یااباالفضل


چندین سال پیش، شاید من راهنمایی بودم، تنها سفر خانوادگیمون رو رفتیم، قم. همین مواقع بود، این سه روزِ ولادت رو اونجا بودیم. برگشتنی رفتیم مرقد آقا. یادمه داشتیم پیاده از اتوبان رد می‌شدیم، نمی‌دونم چرا! مهندس نفر آخر حرکت می‌کرد و بازم نمی‌دونم چرا هیچکس حواسش بهش نبود. همه رد شدیم و ناگهان از پشت سر، بوق ممتد و بعد فریاد آقای رو شنیدم که گفت یااباالفضل! وقتی برگشتم مهندس رو دیدم که خوش خوشان داره میاد! آقای می‌گفت مهندس رو له شده فرض کرده! خواهرم می‌گفت انگار که یکی مهندس رو هل داده!
قصدم این نیست که بگم معجزه شد! که یه هل کوچولو که چیزی نیست. سؤالم اینه که کی بهمون یاد داده اینجور وقت‌ها بگیم یااباالفضل؟ کسی جز خود اباالفضل؟


گله دارم، گله دارم، گله دارم، اربعین نود و پنج درب رو به ضریح باز بود، نود و شش اما نه! ضریح دربست در اختیار آقایون بود. زیارت ضریح نرفته بودم، ولی...


عیدهاتون مبارک :)


منبع این نوشته : منبع
مهندس ,ضریح ,دارم،

غریزه‌ی نظم یا نهادینگی رفتار؟


خیلی جالب بود

چراغ راهنمایی چهارراه از کار افتاده بود

اینو از عبور و مرور نامنظم نفهمیدم

می‌خواستم از خیابون رد بشم و مثل همیشه بجای نگاه به ماشین‌ها به بالا و چراغ نگاه کردم و اونوقت فهمیدم

ماشین‌ها با یه نظم تقریبی حرکت می‌کردن

یه گروه می‌رفتن و بعد از چندین ثانیه اون سمت چهارراه متوقف می‌شد تا سمت دیگه‌ای حرکت کنه

پنج گروه مختلف بودن، چهار طرفِ چهارراه به اضافه‌ی BRR

هر دوره هم ماشین‌های جدیدی میومدن که تازه می‌فهمیدن چراغی وجود نداره

اما نظم نسبی همچنان حفظ می‌شد

کمی بهم‌ریختگی به وجود میومد و بعد برگشت به همون نظم نسبی

از اونجایی که رانندگی مشهدی خیلی معروفه، واقعا تعجب کردم که چجوری مردم به این سطح از تعامل مثبت رسیدن و بدون حضور قانون با هم کنار میان

واقعا لذت بردم

بعد از چند دقیقه که ایستاده بودم و تماشا می‌کردم، پلیس راهنمایی رانندگی اومد و با سوت و حرکت دست نظم رو به دست گرفت

تجربه‌ی خیلی جالبی بود :)



منبع این نوشته : منبع
چهارراه ,خیلی

ما را به کاروانت کی می‌رسانی آقا؟


نه نوحه است، نه چیز دیگه؛ یه متن خیلی دلنشینه.





خلاصه هرکس که جا بماند، ابن السبیل دنیاست!


خطاط: نقاش فقیر



منبع این نوشته : منبع

شای؟


یکی از دوستام جدیدا اومده تو همین درمانگاهی که من هستم. وقتی من نبودم با همکارا نشستن درباره‌ی من حرف زدن. از اونجایی که تو این یک سال و خورده‌ای همه‌ش تو اتاق خودم بودم، تنها نکته‌ای که از من داشتن برای گفتن این بوده که هیچ‌وقت چایی یا آب یا چیز دیگه تو درمانگاه نمی‌خورم!
نصف مسئله اینه که من چایی‌خور نیستم. اون یکی نصفه‌ش اینه که یکی از خدمات جای مادرمه و نمی‌تونم قبول کنم برام چایی بیاره، اون یکی هم چون جوونه، وقتی غرورمو میذارم جای غرورش بازم نمی‌تونم قبول کنم اون برام چایی بیاره. قبلا در مورد بابای جوون دبیرستانمون هم همین حسو داشتم. با اینکه مستقیما برای من کاری انجام نمیداد ولی وقتی می‌دیدم کلاس‌ها رو جارو میزنه یا کارهای پادویی مدرسه رو انجام میده عمیقا دل‌درد می‌گرفتم!

خدایا! چیکار کنم؟ یه چیزی رو باید به یه کسی تحویل بدم. یعنی باید یک ماه و چند روز پیش تحویل می‌دادم، ولی هنوز آماده نیست :( لپ‌تاپ ندارم :( لپ‌تاپ مال هدهده :( نمی‌تونم با خودم ببرم سرکار و اینور اونور :( عذاب وجدان دارم :( چون اگه تو همون خونه هم مثل بچه‌ی آدم بشینم پاش تموم میشه :(

به گرد دامن منزل کجا رسی تسنیم (صائب)
چنین که عزم تو را پای سعی در بند است؟
(به روایتی در خواب است)

+ شاید فردا برم به وقت شام رو ببینم. بره ناقلا امروز می‌گفت "شششطوری، ایرانی؟"


منبع این نوشته : منبع
نمی‌تونم ,چایی ,برام چایی ,نمی‌تونم قبول

‌‌


با برگه‌ی ارجاع از مرکز بهداشت اومده، هفده هفته، قلب رو پیدا نکرده بودن. منم خیلی گشتم پیدا نشد. دکتر هم گشت، نبود. فرستادیم سونوگرافی، یعنی هست؟ اون تو بچه هست؟ بچه که هست، زنده است؟ مرده؟ مرگ چیه؟ مرگ چجوریه؟ کیا میمیرن؟ چرا من هرچی به مرگ فکر می‌کنم بی‌حس‌تر میشم؟ دقیقا بی‌حس، انگار لیدوکائین زدن به تمام بدنم، کرخت کرخت. یه‌جوری میشم انگار از دنیا جدا میشم، نمی‌دونم اسمش چیه، خلسه؟ یه‌جوری که از دنیای اطرافم خیلی کم چیزی می‌فهمم. یه‌جوری که انگار می‌خوام از هرچی تو دنیاست فرار کنم، از هررررچی، حتی از قالب تنم، می‌خوام تمام این چیزهایی که منتهی به مرگ میشه، این چیزهایی که به مرگ عینیت میده رو از خودم دور کنم. اگه جسمم نباشه که مرگ نیست، اگه دنیا نباشه دیگه بازمانده‌ای نیست که برای آدم ضجه بزنه.

قلبم درد میکنه. از صبحه میخوام گریه کنم، ولی نمی‌تونم. الان تو خونه‌ی کناری خونه‌مون یکی داره ضجه میزنه، دو تا دارن هق‌هق میکنن، یکی هم داره گریه میکنه، ندیده میگم. چند کوچه اونورتر هم یکی داره خودشو میکشه.


سوریه بوده، همونجایی که از چند ماه قبل دیگه داعشی نیست، که دیگه اسمشونم نمی‌شنویم.

نمی‌تونم بگم کشته شده، نمی‌تونمم بگم شهید شده. نمی‌تونم هیچی بگم. فعلا از دنیای اطرافم خیلی کم چیزی می‌فهمم.



منبع این نوشته : منبع
نمی‌تونم ,یه‌جوری ,انگار ,خیلی ,چیزی می‌فهمم ,اطرافم خیلی ,دنیای اطرافم

دایی


داییم، همیشون که الان با مادربزرگم از پاکستان اومدن، حدود دو سال قبل یه مشکل عجیب براشون پیش اومد، شب خوابیدن و صبح بیدار شدن و دیدن که هیچ حرکتی نمی‌تونن بکنن. نه دست، نه پا، نه سر و گردن، نه انگشت‌ها و نه هیچی. در حالی که شب قبل سالم بودن صبح ناتوان کامل از خواب بیدار شدن. رفته بودن بیمارستان و اونجا بهشون گفته بودن که بعد از سرماخوردگی چند وقت قبلشون عفونت وارد خونشون شده. من نمی‌دونم واقعا ممکنه سپسیس باعث همچین چیزی بشه یا نه، ولی علتش هرچی که بود این اتفاق افتاده بود. از اون موقع تحت درمان بودن تا اینکه بعد از مدتی تونستن اختیار کمی تو کنترل عضلاتشون به دست بیارن و مثل بچه‌ی سه ماهه گردن بگیرن! بعد از مدتی هم کنترل دست و پا و بعد نشستن و بعد ایستادن. تا چند روز قبل از اینکه بیان سمت ایران هم با عصا راه می‌رفتن. الان موقع راه رفتن به طرز عجیبی راه میرن و میلنگن. دستشون هم رعشه‌ی دائمی داره. یه بچه‌ی یک ساله رو هم نمی‌تونن حتی بغل کنن. خلاصه همچنان نیمه‌ناتوان! هستن.

از وقتی اومدن اینجا گاهی تا پارک نزدیک خونه‌مون (فاصله سه کیلومتر) پیاده میرن و برمی‌گردن. دیروز عصر که بقیه رفتن شیرینی‌خوری من هم با دایی رفتم پیاده‌روی. تجربه‌ی جالبی بود. بعضی‌ها خیلی عجیب به آدم نگاه می‌کنن. بعضی‌ها خیییلی عجیب به آدم زل میزنن! بعضی‌هام خیلی عجیب به من نگاه می‌کردن!!! چون منو که روزی چند بار از جلوشون رد میشم میشناسن. اینکه یه نقص توجه بقیه رو جلب کرده بود حس بدی نبود برای من، ولی عجیب بود. چرا دیدن یه آدم که میلنگه باید نگاه منو جلب کنه؟ چرا بهش زل می‌زنم؟ چرا دوست دارم نگاهش کنم؟ چرا برام سؤاله که این دختره چرا کنار این آدم راه میره؟ با هم چه نسبتی دارن؟ چرا زلللللل می‌زنم؟؟؟؟؟



منبع این نوشته : منبع
عجیب ,اینکه ,خیلی عجیب

جمعه تعطیله یا من؟


و خداوند "راننده تاکسی" را خلق کرد تا "ساد تِر شود"*

گفتم "هیچی دلم نمی‌کشه" آقای گفتن "پس پیاز بخور" هدهد گفت "نان و پیاز" گفتم "لابد نان و پیاز/قَد قاش واز"**

یه جوکی هم هست که دیگه خز شده "از ای در درآمد/دزو در درآمد"*** از این مدل البته زیاده، این فک کنم قدیمی‌ترین ورژنشه!

اینم امروز استفاده شد "سَیید (سعید رو بجای "ع"ش، "ی" تلفظ کنید) مردم (سیید مردم سرهم خونده میشه) اَبَلَگه (abalaga)"****


من اعتراض دارم، یعنی به اینکه از هر دو وبلاگ، یکیش پزشک یا دانشجوی پزشکیه هم اعتراض نداشته باشم، به اینکه از هر ده وبلاگِ قدَر قُدرت نه تاش آقاست باید اعتراض کنم :/ اصلا این چه مدل تقسیم کردن هوش و استعداده؟ پزشکی رو نمیگم ها! اونم یه شغله فقط. قلم رو میگم، قلم! تا آخر عمرمم حسرتشو بخورم کمه. با قلم (و در محاوره "زبون") میشه قناری رو رنگ کرد، جای پاندا فروخت! حالا من که نمی‌خوام از این کارا بکنم، دختر خوبی‌ام، ولی حسودی می‌کنم کسی سهل ممتنع بنویسه :| خب ننویس برادر من، ننویس پدرجان، ننویس حاجی! میام وبلاگت کامنت بودار میذارم، بعد میرم گزارش کذب میدم بیان فیلترت کنن ها! لااقل شما خواهران گرام خوش بنویسید یه کم! البته به شماهام حسودی می‌کنم ها، منتها گزارش نمیدم :دی البته یه لحظه دست نگه دارین، قبل از اینکه شروع کنین اینم بگم که ادبی نوشتن منظورم نیست که اگه اون باشه منم یه زمانی دستم به قلم بود، خودم خشکوندمش! منظورم همون سهل ممتنع می‌باشد :) حالا بنویس دخترم :) [به مناسبت اینکه امشب یه وبلاگ خوش‌حرف پیدا کردم :) مستقیم نگفته کیه، ولی تجربه ثابت کرده این قلم گیرا مال یه جنابه نه سرکار و از این برداشت تجربی خودم هم تعجب کردم، هم دلگیر شدم :( ]


اینکه من و نون امروز تا مرز مرگ به علت سقوط از کوه یا غرق‌شدگی و ایضا سکته پیش رفتیم هم که گفتن نداره، داره؟ اگه داره که بگم دو نفری تنها بودیم و سه تا "مممرررددد" ما رو تو بدترین موقعیت ول کردن و فقط گفتن "خطرناکه نیاین" و خودشون رفتن جلو و ما در اوج حماقت به راهمون ادامه دادیم و ایستگاه "غلط کردم" و "شکر اضافی خوردم" و "ضبط ویدئوی وصیت‌نامه" رو رد کردیم و در نهایت با اطمینان صددرصدی به سقوط، از صخره‌ای که کم‌کم داشت با زمین زاویه‌ی قائمه می‌ساخت (کمی اغراق) رفتیم بالا و خدا نجاتمون داد و بعدش هر چند ثانیه می‌گفتیم "خدایا شکرت" و فیلم خداحافظی‌مونو نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم! خدایا شکرت که ما را احمق و مردانمان را احمق‌تر آفریدی (پس یعنی تقصیر خداست؟ الحمدلله! مقصر هم مشخص شد) اینکه دو تا از این "ممرردد"ها میانگین  5 سال از من کوچیک‌تر بودن، هیچ از گناهشون کم نمی‌کنه، وساطت هم قبول نمی‌کنم! بخشش لازم نیست اعدامشان کنید!



"*": نوشتن این ستاره‌جات هیچ مناسبت یا دلیل خاصی ندارد، صرفا قبل نوشتن پست اومد به ذهنم.

* ساعت بگذرد. (سرمان گرم شود)

** یک ضرب‌المثل است که احتمالا شنیده‌اید. قَد: با. قاش: ابرو. واز: باز. قَد قاش واز: با روی گشاده و دل خوشِ سیری هفتاد میلیون! (پوند)

*** از ای در درآمد/ دزو در درآمد. اینم که توضیح نمی‌خواد، یه جوک معمول و مشهوره.

**** سادات هموجور که سیادت از سر و کله‌ی مبارکشون فوران می‌کنه، اَبَلگی هم جزء ناگسستنی وجودشونه! اَبَلگ: عجول/دست‌پاچه. این هم اگرچه ضرب‌المثله و من خیلی مصداق براش دارم (و خودم بارزترینشم) عمومیت نداره و من همینجا از سادات محترم عذر می‌خوام و دستشونو می‌بوسم، دستمال همراهشون باشه که من رومو کردم اونور پاک کنن! به علت زیر: (این مدلِ ماچ یکی از دوستان هست که هردفعه می‌بینمش سلول‌هام دچار دگردیسی میشن، گذاشتم شمام فیض ببرین و حتی در مواقع لزوم در دید و بازدیدهاتون استفاده کنین!)



+ الحمدلله که دوباره سرم رو بالش خودمه :)



منبع این نوشته : منبع
اینکه ,درآمد ,نوشتن ,ننویس ,اعتراض ,اینم ,خدایا شکرت

همه به افتخار بگوییم "از تبار توایم"


شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که-

-پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده‌ نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
.
.
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را-

-که گِرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
.
.
کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد
مرور "کوثر" و "تطهیر" و "نور" باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهَیکم التکاثر بود

درون خانه‌ تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
.
.
از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این‌بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم: از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه‌ توست

سیدحمیدرضا برقعی




+ ما که زبانمان قاصر است، با زبان دیگری حرف می‌زنیم.
+ مادرم، آرامشم، از صمیم قلب دوستت دارم. وقتی برگردی چشم در چشمت تکرار خواهم کرد و از لبخند چشمانت مست خواهم شد :)
+ هیچ‌وقت به اندازه‌ی امشب اسممو دوست نداشتم، مرسی مامان، مرسی آقای :)
+ شعر خیلی قشنگیه، خودم صد دفعه (اغراق!) خوندمش :)
+ یادم رفت بگم عیدتون خیلی خیلی مبارک
+ هرکی دوست داشت امشب منو دعا کنه لطفا...


منبع این نوشته : منبع
نوشت ,آسمان ,توایم ,بنویسم ,خیلی ,فاطمه ,نوشت فاطمه ,تبار توایم ,افتخار بگوییم

مرگ بر پدرها و مادرهای جنگ‌های بی‌پدر و مادر


جنگ وحشی

جنگ بی‌شرف

جنگ خائن

جنگ مجنون

جنگ کور

جنگ

جنگ

جنگ

از جنگ متنفرم

از خیانت

از توحش

از ظلم

از شهوتِ قدرت

از سودای برتری‌طلبی

از کشتن وجدان

از تمام چیزهایی که در جنگ اتفاق می‌افتد متنفرم

و هیچ‌وقت نمی‌فهمم چرا آدم‌ها می‌جنگند

چرا جنگ را شروع می‌کنند

و چرا تمامش نمی‌کنند



+ امشب بقیه فیلم نگاه می‌کردن، من چک و چک اشک می‌ریختم.



منبع این نوشته : منبع

تسنیم‌کِشی


آقای گفتن "تسنیم!!! اگه امشب نخوابی گوشیتو با کلنگ نرم (خرد) می‌کنم!"
هدهد گفت "خیلی خوبه، همین کارو بکنین"
مامان گفتن "آفرین! هر شب تا صبح (2) بیداره. باید همین کارو بکنی"
دایی گفت "شما این کارو بکنین، ببینین من چیکار می‌کنم! اگه تا هر وقتی هم بیداره، صبح از همه زودتر بلند میشه"
بی‌بی گفتن "تسنیم که تا دیروقت تو آشپزخونه است داره کار می‌کنه که!"
هدهد گفت "آخی! طفلکی! تا دیییروقت داره کار می‌کنه!"

نمی‌دونم چه کاری به درگاه خدا کردم که هرچی هم با دایی بحث می‌کنم و ساز مخالف می‌زنم و عقایدشونو به چالش می‌کشم، باز هم می‌شینن و پا میشن، تعریف منو می‌کنن =))
ولی من نه تنها از این موضوع خوشحال نیستم که خیلی هم اذیتم. اگه می‌تونستم خیلی چیزا به دایی می‌گفتم، یعنی دلم با ظاهرم یکی نیست. در باطن می‌خوام که هرچه زودتر برن ولی در ظاهر لبخند می‌زنم و صرفا گاهی باهاشون بحثم میشه. خدا منو بکشه از این دوگانگی خلاص بشم. نه نکشه، یه‌جور دیگه خلاصم کنه. می‌دونم که اصلا توصیه‌ی تمام انسان‌های عاقل، اعم از مذهبی و غیرمذهبی همینه که مدارا کنم، ولی من برام غیرقابل تحمل شده. مدارا کردن نه، تحمل برخورد خوبشون سخته! خودمو لایقش نمی‌دونم. تفاوت فاحشی که بین احساساتمون وجود داره اذیتم می‌کنه. من اینقدر مخالف و ایشون اینقدر طرفدار و دوستدار. اگه با منم مثل بقیه‌ی بچه‌ها، معمولی برخورد می‌کردن راحت‌تر بودم، ولی الان یه چیزی سد راه نفس کشیدنم شده.


لطفا از کسی اونقدر تعریف نکنین که حتی خودشم متوجه بشه که در اون حد نیست! یه‌جوری تعریف کنین براش باورپذیر باشه.
ضمنا تا وقتی مطمئن نیستین کار پدر و مادری صددرصد غلطه و خطر جانی! و جبران‌ناپذیر برای بچه‌ش داره، به هیچ عنوان تو تربیتش دخالت نکنین. گوشی من توسط بابام خرد بشه، بهتر از اینه که داییم بیاد جلوی این کارو بگیره. گرچه قضیه‌ی امشب شوخی بود، ولی شوخیش هم خوب نیست :)

+ تا واقعا آقای نیومده برم دیگه :)
+ تسنیم‌کِشی: کشیدن تسنیم از هر طرف به جانب خود!


منبع این نوشته : منبع
کارو ,می‌کنه ,تعریف ,خیلی ,تسنیم ,می‌کنم ,همین کارو ,گفتن تسنیم

رانندگی


راستش رو بخواید من آدم سمجی‌ام. نه تو همه چیز، که تو هر چیزی که بخوام. رانندگی جزء اوناس. ولی الان مثل یه جوی آبم که به سد برخورد کرده نه سنگ! من یه ترس خیلی قوی از کشتن تو وجودم دارم که هر وقت پشت فرمون میشینم میاد سراغم. منظورم از هر وقتی که میگم، هر هفت هشت ماه یک باره که با اصرار خیلی خیلی خیلی زیاد من، آقای راضی میشن منو ببرن یه جای خلوت تا یه کم با گاز و کلاج و ترمز ور برم! این ترس وحشتناک جرئت رو ازم می‌گیره، اون جسارتی که بیرون ماشین داشتم رو دود می‌کنه می‌بره هوا! چون مدام به این فکر می‌کنم که اگه بزنم یکیو بکشم، دیگه راه جبرانی وجود نداره. خانواده‌ی اونا و خانواده‌ی خودمو نابود کردم رفته! اونا که معلومه، چون عزیزشون رو از دست دادن، ما هم که چون هیچ‌کدوم گواهینامه نداریم، بدبخت میشیم. یعنی فقط من نیستم که گیرم، بابام هم بخاطر داشتن ماشین بدون گواهینامه گیرن. ماشین هم با اینکه بیمه است ولی به راننده‌ی بدون گواهینامه که بیمه چیزی نمیده. خلاصه اینکه تا حالا تو هیچی مثل رانندگی خنگ‌بازی درنیاوردم. آقای هم که الحمدلله از اولی که میشینه کنارم تا آخر، یه بند میگه "اگه اینقدی که تو نشستی پشت فرمون یه پسر نشسته بود، صد دفعه راننده شده بود!" یا "من نمی‌دونم فکر شما (دخترا) چجوریه که یاد نمیگیرین؟" و من هزار دفعه گفتم که "آقاااای! اینکه داداشام همون دفعه‌ی اولی که پشت فرمون نشستن مثل شوماخر رانندگی کردن (و واقعا کردن) به من هیچ ربطی نداره! شما باید منو خنگ‌ترین آدم دنیا در نظر بگیرین و هیچ توقع نداشته باشین منم مثل اونا باشم :|" ولی آقای همچنان با تأسف و تحسر نگاه می‌کنن و تازه هی هم میگن "چرا زن‌های مردم بلدن و شما بلد نیستین؟" یعنی انتظار دارن یاد بگیرم ولی از رو هوا و بدون تمرین!
و مامان! مامان سرسخت‌ترین مخالف رانندگی من هستن و نظرشون اینه که خانوما رو چه به رانندگی؟ "اون روز ندیدی اون خانومه تصادف کرده بود؟" یه طرف تصادف رو می‌بینن که خانوم بوده، اون طرفشو نمی‌بینن که آقا بوده :| روزی هزار تا تصادف میشه نمیگن چرا این آقایون انقد بد رانندگی می‌کنن، تا می‌بینن راننده خانومه (ولو مقصر باشه) سریع میگن خانوما رو چه به رانندگی؟
هدهد و عسل هم اون وقتی که من اصلا تو باغ آموزش رانندگی نبودم، رفتن آموزشگاه و دوره‌شون رو هم کامل کردن، بعد از اون یه دو سه باری با آقای رفتن دور دور، ولی اشتباهات جزئی و حرفای آقای، درجا از دور خارجشون کرده! یعنی بعد از اینکه آقای دعواشون کرده، دیگه اصراری نکردن که دوباره امتحان کنن! الان همینا شدن جزء مخالفین من :| میگن "میری میزنی یه جایی، ماشینو داغون می‌کنی، بعد اونوقت می‌تونی جواب آقای رو بدی؟"
باز داداشام یه کم بهترن، چون می‌دونن تنها چیزی که تا حالا توش بی‌استعدادی از خودم نشون دادم همین بوده، خیلی خنگیمو به رخم نمیکشن! بیرون شهر که میریم چند دقیقه میشینن کنارم و راهنمایی میکنن.
من کلا از اینا قطع امید کردم. می‌خوام برم آموزش رانندگی، به مربی هم بگم تااااااا قیامت باید حوصله و صبر داشته باشی، چون ممکنه تا خود پل صراط بخوام برونم و در عین حال یاد نگیرم :/

+ امروز صبح انقد غر زدم و زمین و آسمون رو به هم بافتم تا بالاخره آقای راضی شدن بشینم پشت فرمون. از پارک درش آوردم و پیچیدم تو سه راه که رفتم تو جدول! حالا پای راستم روی ترمز ضرب گرفته بود و متوقف هم نمیشد! واقعا یادم نمیاد تا حالا اینجوری بی‌اختیار لرزیده باشم، جوری که نتونم کنترلش کنم! فقط امیدوار بودم آقای نبینه :| که ندید! نمی‌دونم چرا اینقدر می‌ترسم.


منبع این نوشته : منبع
آقای ,رانندگی ,خیلی ,حالا ,اینکه ,فرمون ,بدون گواهینامه ,آقای راضی ,خیلی خیلی

.../چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد؟


دلم می‌گیره که برای صحبت‌های جدی و حتی شوخیش، بقیه رو به من ترجیح میده! و چرا نده؟ کیه که بی‌تفاوتی ببینه و باتفاوت بمونه؟ تا به حال یک همچین کمبود عزت‌نفسی رو در خودم حس نکرده بودم! ابراز؟ ابدا!


+ برای مخاطب خاص، ولی نه معمول! (فرمونو صاف کنین از جاده خاکی برگردین به صراط مستقیم! دِهَه! ولشون کنی تا ثریا کج میرن!)

+ عنوان: رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب/... حافظ



منبع این نوشته : منبع

دردا که در این بادیه بسیار دویدیم


کیفم را برمی‌دارم. داخلش را نگاه می‌کنم، همه چیز مثل همیشه سرجایش است.
در آینه نگاهی می‌اندازم، چشمم به او می‌افتد که یک‌وری روی مبل نشسته و خیره نگاهم می‌کند.
در حالتی بین جبر و اختیار دستش را می‌گیرم و داخل کیف می‌اندازمش.
او اما موجود عجیبی است، آرام و قرار ندارد.
پایم را که از در می‌گذارم بیرون زیپ کیفم را باز می‌کند، یواش یواش بالا می‌آید، به اشکال مختلف خودش را از سر و کولم آویزان می‌کند.
با قصه‌های هزار و یک غم، داخل گوش‌هایم می‌شود، با فشار از چشم‌هایم اخراجش می‌کنم.
آب می‌خورم و او را قورت می‌دهم. حالم را که بهم می‌زند آه می‌کشم و به آسمانش می‌فرستم.
باران که او را به سرم می‌کوبد، مثل چتری بر سرم سایه می‌کند.
باران می‌ایستد و او دستش را در گردنم حلقه می‌کند.
از خودم می‌کَنم و پرتش می‌کنم، سینه‌خیز پیش می‌آید و چون زنجیر به پایم چنگ می‌زند.
از استیصال باز می‌ایستم.
روی زمین می‌نشینم، کنارم می‌نشیند.
موهایم را نوازش می‌کند، دستانش را می‌گیرم.
آغوشش را باز می‌کند، در آغوشش می‌گریم.
مرا سخت می‌فشارد، در آغوشش می‌میرم.


منبع این نوشته : منبع
می‌کند ,آغوشش ,می‌کند،

شمردم، بیست تا لغت غیرمجاز دارم :|


یه رسانه داشتم به نام اینستاگرام که فیلتر نبود و اخبار اونور رو ازش می‌گرفتم. از وقتی تلگرام اونجوری شد، کلا همه چی قاطی شده. تلگرام گاهی خودش خودبخود رفع فیلتر میشه، اینستاگرام با و بدون فیلترشکن باز نمیشه، یوتیوب کاااملا آزاد و بدون فیلترشکن باز میشه، بیان بدون فیلترشکن باز میشه و با فیلترشکن باز نمیشه!!! بلاگفا وبلاگ‌هاش بدون فیلترشکن باز میشه ولی پنلش فقط با فیلترشکن باز میشه. و از همه قاطی‌تر اینکه فیلترشکن‌هامم دیگه باز نمیشن :|||

همین بیان و همون یوتیوب که آزادن کافیه فعلا و من هی فرت و فرت چهره‌ی ... ترامپ رو می‌بینم!

می‌دونستین تا قبل از این واقعه من نمی‌دونستم فیلترشکن با کدوم شین نوشته میشه؟ جالبه که برای ورود به تلگرام ازش استفاده نمی‌کنم، فقط چون بقیه دارن منم باید داشته باشم دیگه :)

و یه سؤال: اینایی که یه "فیلترشکن" یا "تلگرام" تو پست‌هاشون نمی‌نویسن دقیقا از چی می‌ترسن؟ مثلا از فیلترینگ تلگرام حرف بزنیم میان فیلترمون می‌کنن؟ من که باور نمی‌کنم! زیادی دارن جو میدن.



منبع این نوشته : منبع
تلگرام ,میشه

اگه یه روز استاد بشم این نکته رو حتما لحاظ می‌کنم!


می‌دونین، به نظرم اون‌هایی که از این کارها می‌کنن یه روزی بالاخره تقاص پس خواهند داد :||||
معلومه این مدل آدم‌ها، سابقا خیلی کفرم رو درآوردن؟





منبع این نوشته : منبع

نتیجه‌ی تست اعتیاد: مشکوک!


سلام :)

بنام بر بیشتر از یه هفته بود، حتی تا چهل روز. ولی دیدم دلیلی ندارم :)

می‌خواستم خودمو با یه وابستگی خیلی خیلی ساده محک بزنم و زدم. تصورشم نمی‌کردم، بیش از حد ساده بود برام. و متعجب شدم، چون من واقعا معتاد وبلاگ بودم =)))

می‌خواستم اون فعل از "هستم" به "بودم" تبدیل بشه که باید ببینم شده یا نه. اینکه چند تا پست در روز می‌نویسی ارتباط مستقیمی با درجه‌ی اعتیاد نداره!



+ ...

+ این سکوت بالایی که کلی فکر کردم و نتونستم بگم، محصول این یک هفته است



منبع این نوشته : منبع

و چنین بود که ما از دنیای مجاز فاصله گرفتیم!


سر سفره صبحانه بودیم، منم گوشی رو پام بود و داشتم تو وبلاگ‌ها می‌چرخیدم و پست "دنیا دست کیه" پژوهشکده رو می‌خوندم. یه کلوچه رو پنیر مالیدم و یه قُلش رو با نون سنگک ساندویچ کردم و خوردم. برای دومی نگاه کردم یه تیکه کوچیک سنگک رو سفره مونده بود. به مامان گفتم "بازم نون داریم؟" مامان گفتن "نمی‌دونم" گفتم "اگه بخوایم بدونیم باید چیکار کنیم؟" فرمودن "باید رجوع کنیم به اینترنت!"

دیگه من شرمنده شدم و ده دقیقه بعد از این حرف گوشیو گذاشتم کنار :|



منبع این نوشته : منبع

مورچه هم نشدیم!


گفتم "مورچه‌ی پر تلاش" و خیره شدم بهش، به خودش و بارش که ده برابر خودش حجم داشت. از کنار کیف هدهد داشت می‌رفت به سمت ساق دست و جوراب من (تازه از بیرون اومدیم، خودمون و لباسامون رو خونه ولیم!). اعتقادم اینه که ما به حیوانات و محیط زیست بی‌تفاوت باشیم براشون بهتره، حتی بهتر از اینکه بخوایم کمکشون کنیم! چون میایم یه مشکلیشون رو برطرف کنیم، می‌زنیم دو تا مشکل دیگه واسشون درست می‌کنیم. القصه، بدون قصد کمک و به نیت اینکه ساق دست و جورابم مورچه‌ای! نشه خواستم از سر راهش بزنمشون کنار. ساق رو با پام کشیدم کنار، اومدم جوراب رو هم بردارم که اشتباها بند کیف هدهد رو گرفتم و کیف رو روی مورچه‌ی نگون‌بخت سرنگون کردم! خوبه اینا با ضربه مربه نمی‌میرن، وگرنه عذاب وجدانم بیشتر میشد. حالا فقط بارش رو از دست داده که چون امروز خونه‌مون مهمونی بوده، چیزی که فعلا واسش زیاده طعمه :)


منبع این نوشته : منبع

سفر نرو!


برای رفتن به سفر، قبل از اینکه بگردین و یه مناسبت متناسب، یه تعطیلات خوب، یه هتل خوب و حتی یه مقصد خوب پیدا کنین، بگردییییین و یه هم‌سفر متناسب پیدا کنین. هم‌سفر متناسب سفر به بدترین نقطه‌ی دنیا، در بدترین زمان ممکن رو اگه براتون شیرین نکنه، تلخ‌تر نمی‌کنه. هم‌سفری که با شما متناسب نباشه بهترین برنامه‌ریزی، بهترین مکان و بهترین اقامت رو براتون سخت می‌کنه. سخت که میگم شاید بدونین چی میگم، اگه نمی‌دونین باید بگم منظورم سخخخخخته!


+ عنوان: سفر برو، با هر کسی نرو. یعنی از هول حلیم (ترس از دست دادن موقعیت سفر) خودتو تو دیگ ننداز!



منبع این نوشته : منبع
متناسب ,هم‌سفر متناسب

تو آن را از بنان بینی!


دایی: ما وروجک رو با خودمون می‌بریم پاکستان.
بره ناقلا: نه، نمیشه.
دایی: ما این همه راه اومدیم دنبال یه بچه.
بره ناقلا: خب به خدا بگین بهتون یه پسربچه بده.
دایی: خدا میده؟
بره ناقلا: آره، ما وروجک رو از خدا گرفتیم!
دایی: خدا بچه رو از رو هوا میندازه؟
بره ناقلا: نه، از رو هوا نمیندازه! دستشو اینجوری میاره پایین پایین پایین (در این لحظه دستش رسیده به فرش و انگار با احتیاط یه چیزی رو روی زمین میذاره) و بعد اونا رو میذاره تو بیمارستان.

در مراحل بعدی اشاره می‌کنه که تو بیمارستان دکترها هستن و باید شکم مامان‌ها رو جراحی کنن و بچه رو از توش دربیارن!!!

+ بچه هم دست خدا رو می‌بینه هم دست واسطه رو :)))



منبع این نوشته : منبع
ناقلا ,پایین پایین

آنچه در محل کار بر من می‌گذرد!


آقا من باورم نمیشه کسی سودوکو رو اینجوری حل کنه!!! داشت مجله‌ی جدول حل می‌کرد، منم شریک شدم. جدول کلمات متقاطع بود، تموم شد. من گفتم بیاین سودوکو حل کنیم. خودش شروع کرد از یه کنار عدد نوشتن!!! دقیقا از یه کنار، بالا سمت چپ! هر خونه‌ای خالی بود توش عدد می‌نوشت، از یک شروع می‌کرد می‌رفت بالا، اگه تو اون ردیف نبود می‌نوشتش! کاری هم نداشت که توی اون ستون یا تو اون مربع تکراریه یا نیست! از شدت تعجب نمی‌دونستم چی بگم! می‌گفت همیشه همینجوری حل می‌کنم، خیلی هم راحته!


من M می‌پوشم، همکارم xl یا xxl. چند وقت پیش همکارم یه پالتو خریده بود، پوشید، اون یکی همکارم گفت "برات یه کم تنگه" خیلی محسوس نبود البته. بعد داد من پوشیدم، مسلمه که به تنم زار میزد. بعد اون یکی همکارم گفت "هاا! واسه این خوبه!!! شاید البته یه کم گشاد باشه!" و من بدون زدن هیچ حرفی به افق خیره شدم! :||


یکی دیگه از همکاران، بعد از مدت‌ها که با هم همکاریم، خرم و خندان اومد اتاقم و بدون مقدمه شروع کرد گرم صحبت کردن :) فهمیدم منظور داره. از یمین و یسار سؤال، و در نهایت "خانم فلانی مال کجایی؟" "افغانستان" "o_o" و سکووووت و بعد اهه اهه خنده و بعد بای‌بای رفت بیرون! البته نمی‌دونم چرا انقد شوکه شد، ولی یه کم بعد رفتارش به حالت عادی برگشت :) نکته‌ی جالب تو این ماجرا این بود که خیلی‌ها تو درمانگاه می‌دونستن من مال کجام ولی به نظرشون چیز خاصی نیومده که بخوان به همه اعلامش کنن، برخلاف اون یکی درمانگاه! پرسنل کاردرست به این میگن :)



منبع این نوشته : منبع
همکارم ,البته

خدا منو واسه خانواده حففففظظظظ کنه :)


هدهد: "تا دیروز چقد راحت بودیم! چقد سکوت و آرامش بود!" [خنده‌ی شیطنت‌آمیز]

مامان: "من هی می‌گفتم، عه! تسنیم کجاست؟ عه! برین تسنیمو صدا بزنین بیاد!"

آقای: "تسنیم تنهایی به اندازه‌ی پونزده نفره!"

مهندس: "پونزده نفر که در رشته‌های مختلف دکترا دارن. اقتصاد، روابط بین‌الملل، پزشکی، ادبیات، مذهب و..."

هدهد: "ببین چقد ازت تعریف می‌کنیم، الان باید به سقف رسیده باشی :)))))"



+ الان من چی بگم؟ :| همه‌ی خوراکی‌هامم غارت کردن، دو تا ساق دست فقط واسه خودم خریده بودم که اونم شد مال عسل و هدهد!

+ البته اینکه من اغلب بمب انرژی هستم و حتی سحر که همه خواب‌آلودن با وجود من منفجر میشه، فقط مختص وقتاییه که با افراد درجه یک خانواده هستم! و الا عینهو هاگ‌هایی که تو کوهستان افتاده باشن، هیچ نشانه‌ی حیاتی از خودم بروز نمیدم :) اینقد تناقض هنوز برای خودم حل نشده!



منبع این نوشته : منبع
هدهد

خدا گر ببندد ز حکمت دری


صبح که با مهمون‌ها احوالپرسی می‌کردم و دستشون رو می‌بوسیدم* با اکراه و ناخشنودی بود. اگه دو دقیقه دیرتر می‌رسیدن مامان اینا رفته بودن و اون‌ها هم وقتی می‌فهمیدن کسی خونه نیست، نمیومدن داخل و برمی‌گشتن. خلوت و سکوت می‌خواستم، زیاااد.
بعد که اومدم داخل آشپزخونه و مشغول چایی و غذا شدم، یه لحظه به ذهنم خطور کرد شاید صلاح بوده. ممکنه اگه صلاحیت دریافت وحی و اخبار غیبی رو می‌داشتم، بهم می‌گفتن که قرار بوده خدای نکرده اتفاق بدی تو راه براشون بیفته. بعد فکر کردم اگه اینا رو می‌دونستم چنان دستاشونو ماچ می‌کردم که خیس خالی بشه! به هدهد که گفتم، گفت دست چیه! پاهاشونم می‌بوسیدی! و راست میگه.


* رسممونه که ما دست بزرگترها رو می‌بوسیم و اون‌ها سر یا صورتمون رو. هم‌سن و سال که باشیم روبوسی می‌کنیم.

+ .../با زور بازش نکن پشتش خبری نیست!


منبع این نوشته : منبع

.../تو پای به ره نه و هیچ مپرس/...


دارم استکان‌ها رو آب می‌کشم، دایی میاد دستشو بشوره. میشوره، میشوره، میشوره و میییییشوره! فک می‌کنم چرا انقد میشوره؟ سرمو میارم بالا بهش نگاه می‌کنم که پقی میزنه زیر خنده :)))) آخه بچه سربه‌سر گذاشتن داره؟

شب با تاکسی از میامی برمی‌گشتیم، راننده انقد حرف زد و زد و زد با دایی که منِ کنجکاو هم دیگه گوش نمی‌دادم! ولی دلم واسه اون دوست سربازش که جلوی فرمانده پادگان چغلی مافوقش رو کرده بود که خیلی اذیتش میکنه و فرمانده پادگان هم نامه‌ی انتقالیشو جلوش ریزریز کرده بود سوخت :/ دایی شاید کلا ده جمله جوابشو داد، اونم با لهجه‌ی کاملا کتابی و سه نقطه :)) با ما و به گویش ما که حرف می‌زنن لهجه‌شون از ما خیلی غلیظ‌تره، ولی به لهجه‌ی ایران نمی‌تونن! حتی معادل‌سازی کلماتشون به سختیه. گاهی انگلیسی فارسی رو قاطی میکنن. یَک چیز جالبی درمیاد

وای! راستی! وسط راه راننده گفت "برم گاز بزنم؟" ما هم گفتیم "برو" کنار خروجی پیاده‌مون کرد و رفت. ما هم منتظر موندیم. خیلی منتظر موندیم ولی نیومد. نگاه کردیم تمام جایگاه‌ها یا خالی بود یا مدل ماشینی که تو جایگاه بود فرق می‌کرد. دایی رفت با دقت تمام دوباره همه‌ی جایگاه‌ها رو گشت ولی نبود! بیرون هم که نمی‌تونست رفته باشه چون ما دقیقا کنار خروجی بودیم. تنها گزینه‌ی ممکن این بود که اصلا وارد پمپ بنزین/گاز نشده باشه و هیچ کدوممون هم ندیده بودیم که وارد بشه. صد بعلاوه صد درصد مطمئن شدیم که لوازم تو صندوق رو برداشته و رفته! که ناگهان از خروجی اومد بیرون =) کجا بود؟ پمپ گاز پشت پمپ بنزین بوده و جایگاه‌هاش اصلا دیده نمیشده! در واقع ما پمپ بنزین رو گشته بودیم نه گاز. بعد که سوار شدیم کلی معذرت‌خواهی کرد که دیر کرده، منم گفتم "شما هم ببخشید، ما فک کردیم شما رفتین!" پهلویی زد به پهلوم که ادامه نده! وگرنه می‌گفتم "ببخشید بهتون دزد هم گفتیم" ولی فهمید و گفت "نه شما باید ببخشید" :))
اولش هم که سوار شدیم گفت "مشکلی ندارین ضبط رو روشن کنم؟" همه گفتن "نه" من گفتم "بستگی به آهنگش داره" گفت "از این آهنگ قدیمیاست!" و روشن کرد، مهستی؟ حمیرا؟ هایده؟ به احتمال نود درصد یکی از این سه تا بود، خواننده‌ی زن قدیمی دیگه‌ای هم داریم؟ عذاب وجدانِ چند روز پیشم بخاطر خفه‌خون گرفتن و گوش دادن به آهنگ یکی از همین سه نفر تو تاکسی رو به خاطر آوردم و گفتم "اگه میشه لطفا ضبطتونو خاموش کنین" گفت "چشم" ای‌ول به ادبش!

و دیگه اینکه این دایی هرکی بیاد بگه برای رضای خدا کمک کنین حتما باید کمک کنه، رد کردنش رو بد میدونه. امروز اول صبح یه پیرزنی اومد گدایی، دایی یه پولی بهش داد. بعد اومد سمت مامان و تَرَق دستشو بوسید و باز کمک خواست، "خوب بهت داد دیگه، سر نفر که نمیشه کمک کنیم." باز دایی اومد جلو و باز یه پولی بهش داد. بعد رفتیم اونورتر بازی می‌کردیم، باز اومد و گفت کمک کنین! هدهد به دایی گفت "دیگه کمک نکنین هاااا" دایی هم مظلومانه گفت "کمک کنیم مگه چی میشه؟" که با چش‌غره‌های اعضا مواجه شد! بعد پیرزنه می‌خواست از یه بلندی یک متر و بیست‌سانتی بیاد پایین گفت "کمکم کنین" دایی هم دقیقا همونجا بود، سریع بلند شد از ساعدش گرفت و کمکش کرد! داداشم از اونور گفت "هییییی!" خخخخخ شما فقط از دایی کمک بخواین، مدل کمک مهم نیست :)) ولی خوشم میاد تعارفی و ادایی نیستن.

استوپ میوه بازی کردیم، خیلی خیلی کیف داد. همه توافق کردن که اسم میوه‌ای انتخاب نکنیم و اسم اصلی خودمونو صدا کنیم. اما چون یکی دیگه هم‌اسم من تو گروه بود، من گفتم "منو ازگیل صدا کنین" داداشم گفت "دکتر صداش کنین"  من گفتم "ازگیل" اون گفت "دکتر" "ازگیل" "دکتر" "ازگیل" "دکتر" گفتم "اگه هرچی غیر ازگیل بگین من ری‌اکشن نشون نمیدم." تو بازی هم "تسنیم" گفتن، هم "ازگیل" هم "دکتر" :||| می‌دونین که صدم ثانیه تو بازی‌های دویدنی مهمه، حالا من هی تاخیر داشتم، چون مثلا ذهنم برای شنیدن "ازگیل" آماده بود، می‌گفتن "دکتر" برای "دکتر" آماده بود می‌گفتن "تسنیم" برای "تسنیم" آماده بود می‌گفتن "ازگیل" :| ولی به دکتر جواب ندادم :دی

یک ماهه می‌خوام برم موج‌های آبی، پایه پیدا نمیشه. هی امروز، فردا، هفته‌ی دیگه، فلان روز. گفتم فردا حتما میرم دیگه، حالا فردا یکی میره مهمونی، یکی رفت خونه‌ش، یکی پاش پیچ خورد، یکی میره خرید، یکی خونه‌تکونی داره و... گفتم تنها میرم، ولی فایده نداره. زود که نمی‌تونم رفیق پیدا کنم، تازه اونجا همه با رفیقای خودشون میان، تک نیستن که من بهشون بچسبم. از طرفی بعضی بازی‌هاش تکی نمیشه، باید حداقل دو نفر، وگرنه چهار نفر باشی. از امسال که گذشت، ببینم خدا سال دیگه برام چی می‌خواد :)

برای هدهد یه جعبه‌ی نخ و سوزن و لوازم خیاطی خریدم. استارت خرید جهیزیه‌شو من زدم :) هنوز هیچ چیز دیگه‌ای نگرفته، حتی یه سوزن. منم از همون سوزن شروع کردم که مردم بجای "هنوز یه سوزن هم نخریده" بگن "هنوز فقط یه سوزن خریده!" بعدش عمه و داداش هم براش دکوری خریدن، خودش هم چند تا چیز میز برداشت.



+ دیشب رو فراتر از تصورم بد تموم کردم، صبح رو خیلی فراتر از تصورم بد شروع کردم. به حدی که نمی‌تونین حدس بزنین چقدر! خدا کمک کرد و بقیه‌ی روز خوب شد. الحمدلله

+ اگه از بدی‌ها ننویسیم تلخیشونو دوبل نمی‌کنیم. بعدا که برگردم بخونم مطمئنم یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده بوده!

+ عنوان: تو باز هم  پای به رهِ میامی نه و هیچ مگو که راه‌های دیگر را چون باید رفت!

گر مرد رهی میان خون باید رفت/از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به ره نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت

                                                                           فرید الدین عطار نیشابوری


منبع این نوشته : منبع
ازگیل ,دکتر ,گفتم ,خیلی ,کنین ,سوزن ,ازگیل دکتر ,شروع کردم ,دکتر ازگیل ,سوار شدیم ,کنار خروجی

یک روز مرخصی دکتر برابر است با انجام کلی کار عقب‌افتاده!


پس از سیزده ساعت ناشتایی، بستنی رو به بستنی متصل کردم! البته این وصال در معده؟ و شاید روده؟ی اینجانب به وقوع پیوست، با این فرض که بستنی می‌تواند سیزده ساعت در بدن تسنیم دوام داشته باشد :)


نمونه‌گیر من یه ماما بود :) منتظر طرح. خیلی خوب نمونه گرفت، اصلا درد نداشت. آزمایشاتتم 114 تومن شد.


بعد از آزمایشگاه رفتم حرم. چند روزه که از یه موضوعی خیلی ناراحتم، نمی‌دونم باید چیکار کنم و وظیفه‌م چیه. شاید می‌دونم ولی توانش رو ندارم، یعنی در اصل این توانایی رو در خودم ایجاد نکردم. شاید حتی حتی حتی توانش رو هم داشته باشم، ولی چون برام سخته دارم از زیرش درمیرم.

از امام رضا کمک خواستم، گفتم برام دعا کنن، ولی یادم رفت درددل کنم :(


من موقع زیارت از یه ترفندی استفاده می‌کنم تا در نزدیکترین محل به ضریح زیارتم رو بخونم. میرم در آخرین لایه‌ی افرادی که می‌خوان دستشون رو به ضریح برسونن می‌ایستم و اونجا زیارت می‌خونم. اینجوری خادم‌ها هی گیر نمیدن که خانم سر راه واینستا! خانم حرکت کن! دردسر گشتن برای جای مناسب رو هم ندارم دیگه :) امروز هم همین کار رو کرده بودم، بعد از چند دقیقه دیدم رسیدم نزدیک ضریح!!! دست و انگشترمو متبرک کردم و برگشتم :)


به هدهد زنگ زدم که بیاد بریم کیف بخرم که چون مامان دست‌تنها بود منتفی شد.


رفتم کتابخونه و بستنی مذکور رو خریدم و خوردم. موقع برگشت هم یه سری به فروشگاه کتابش زدم. یک پنجم پولی که برای کیف کنار گذاشته بودم رو خرج کردم و قضیه‌ی کیف تا واریز حقوق کلا منتفی شد!


سه تا کتاب کودک برای بره‌ی ناقلا و یه کتاب برای خودم. تو مسیر برگشت با خودم گفتم کاش برای وروجک و جوجه هم یه کتاب حمامی چیزی می‌خریدم :(


مدتیه رفتم تو کمای مطالعاتی! هیچ و هیچ و هیچ چیزی نمی‌خونم. یعنی یه مدت قبل خودم رو مجبور کردم که از رمان خوندن دست بکشم و کتاب‌های دیگه بخونم، یه‌کم خوندم و بعد کلا متوقف شدم. الان اصلا حس رمان خوندن ندارم، یعنی اشتیاقی که داشتم دیگه نیست. اما بقیه‌ی کتاب‌ها رو هم نمی‌تونم بخونم. چنان روحم سرکشه و بی‌تربیت (تربیت‌نشده)، که یه اپسیلون فشار ببینه درمیره! نمی‌دونم چطور دوباره علاقمندش کنم به مطالعه. مثل وقتایی که کتاب‌های درسی رو نمی‌خوندم و می‌رفتم سراغ اینجور کتاب‌ها! کاش باز هم همونجوری بشم.



منبع این نوشته : منبع
بستنی ,کتاب ,ضریح ,یعنی ,شاید ,رمان خوندن ,ندارم، یعنی ,سیزده ساعت

...


ضجه، ضجه، ضجه...

صداهای زیر زنانه و صداهای بم مردانه...



یکی امشب عروسی داره، چند صباح دیگه عزا. یکی هم مثل ما امشب عزا داره، چند ماه دیگه عروسی...

کی تا حالا اومده که نرفته؟ کدوم فامیلی فقط عزا داشته و شادی نداشته؟ زندگی بدون اینا نمیشه، مهم یه چیز دیگه است. چطور عروسی و چطور عزایی...



فقط یکی بیاد منو جمع کنه که از صاحب‌عزا داغ‌ترم...

+ هم‌سن من بوده...

+ بعد از چهار ماه، شش روز دیگه برمی‌گشته خونه...

+ از عملیات برمی‌گشتن و ماشین رفته رو تله‌ی انفجاری...

+ یعنی فردا که میرن بهشت رضا، نعشش..‌.





فوتبال چندچند شد؟



منبع این نوشته : منبع
عروسی

سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش


رفته بودم پیش امام رضا (علیه السلام) که برام یه قرار رو هماهنگ کنن. که منو با پست سفارشی بفرستن که اونجا حسابی تحویلم بگیرن. رفته بودم که اگه قابل بودم سلامشون رو بگیرم ببرم برای خواهرشون.

تو فاصله‌ی سه متری ضریح ایستاده بودم و جامعه می‌خوندم که اومدن شال عزا کشیدن به سر ضریح...


+ سال‌ها قبل یه استادی می‌گفت دارین از مشهد میرین قم، یه نذری، ذکری، دعایی، یه کاری انجام بدین و به نیابت از برادر برای خواهر ببرین.

امام الرئوفم! چیزی ندارم تحفه ببرم برای خواهر مکرمه‌تون. اگه این شب قدری که تو مسیر هستم چیزی تو خودش داشت، پیشکش نگاه مهربونشون. ان‌شاءالله که نگاهم کنن و پیش حضرت زهرا (سلام الله علیها) شفیعم باشن.

+ چقد بیرون رفتن از مشهد برام سخت شده!

+ التماس دعا



منبع این نوشته : منبع
برای خواهر ,ببرم برای ,رفته بودم

کاش به‌جای بیسکوییت کیک باباجون میذاشتن!


امروز چهاردهمه و هنوز از حقوق خبری نیست! از آقای پنجاه تومن گرفتم که بیام دو تا از اون بیست و پنج تا آزمایش رو تکرار کنم، این دو تا شد چهل و هشت و پونصد. با این حساب اگه کل چکاپ رو می خواستم اینجا بدم لابد حدود ششصد میشد! بیسکوییت و چایی گذاشتن اونور، ولی بیسکوییت دلم نمیخواد، گفتم لااقل از اینترنتش استفاده کنم پونصد تومنش بهم برگرده

شوخی کردم، اگه اینترنت خودم تموم نشده بود به فکرمم خطور نمیکرد که چک کنم ببینم وای‌فای داره یا نه. خلاصه که خطور کرد و من الان به‌جای نگاه کردن به در و دیوار دارم چرت و پرت مرقوم می‌کنم اینجا :)

تا حقوق ندن، از اینترنت هم خبری نیست! همچین آدمی هستم که پنجاه تومن پس‌انداز ندارم که الان برم اینترنت بخرم :|||


+ به‌نظرتون با سی تومن می‌تونم روپوش بخرم؟



منبع این نوشته : منبع
اینترنت ,بیسکوییت ,تومن ,پنجاه تومن ,خبری نیست

آمِرِ بی عمل


ماه قبل یه کلاسی ثبت‌نام کردم و چند جلسه رفتم و دیگه نرفتم. به استادش پیام دادم که نمیام. دوست داشتم نمی‌پرسید چرا، ولی پرسید. مجبور شدم بگم یه کلاس نزدیک‌تر و ارزون‌تر پیدا کردم.
اون روز سوار BRT شدم، خانمه بهم گفت "یه کارت برام می‌زنی؟" گفتم "نه، به راننده پول بدین"

فقط همین دو مورد خانواده رو برانگیخته! رک بودنم تو خانواده هضم‌شده است. بعد از چهار سال برای زن‌داداشم هم حل شده، گرچه اوایل یادمه خیلی پیش میومد چشماش گرد و قلنبه بشه و خیلی اوقات حرفام بهش برخورده. اما خانواده همیشه بهم توصیه می‌کنن با خلق الله اینطوری رفتار نکنم. دایی دیشب یه خاطره از خودش تعریف کرد که در مقابل یه حرف رک خیلی ناراحت شده و دوست داشته دروغ بشنوه اما اینطوری راست نشنوه.




منم مثل بقیه خیلی تعارف می‌کنم، فقط گاهی اوقات اینطوری نیستم. وقتی تعارف الکی می‌کنم بعدش عذاب وجدان می‌گیرم. اینم یه جور دروغه به هر حال. این یه طرف قضیه است، طرف دیگه‌ش اینه که خودم گاهی از حرف رک می‌رنجم. البته باز هم کمتر از بقیه، ولی بالاخره می‌رنجم و این اصل مسأله است که باید حل بشه فک کنم.


+ دیشب چند بار بهشون گفتم نباید از حرف رک ناراحت بشین و این مشکل شماست که ناراحت میشین. ولی باید به خودم می‌گفتم "یا ایها الذین آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون؟"


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,ناراحت ,اینطوری ,خانواده

قمری به غزل‌خوانی و تسنیم به تماشا :)


از آخرین باری که جوجه‌ی قمری گرفتم تو دستم و ناز کردم و حتی بهش پرواز یاد دادم!! دیرزمانی گذشته. دیدن یه مامان/بابا قمری که در کمال خنگی یه جای ناامن خونه ساخته و الان هم با سماجت روی جوجه‌ی کُپُلش نشسته و نمیذاره ازش عکس بگیرم منو به کودکی‌هام برمی‌گردونه :)




+ بلند شو بابا، خفه کردی بدبختو! تخم که نیست، واسه خودش جوجه‌ای شده :)


و بالاخره وقتی هوا گرم‌تر می‌شود، ننه‌قمری رضایت می‌دهد جوجو بیرون بیاید :)




منبع این نوشته : منبع
قمری

برای خودم در آینده‌ای که بسیار نزدیک است


احتمالا برای نوادگانم تعریف می‌کنم که مادربزرگتون یه روز اونقدر جوون و سرحوصله بود که از خواب نازش زد و بیدار نشست تا اوج طولانی‌ترین خسوف قرن بیست و یکم رو ببینه!

یعنی اون زمان حوصله‌ی خاطره تعریف کردن رو دارم؟ نوه‌هام چی؟ حوصله دارن گوش بدن به خاطرات یه پیرزن ناتوان که همه جای صورتش چروک افتاده و دستش می‌لرزه و چون دندون مصنوعیشو درآورده کلمات رو خوب تلفظ نمی‌کنه و نمیشه حتی تصور کرد که اونم یه زمانی خوشگل بوده و واسه خودش کسی بوده و مغرور بوده و فلان بوده و بهمان بوده؟ و آیا نوه خواهم داشت؟



بامداد شنبه، ششم مرداد یک هزار و سیصد و نود و هفت هجری خورشیدی، چهاردهم ذی‌القعده یک هزار و چهارصد و سی و نه هجری قمری، ساعت 00:51:44










برای ماه خورشید منبع نوره و زمین منبع ظلمت. خورشید بارها و بارها بزرگتر از زمینه. اما ماه اونقدر خودش رو به زمین نزدیک می‌کنه و اونقدر به زمین اجازه میده که بهش نزدیک بشه که یه جایی زمین می‌تونه جلوی اون حجم وسیع از نور رو بگیره. اونقدر تلاش می‌کنه و دور ماه می‌چرخه تا بالاخره تو یه زاویه‌ای، سر یه قضیه‌‌ای، سر یه بزنگاهی تمام ظلمتش رو می‌ریزه درون وجود ماه. اگه ماه می‌رفت دورتر، آیا زمین می‌تونست جلوی رسیدن نور خورشید بهش رو بگیره؟ نچ، نمی‌تونست :)

+ معلومه که چیزی تو تصویر مشخص نیست نوه‌ی گلم. اولا چون شبه و ماه هم کامل گرفته، ثانیا چون مادربزرگت اینو با همون گوشی معمولی که با اولین حقوق‌هاش خریده بود، گرفته! حالا نور صفحه‌تو تا آخر ببر بالا، شاید یه چیزی دیدی. اون عینک منم بیار فدات شم، منم می‌خوام ببینم :)


منبع این نوشته : منبع
زمین ,بوده ,اونقدر ,خورشید

چایی سحر


خواهرم می‌گفت "یادتونه تا چند سال قبل سحرها مامان به زووور چایی تو حلقمون می‌ریختن؟ یه استکان قبل غذا، یه استکان بعد غذا؟ که فرداش تشنه نشیم؟"
من که تازه یادم افتاده بود یه نگاه به سینی استکان‌های دست‌نخورده انداختم و با هیجان و خنده گفتم "عجب دوران دیکتاتوری‌ای بود "

ما هنوز هم مجبوریم سحر، به تعداد افراد استکان بیاریم سر سفره، گرچه نود و نه درصد مواقع فقط یکیش که مال مامان باشه استفاده میشه و اون یک درصد بقیه هم مواقعیه که آقای هم یه استکان چایی می‌خورن :)



منبع این نوشته : منبع
استکان ,چایی

. .. . .. . .. . .. . ..


. نماز، روزه، حج، امر به معروف، نهی از منکر و... هر کدوم یکی از فروع دین هستن و مستقلا می‌تونن انجام بشن. یعنی اگه کسی روزه نگیره نمی‌تونه بگه چون روزه نمی‌گیرم پس نماز هم نمی‌خونم. به همین شکل کسی که روزه نمی‌گیره دلیل نمیشه که امر به معروف و نهی از منکر نکنه! یعنی می‌تونه روزه نگیره ولی به بقیه بگه روزه بگیر!!!

.. یعنی چی؟ من نماز نخونم و به بقیه بگم بخون؟ بعد اگه پس‌فردا فهمید اون همه موعظه‌ای که کردم جلوه‌های پوچ بر محراب و منبر بوده و گند زده شد به اعتماد و اعمال اون فرد کی جوابگوئه؟

. مشکل ما همینه که دین و ایمانمونو وصل کردیم به بقیه آدما. این اتفاق از صفویه به اینور تو اسلام افتاده و بدترین ضربه‌ها رو بهش زده. اینکه تو هر دوره یه 'آقا' درست کردیم و میگیم هرچی آقا بگه و لاغیر. اینطوری اگه آقا بلغزه، کل اونایی که بهش متکی بودن میلغزن. تا قبل از اون دوره تو شیعه رسم بوده که هرکی هرچی گفت بگن از کجا میگی؟ دلیلت؟ مدرکت؟ فرقی هم نمی‌کرده آخوند تو مسجد بوده یا سبزی‌فروش محل. دلیل اینکه مرجع تقلید رو هم قبول ندارم همینه! دلیل اینکه امامزاده‌ها رو هم قبول ندارم همینه. هر امامی شیش هفت تا بچه داشته، یکیشون امام بعدی شده، اون پنج شیش تای دیگه شدن مخالفش! اون وقت الان همه‌ی اونا واسه ما امامزاده‌ان. بماند که خیلی از امامزاده‌ها هم جعلی‌ان. الان مردم ائمه رو هم تا حد الوهیت بالا بردن و از ائمه حاجت می‌خوان. خدا خودش گفته که من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه. هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه. پس چرا مردم میرن حرم امام رضا حاجت بگیرن؟

.. این آیه میگه هیچ‌کس بدون اذن خدا نمی‌تونه شفاعت کنه، پس یعنی با اذن خدا می‌تونه. در واقع آیه در رد وجود شفیع که نیست، الان یعنی شما حرم نمیرین؟

. چرا میرم، ولی نه به خاطر امام رضا، میرم چون اونجا مسجده و انسان تو مسجد به خدا نزدیکتره.

.. طبق ادعای خودتون هیچ دلیلی وجود نداره که اونجا به خدا نزدیکتر باشین. چون اون محل به میمنت شخص مدفون که رجحانی نداره، مسجد هم نیست چون صیغه‌ی مسجد بَرِش جاری نشده.

. من اصلا این صیغه خوندن و اینا رو قبول ندارم، تو هرجا رو بخوای می‌تونی برای خودت مسجد قرار بدی، حتی یه تیکه‌ی یک متری جلوی در خونه‌ت.

.. پس همون جلوی خونه‌تون یه تیکه رو مسجد در نظر بگیرین و نماز بخونین. چرا دیگه میرین حرم؟

. خدا گفته که شفیعانی هستن تو این دنیا، ولی نگفته کی! اون پیرزنی که دستشو می‌گیری از خیابون رد می‌کنی و دعات می‌کنه که الهی عاقبت بخیر بشی هم می‌تونه شفیع باشه، دوست، رفیق، پدر، مادر و هرکس دیگه‌ای می‌تونه شفیعت باشه. از کجا می‌تونی اثبات کنی که منظور خدا از شفیع امام رضا بوده؟

.. اگه اینایی که میگین می‌تونن شفیع باشن، چرا نباید برای شفاعت امیدمون به آدم خوبای دنیا باشه؟ به شاگرد زرنگای دنیا؟

. من این حرفو قبول ندارم، تو نمی‌تونی بگی منظور از شفیع ائمه هستن. از نظر من حتی یه سنگ هم می‌تونه آدمو شفاعت کنه، اگه خدا اجازه بده!

.. به کسی که همچین حرفی بزنه باید گفت برو امیدوار باش همون سنگ شفاعتتو بکنه.

جمله‌ی آخر رو با کمی عصبانیت گفتم، توضیحات بعدش رو هم گوش ندادم و خداحافظی کردم اومدم بیرون. پوووف!


منبع این نوشته : منبع
مسجد ,می‌تونه ,شفیع ,یعنی ,روزه ,امام ,شفاعت کنه، ,قبول ندارم، ,نمی‌تونه شفاعت ,ندارم همینه ,دلیل اینکه ,قبول ندارم همینه

وبلاگ

ظاهرا سوال پیش اومده که من چرا به وبلاگ‌نویسی به سبک سابق بازگشتم و هیچ توضیحی در مورد عوض شدن یا نشدن نظرم ندادم. گفتم بگم شاید برای شما هم سوال بوده باشه.


من پیش خودم اینطور استدلال کردم که اگه عمر وبلاگ‌نویسی سر اومده، پس سراومده دیگه. اولا من تو دوران اوجش، وبلاگ‌نویس نبودم که هجویات من باعث افولش شده باشه و رفتن من و حتی تمام وبلاگ‌نویس‌های مثل من هم باعث برگشت اون دوران نمیشه. پس منطقی نیست که از این فضا که می‌دونم یه سری فوایدی داره خودمو محروم کنم.
ثانیا چطور ما به تغییر نسل معتقدیم و روش‌های تربیتی والدینمون رو برای بچه‌هامون متناسب نمی‌دونیم، ولی توقع داریم فضای وبلاگ کما فی السابق ادامه داشته باشه؟ وقتی اون حرف‌ها، اون سبک‌ها، اون بلاگرها نتونستن مخاطبین رو حفظ کنن و اطرافشون خلوت شده، یعنی نتونستن با نسل جدید ارتباط بگیرن، یعنی کارآمد نبودن، یعنی بر اساس اصل بقای اصلح هم که شده باید حذف می‌شدن.
از طرفی شاید تو اون دورانی که با کلمه‌ی اوج ازش یاد می‌کنیم، زیادی بالا پریدیم! شاید این همه مشکلاتی که الان جامعه داره، دواش همین روزانه‌نویسی‌ها باشه. اینکه با مردم با زبان مردم حرف بزنیم، اینکه وقتی نود درصد مردم درد آشغال ریختن تو خیابون دارن ما نیایم در مورد دلایل حمله‌ی شوروی به ایران بنویسیم. اینکه ما فکر کنیم فقط حرف‌های گنده گنده زدن، سیاسی نوشتن، ادبی نوشتن، مذهبی نوشتن، حتی روزمره‌نویسی به شکل شکیل و خواندنی ارزشه و حرف رک و ساده و پوست‌کنده، حرف راحت الحلقوم ضدارزش، یه اشتباهه. از چاه دراومدن تو چاله افتادنه. می‌خوایم ابروی وبلاگ‌نویسی رو درست کنیم، می‌زنیم چشمشم کور می‌کنیم.


این‌ها بخشی از دلایلیه که ادامه‌ی وبلاگ‌نویسی رو برای من تسهیل کرد. در واقع الان دارم اون پست ویار تکلم که گفته بودم درست و منطقیه رو رد می‌کنم.



منبع این نوشته : منبع
وبلاگ‌نویسی ,مردم ,نوشتن، ,اینکه ,یعنی ,شاید

صررررفا جهت تخلیه‌ی ذهن


یه سه ساعتی هست از خواب بیدار شدم. بعد افطار و نماز کنار سجاده خوابیدم. با صدای همهمه‌ی خیلی زیاد و البته زنگ موبایلم بیدار شدم. پا شدم نشستم، تو خواب و بیداری فک کردم سحر شده و گوشی که داره بیخ گوشم زنگ می‌خوره و من زل زدم بهش داره آلارم سحر رو می‌زنه!! و بقیه دارن سحری می‌خورن و من چون باید برم شهرستان و قرار نیست روزه بگیرم بیدارم نکردن!! بالکل یادم رفته بود که تو ماه رمضون بعد اذان ظهر میریم که روزه‌مون نشکنه. گیج بودم و دوباره افتادم، ولی چند لحظه بعد هوشیار شدم. نگاه کردم دیدم ساعت ده و خورده‌ایه و یه تماس بی‌پاسخ از زن‌دایی دارم. زنگ زدم گفتن برم آمپول دختردایی رو بزنم. ظرفا رو شستم، لباسامو انداختم تو ماشین و رفتم خونه دایی. آمپولشو زدم، شیرموزتوت‌فرنگی‌بستنی :/ خوردم، دایی کلی اصرار کرد که لیوان دوم رو بریزه منم مجبور شدم بگم که خوشمزه نیست و نمی‌خورم :| نگران نباشین، خود دایی جزء آدمای صریح دنیاست و ناراحت نمیشه :)


الان برگشتم خونه، لباسامو پهن کردم، به جای اینکه بخوابم تا فردا صبح زود که قراره برم دنبال کارای اداریم خواب‌آلود و کسل نباشم، نشستم تو حیاط و زل زدم به آدرسی که رو صفحه‌ی اول مرورگرم چسبیده. خودم چسبوندم. استخاره بود؛ استخاره که نه، یه جور "خدایا بگو بالاخره چی میشه" بود. اونقدر قشنگ دراومد که حیفم اومد از یادم بره. ولی خوب اونی نشد که من برداشت کرده بودم. یک ماه و خورده‌ای پیش اومدم اینجا و گفتم چهار تا مسیر متفاوت جلوم باز شده که قابل جمع با هم نیستن و گفتم که احتمالا تا یک ماه دیگه هر چهارتاش بسته میشه. اون موقع ته ته دلم امید داشتم یکیش بشه راه زندگیم. گفته بودم چه بشه چه نشه وقتی تموم شد میگم چی بودن. الان همه‌شون تموم شدن. یکیش تحصیل تو رشته‌ی پزشکی بود، خودم بستم و گذاشتمش کنار، اگر هم نمی‌بستم به احتمال قوی خودش بسته میشد. یکیش تحصیل تو حوزه‌ی علمیه بود، من واردش شدم ولی منتفی شد. یکیش ازدواج بود با شرایط نسبتا وسوسه‌کننده، بدون اینکه نظر خانواده رو بخوام خودم بستمش. ولی به چهارمی خیلی خیلی امید داشتم، روزهام با فکرش شب می‌شد و شب‌هام با خوابش روز، کار تو کابل. از اعماق قلبم می‌خواستمش و اون استخاره‌ی لذت‌بخش هم برای همون بود. قبول نشدم ولی نمی‌خوام باور کنم. ضعف ایمانه، ضعف نیته، ضعف هدفه، هرچی که هست احساس پوچی می‌کنم. دوست دارم گریه کنم و می‌کنم. دوست دارم هق‌هق کنم ولی نمی‌تونم. دوست دارم بهش فکر نکنم، ولی با دیدن پروفایل‌های هم‌کلاسی‌هام تو زایشگاه ناخودآگاه اشکم می‌ریزه. به خودم میگم "دیوانه! اگه تو زایشگاه هم کار کنی بعد از یک سال حتتتتما تو هم حوصله‌ات سر میره و مثل هم‌کلاسی‌هات نق‌نق‌ها و گلایه‌هات شروع میشه، واسه همچین چیزی انقد جلز ولز می‌کنی؟ اینقد ضعیف؟" یه‌کم آروم میشم، ولی فقط یه‌کم. آه، کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز زررررد!

+ آآآه! هوا چقد خوبه امشب :) خدایا شکرت! ولی هفته‌ی بعد هوای قم 42 درجه میشه :( خدایا رحمی لطفا!
+ ان‌شاءالله که زیر پست من تکرار نمی‌کنن که لطفا هدفمند بنویسید! چون خودم به اندازه‌ی کافی درگیرش هستم :|



منبع این نوشته : منبع
یکیش ,دوست ,میشه ,خدایا ,خیلی ,دوست دارم ,می‌کنم دوست ,یکیش تحصیل

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من یکی برود


این همکار شخصی که تعریف می‌کنه خیلی برام آشناس! یعنی کجا دیدمش؟


شخصی تعریف می‌کرد:
یه همکار داشتم سر برج که حقوق می‌گرفت تا 15 روز ماه سیگار برگ می‌کشید و بهترین غذای بیرون رو می‌خورد و نیمه‌ی بعدی ماه رو غذای ساده از خونه می‌آورد. موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم و گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی؟
با تعجب گفت کدوم وضع؟
گفتم زندگی نیمی اشرافی نیمی گدایی...!!
به چشمام خیره شد و گفت:
تا حالا سیگار برگ کشیدی؟ گفتم نه!
تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم نه!
تا حالا به یک کنسرت عالی رفته‌ای؟ گفتم نه!
تا حالا غذای فرانسوی خورده‌ای؟ گفتم نه!
تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟ گفتم نه!
اصلا عاشق بوده‌ای؟ گفتم نه!
تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته‌ای؟ گفتم نه!
گفت اصلا زندگی کرده‌ای؟ با درماندگی گفتم اره... نه... نمی‌دونم...!!
همین‌طور نگاهم می‌کرد، نگاهی تحقیرآمیز...!!
اما من حالا که نگاهش می‌کردم برایم جذاب بود...
موقع خداحافظی تکه‌ای کیک خامه‌ای در دست داشت، تعارفم کرد و یک جمله به من گفت که مسیر زندگیم رو عوض کرد...
پرسید می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ گفتم نه!
گفت: پس سعی کن دست‌کم نیمی از ماه رو زندگی کنی..!!

چارلز لمبرت



منبع این نوشته : منبع
گفتم ,حالا ,زندگی ,غذای ,نیمی ,رفته‌ای؟ گفتم

ابوعلی


امروز رفته بودم بهشت رضا، بلوک 15، ردیف 11، شماره 8

وویس این پست رو گذاشته بودم برای خودم. چون هندزفریمو تو درمانگاه جا گذاشتم با صدای خفیف گذاشته بودم گوش بدم. یهو دیدم از پشت سرم داره صدای گریه میاد!! نمی‌دونم واسه چی گریه می‌کرد. برنگشتم ولی فهمیدم دو تا پسرن، من اینور قبر، اونا اونور قبر. منم گریه‌م گرفت الکی الکی :| بعد پا شدم رفتم چند قبر اونورتر پیش خانواده که داشتن برای یکی از آشناها فاتحه می‌خوندن.


+ ولی خیلی قشنگ می‌خندید :)



منبع این نوشته : منبع
گذاشته بودم

خوب که چی؟


گاهی در آبِ دیده و گاهی در آتشیم
درمانده‌ی متابعتِ نفسِ سرکشیم
موجِ سراب، در دل شب آرمیده است
ما روز و شب ز طولِ امل در کشاکشیم
چیدند گل ز دولتِ بیدار غافلان
ما همچو خوابهای پریشان، مشوشیم
دیویم، چون ز خویش خبردار می‌شویم
چون بیخبر شویم ز هستی، پریوشیم

صائب


منبع این نوشته : منبع

کجا رو دارم برم، به جز این حرم؟ نه دیگه نمیفته هوای عشقت از سرم!


با مامان معامله کردم تا اجازه داد بیام حرم. یه کار خاصی تو حرم داشتم، ولی گویا حرم کار دیگه‌ای با من داشت :) یعنی اون جایی که می‌خواستم برم رو بسته بودن، اینقد ناخواسته همه جای حرم چرخیدم (در واقع شوت شدم) تا رسیدم اونجایی که لازم بود ولی قرار نبود.

نشسته بودم و به حرف‌های یه سخنران گوش می‌دادم. جلوم خالی بود، یه خانم پیر اومد نشست، بعد برگشت که بهم بگه "ببخشید که پشتم به شماست" دید منم، نگفت :|

کش چادرم یکم تنگ و سفته و گوشم رو اذیت می‌کنه. چادر رو گذاشته بودم رو شونه‌هام. یه خادم خانم اومد گفت چادرتونو بذارین سرتون و بدون اینکه صبر کنه رفت. یعنی چند قدم که دور شد من تازه فهمیدم چی گفته! اول که خنده‌م گرفت، محیط کاملا زنانه، حجاب کاملا کامل، مشکل چی بود دقیقا؟ کم‌کم یه کم عصبانی هم شدم. گفتم اگه دوباره بیاد دلیل میخوام ازش برای اینکه این کار رو بکنم. دیگه نیومد.

تصحیح قرائت نماز هم رفتم. گفت "احسنت!" منم هی می‌گفتم "جدا؟ واقعا؟" یعنی فک نمی‌کردم ضاد رو درست تلفظ کنم. البته هنوز هم مطمئن نیستم :/

داشتن فضای حرم رو برای افطاری‌های رمضان آماده می‌کردن :))


منبع این نوشته : منبع
یعنی

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست، هعی...


روزهامون خیلی خوب و شاد می‌گذره، الحمدلله.
دایی خاطراتی تعریف می‌کنن که غش‌غش می‌خندیم. شاید بعضی‌هاشو اینجام تعریف کنم.
وروجک به خداحافظی میگه دست! چون همیشه موقع خداحافظی دستشو تکون میده. داداشش هم اوایل به خداحافظی می‌گفت دست‌دست! هر کدوم جداجدا و شخصا به این نامگذاری رسیدن. ولی به نظرم دست‌دستِ بره‌ی ناقلا قشنگ‌تره :) اصلا هم ربطی به این نداره که بره‌ی ناقلا رو بیشتر دوست دارم :)))
اخمای بره‌ی ناقلا تو هم بود، چون موبایلشو برداشته بودم. موبایلش یعنی یه تیکه چوب! می‌خواست ازم بگیره که گفتم "عه زنگ میزنه. کی پشت خطه؟ وزیر کشوره؟" نگاه کرد، "آقای شهرداره؟"، "نع"، "رئیس جمهوره؟"، "نه"، "دونالد ترامپه؟" "هههه، نه!!! دخترمه!" "O_o دخترت کیه؟"، "ریحانه!" و باقی مکالمه سانسور می‌شود :))))
وقتی خودمو مجبور می‌کنم با بچه‌ها سروکله بزنم، تنها وقتیه که احساس می‌کنم یه نیمچه خلاقیت و تفکری در من جرقه میزنه!



+ فک می‌کردم یه نعمت خوب و چاق و چله دارم. ولی الان می‌بینم اونی که فک می‌کردم نیست، من اونو می‌خواستم. نقطه.


منبع این نوشته : منبع
ناقلا ,بره‌ی ,خداحافظی ,بره‌ی ناقلا

داعش مسئولیت حمله را بر عهده گرفت


+ امروز به خاله زنگ نزدین؟
- چرا صبح زنگ زدم.
+ خووب! چی می‌گفتن؟
- هیچی
+ ...
- باز دیروز مردمو قتل عام کردن!
+ عه! (بروز نمی‌دهد که از قبل خبر داشته است)
- یه جایی که تذکره میدادن رو منفجر کردن.
+ ...
_ زن، بچه، مرد...
+ نگفتن کجا بوده؟
- نزدیک خونه‌ی اون یکی خاله‌ات.
+ ...
- ...
+ البته من که تذکره دارم، لازم نیست برم اونجاها!
-
+ چرا اینجوری نگاه می‌کنین؟ من دارم روزها رو می‌شمرم که ببینم بالاخره بهم زنگ میزنن یا نه!
- ان‌شاءالله که نمیزنن!
+ مامااااااان! مگه قرار نشد که بگین هرچی صلاحمه؟
-
+ بگین خدایا، من مامانشم، تو خداشی؛ هرچی تو صلاح می‌دونی!
- خدایا! من مامانشم، تو خداشی؛ هرچی تو صلاح می‌دونی!
+ :))))) [و از ته دل شاد می‌شود :)))))]



* امنیت هر روز بدتر از دیروز میشه، منم جرأت نمی‌کنم هیچ خبری رو تو خونه بخونم، مبادا بعدا به ضررم تموم بشه :||
* هفته‌ی پیش هم ده دوازده نفر مسافر بین شهری رو وسط راه پیاده کردن و به جرم شیعه بودن به رگبار بستن! اینا فک کنم طالب بودن. اینو که اصلا جرأت ندارم تعریف کنم :||


منبع این نوشته : منبع
هرچی ,صلاح می‌دونی ,خداشی؛ هرچی

و روز خوب :)


روز عجیب و خوبی بود :)

یکی که نزدیک بود زایمان کنه همونجا!

دومی از در اومد تو فینت کرد افتاد! شربت بهارنارنجمو دادم خورد :(

سومی اومد... [سانسور :)]

چهارمی هم... :)

پنجمی هم وقتی اومدیم بیرون تازه از راه رسید، با جعبه‌ی شیرینی :) بعد از نازایی چهارده ساله، الان یه نی‌نی خیییییلی ریزه میزه بغلش بود



این پنج تا خواص مریض‌های امروز بودن البته.

خانم میم هم نیومده بود و مجبور بودم کار اونم انجام بدم. و وسط این همه بدو بدو هی کامنت و پست‌های شما رو می‌خوندم :))) الان من معتاد نیستم پس چی‌ام؟ :)))

به حول و قوه‌ی الهی برم خونه وقت کنم قبل کلینیک عصر، فاج پسته‌مو که چند روزه قصدشو دارم درست کنم :) میشه گفت اگه هیچ دلیل دیگه‌ای برای خودکشی نکردن نداشته باشم، آشپزی رو دارم :)



منبع این نوشته : منبع

تسنیم، ماکارونی، شکلات


یک ماکارونی پختم انگشتاتونو توش گم می‌کنین! تا حالا ماکارونی دو نفره نپخته بودم، فقط برای خودم و هدهد. مامان و بی‌بی هم آبگوشت میخورن. پخت غذا در حجم کم لذتش بیشتره، چون ضمن حفظ جذابیت‌های آشپزی، سختیش کمتره. امروز مردان خانواده رفتن گردش، چیزی که در خانواده‌ی ما بی‌سابقه است. علتش هم اینه که بی‌بی هنوز نمی‌تونن مدت زیادی بشینن و ما موندیم کنار بی‌بی. فک می‌کنم برای آقای تجربه‌ی عجیب و جالبی باشه که مامان کنارشون نیست :) داداش‌هام و دایی‌هام چون دوست و رفیق دارن و زیاد میرن بیرون چندان متفاوت نیست براشون.
صبح می‌خواستم یه‌کم ادای این آدم‌های اینستاگرامی رو دربیارم، بعد از اینکه از کل کارهام فارغ شدم و خیالم بابت همه چیز آسوده شد، رفتم یه چایی توی ماگ برای خودم ریختم، شکلاتی که دایی از یوروپ برام آورده رو برداشتم، کتاب رو گرفتم دستم و نشستم پشت میز که مثلا کتاب بخونم و چای مزمزه کنم و شکلات بخورم! حالا همیشه به حالت درازکش، بدون هیچ خوراکی‌ای کتاب می‌خونم ها! در ابتدای این ادا درآوردن بودم که ناگهان زنگ در رو زدن. زن‌دایی و پسردایی بودن. منم از ترس اینکه مبادا پسردایی کل شکلات نازنینم رو صاحب بشه، بدوبدو بردم قایمش کردم اگه میدید مجبور بودم بدم بهش. خیلی لوسه، ایشششش! بعد هم رفتم تو اتاق نشستم به کتاب خوندن، و چون چایی‌خور نیستم و اون چایی رو فقط برای کلاس کار و در معیت شکلات می‌خواستم بخورم، حالا که شکلات از پروسه حذف شده بود منم چایی رو نخوردم. وقتی هم که دیگه تهدید پسردایی برطرف شد، دیدم نزدیک ظهر شده و باید ماکارونی خوشمزه‌مو درست کنم و اگه شکلات بخورم معده‌ی کوچولوم جا برای ماکارونی نخواهد داشت و زحمات آشپزیم به هدر خواهد رفت. از طرفی چون در شرایط بیخیالی مطلق نیستم شکلات هم بهم مزه نخواهد داد. یعنی رفتاری که امروز من با این شکلات کردم، جوری بود که انگار خدا همین یه شکلات رو از آسمون فروفرستاده و آخرین شکلات روی زمین خواهد بود، پس باید سعی کنم الکی حیفش نکنم و بهترین استفاده رو در بهترین موقعیت ازش ببرم!
داشتم فک می‌کردم یعنی زندگی در قصر شکلاتی منو دلزده خواهد کرد؟ از نظر مامان، من که تو خامه‌م شکلات رنده می‌کنم و کیک‌هامو شکلاتی درست می‌کنم و اگه اجازه بدن تو برنج هم شکلات می‌ریزم، زندگی ناسالمی دارم! نمی‌دونم خانواده‌ی من با رنگ قهوه‌ای چه پدرکشتگی‌ای دارن، منم بینشون گیر کردم. هعی دنیا!


منبع این نوشته : منبع
شکلات ,ماکارونی ,کتاب ,شکلاتی ,می‌کنم ,حالا ,شکلات بخورم ,برای خودم

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند!


حرکت آقای و دایی وقتی بی‌بی سی ثانیه میرن توالت خیلی جالب و دیدنیه :))
کولر رو با تمام قدرت روشن می‌کنن و سی ثانیه حالشو می‌برن =))

#در_گرمای_چهل_پنجاه_درجه‌ی_شصت_هفتاد_گراد_خواهیم_مرد
#ایتالیا_هم_دردیم
#جمهوری_بی‌بی_مختار
#جرأت_داری_روشن_کن
#استقامت_استقامت_تا_آخر_مهر
#نحن_الصامدون
#خداحافظ_کولر_تا_سال_نود_و_هشت
#خدایا_تابستان_نود_و_هشت_را_از_فرط_گرما_منفجر_کن
#نات_بی‌بی‌سی_بات_بی‌بی_سی


منبع این نوشته : منبع
بی‌بی

منم و گوشه‌ای و سودایی


زندگی نه اینکه حساب کتاب نداشته باشه، من از حساب کتابش خیلی سر در نمیارم. یه وقت تمام دنیا شلوغه و حواشیِ تو کاملا خلوت، جوری که خودت رو فراموش‌شده‌ی عالم و آدم می‌بینی، یه وقت هم انقدر تو شلوغی گم میشی که نمی‌دونی جهت درستِ حرکت کدومه.

چهار درِ مختلف پیش روم باز شده به چهار دنیای متفاوت. اونقدر این دنیاها با هم متفاوتن که گیج شدم. هر کدوم صد و هشتاد درجه با دیگری فرق داره و هیچ کدوم بر دیگری منطبق نیست. جالب اینه که هر دری به یکی از وجوه زندگی باز میشه. اما مسئله اینه که ورود به هیچ کدوم از این چهار دنیا به اختیار من نیست و به احتمال قوی بعد از یکی دو ماه درب تمام این دنیاها بسته میشه و دوباره من می‌مونم و همین دنیام :) تنها کاری که الان از دستم برمیاد اینه که منتظر بمونم تا راه ورود به یکیشون هموار بشه یا اینکه درها تک‌تک بسته بشن و فکرشون از سرم خارج بشه :) ترسم از اینه که دو تا یا چند تاشون با هم اوکی بشن و من مجبور به انتخاب بشم که با اطمینان نود و نه درصد می‌دونم کدومشون قربانی میشه، اون یکیشون که اونقدر آرزوم بوده که فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت فراموشش کنم.


منم و گوشه‌ای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
هر زمانم به عالمی میلی
هر دمم سوی شیوه‌ای رایی
مانده در انقلاب چون گردون
گاه شیبی و گاه بالایی
ساکن گوشه‌ی جهان ز جهان
همچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه مانده‌ام تنها
مانده‌ام در میان غوغایی
کارم اکنون ز دست من بگذشت
که در افتاده‌ام به دریایی
مانده امروز با دلی پر خون
منتظر بر امید فردایی

عطار


+ این شعر خیلی بر شرایط الانم تطبیق می‌کنه، اتفاقا بعد از نوشتن پست پیداش کردم :)

+ در مورد موضوع پست قبل با دوستم حرف زدم، از من ناراحت نشد ولی در کل ناراحت شد. یه کم دفاع کرد، یه کم به اون‌ها چه گفت، یه کم قبول کرد و نهایتا قرار شد یه کم فکر کنه.



منبع این نوشته : منبع
اینه ,کدوم ,چهار

واقتلوهم حیث ثقفتموهم!


. ما تو حیاطمون هیچ آپشن جذابی برای حشرات نداریم.

. ما تو خونه‌مون هیچ آپشن جذابی برای حشرات، علی‌الخصوص مگس نداریم!

. مدتیه که حیاطمون سرشار شده از مگس‌هایی که مدام در پروازن!

. وقتی گرما غلبه می‌کنه و پنجره یا در رو باز می‌کنیم و پرده رو هم می‌زنیم کنار، خونه هم سرشار میشه از مگس‌های موذی!

. مامان قاتل فیزیکی سرسخت حشرات هستن.

. قاتل شیمیایی نداریم.

. هرچقدر در بیرون کردن مسالمت‌آمیز مگس‌ها کوشیدم فایده‌ای نداشت، از الان من هم به جمع قاتلین فیزیکی خواهم پیوست؛ با شدددت و حدددت!


+ ولی آیا شما می‌دونین مگس‌ها کی زبون فارسی یاد گرفتن؟ تا مامان میگه "تسنیم، مگس‌کش!" همه‌شون گویی طی‌الارض می‌کنن، غیب میشن :/

+ به نظرتون این عنوان که نوشتم اشکال داره؟



منبع این نوشته : منبع
نداریم ,جذابی برای ,آپشن جذابی

داستانک :) [مثلا دیگه :)]


کبوتر با کبوتر باز با باز یا کمال همنشین در او اثر کرد؟

او: به نظرت صورتم به نسبت قبل لک افتاده؟
من: قبلا به صورتت دقت نکرده بودم.
او: شوهرم میگه انگار صورتت لک افتاده.
من: من که چیزی نمی‌بینم.
او: این کرم رو ببین، خوبه بزنم برای لک؟ شوهرم رفته گرفته برام، گفته بزنم.
من: اوممم! نمی‌دونم، جوجوبا و ویتامین E داره که برای پوست خوبه، همینقد می‌فهمم.
او: اگه بدونی چقد من رو پوستم حساسم! چقد براش خرج کردم!
من: تو حساسی یا شوهرت؟
او: اون بنده خدا که چیزی نمیگه! [آخی! طفلک!] خودم حساسم. برای پوستم تا اصفهان و فلان جا و فلان جا رفتم! چقد خرج کردم.
من: اوممم، خوبه :) بیرون منتظر باش تا صدات کنن.




فاشیست

من: داماد چیکاره‌اس؟
او: سیده، افغانه :)
من: یعنی چی؟
او: شروط لازم و کافی رو داره دیگه!
من: من جلوی این قانون نامعقول خواهم ایستاد!!
او: از تو گنده‌ترهاش نتونستن، تو که سهلی! :))
من: الحمدلله ما به شدت شما نیستیم :))))




کله‌گنده

من: من امروز مقنعه‌تو می‌پوشم.
او: بپوش.
من: این چرا اینقد تنگه؟؟؟
اوی دوم: مگه یادت رفته کله‌ی تو از ما بزرگتره کله‌گنده؟
من: مغزهای کوچک زنگ‌زده :|


منبع این نوشته : منبع

و باز هم ایشون عشق منه :)


اینا رو خواهرم تعریف کرد:
وروجک مریض شده و بردنش دکتر. خواهرم با بره‌ی ناقلا و وروجک وارد اتاق دکتر شدن. بره‌ی ناقلا بعد از ورود رفته درست مقابل دکتر دست‌هاشو تا آرنج گذاشته روی میزش و تا موقع خروج بهش خیره شده. گویی دکتر ندیده تا به حال! دکتر برای وروجک آمپول تجویز کرده. وقتی رسیدن خونه، بره‌ی ناقلا برای خودش میزی شبیه میز دکتر چیده و داروهای وروجک رو عوض کرده! تو دفترچه‌های قدیمی نسخه می‌نوشته و با شیشه‌ی شربت هم نسخه‌هاشو مهر می‌کرده. هرکیو ویزیت می‌کرده یه بیوگرافی کامل هم ازش می‌گرفته. از باباش پرسیده اسمت چیه؟ اسم مامانت؟ اسم بابات؟ اسم زنت؟ :)))) وروجک رو هم که ویزیت کرده، یه نسخه نوشته و داده به مامانش و گفته مامان داروهای قبلیشو که دکتر نوشته بریز دور، داروهای منو بهش بده!
خواهرم دیشب خودش به وروجک آمپول زده. میگه بره‌ی ناقلا با عصبانیت می‌گفته دیگه وروجکو آمپول نزن! باباشم مجبور کرده یه نامه‌ی آمپول و شربت ممنوع بنویسه بده به مامانش! خواهرمم امشب اومده اینجا تا من هم در خشونت علیه کودکان سهیم بشم و آمپول دومشو من بزنم!
تو اطرافیانتون شاید دیده باشین که بچه‌ها رو از آمپول می‌ترسونن. تو فامیل ما بچه‌ها رو از من می‌ترسونن :| "نگاه، خاله/عمه تسنیم آمپول داره ها! اون دفعه بهت آمپول زد، یادت که هست؟" و بچه چونان موشی رام قرص و دواهاشو میخوره تا گذرش به من نیفته! البته بره‌ی ناقلا استثناست، چون به راحتی میخوابه تا بهش آمپول بزنم :)

بره‌ی ناقلا عاشق پیشه‌ی پزشکیه! تنها شغلی که تا حالا ازش حرف زده پزشکیه. گاهی متخصص قلب میشه، گاهی دندونپزشک، گاهی تخصص‌های دیگه! ما براش مشاغل رو ارزش‌گذاری نکردیم، احساس می‌کنم روپوش سفید من و همون آمپولی که میزنم خیلی رو جهت‌گیریش تاثیر داشته.


منبع این نوشته : منبع
آمپول ,دکتر ,بره‌ی ,ناقلا ,وروجک ,گاهی ,بره‌ی ناقلا ,وروجک آمپول

من، گوشت، پیرزن و دیگر هیچ!


یه پیرزن تو BRT ازم پرسید "اونجا نوشته بودن گوشت قرمز کیلویی سی تومن، راسته؟" گفتم نمی‌دونم و مثل همیشه این پایان بحث برای من بود. بعد یه چیزی در درونم گفت "ببین تا چند جمله می‌تونی صحبت رو ادامه بدی؟" و دیدم حتی برای آدمی مثل من هم، شروع و ادامه‌ی صحبت اونقدرها سخت نیست، یه هل می‌خواد و بعد خودش میره دیگه! مردم هنوز هم همون مردم خونگرم قدیمان، فقط کافیه روی گشاده و لحن دوستانه ببینن :)



منبع این نوشته : منبع

گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او


امشب اول ذی‌الحجه است :)








منبع این نوشته : منبع

و بالاخره پای فوتبال به وبلاگ من هم باز شد :)


دیروز بردیم، از ایران!

جام جهانی نبود، فوتسال بود. اصلا نمی‌دونم مسابقات در چه سطحی بود، فقط می‌دونم صد و بیست تومن جایزه‌ی سه تا تیم اوله. مهاجرین افغان رفتن فینال، مهندس میگه به احتمال نود درصد میبرن!


دیشب که مراکش گل خورد، حقیقتش نفهمیدم کی به کی گل زد! ولی فقط من تو خانواده داد زدم گگگگللللل! فهمیدم خیلی جوگیرم که با اولین تماشای فوتبال و اولین تماشای گل، اونم همچین گلی، هیجانم زده بالا!!! فوتبال تو خونه‌ی ما تقریبا تحریمه، داداش‌هام خاطراتی از جام‌های جهانی پیش تعریف می‌کنن که چطور به سختی موفق به دیدن بازی‌ها میشدن که دل آدم براشون کباب میشه!! واسه همین کسی تو خونه‌ی ما عادت به داد زدن واسه گل نداره. همینقد که اجازه‌ی دیدن دو سه تا بازی براشون صادر شده از سرشونم زیاده


برای مراکش خیلی متاسف شدم، برای اون بازیکن هم دلم سوخت :( گرچه برای برنده شدن ایران خوشحال شدم!


بیاین روراست باشیم، برد دیشب خوشحالی داره ولی افتخار نه! صعود به جام جهانی به اندازه‌ی کافی افتخارآمیز هست، حتی اگه بعدش هیچ بردی نباشه. "با وجود اسپانیا با اون ستاره‌هاش، پرتغال با رونالدو، مراکش با مربیش که از یوونتوسه، ما با افتخار صدرنشینیم و می‌درخشیم!" همچین جمله‌ای از درک من خارجه واقعا.


موقع بازی پرتغال اسپانیا خونه‌ی دایی بودیم، دقیقه‌ی چهل از خونه‌شون اومدیم بیرون. خونه‌هامون به هم چسبیده است. مهندس می‌گفت "اگه تا برسیم خونه‌ی خودمون رونالدو گل بزنه چی؟؟؟" به دایی گفتم "اگه گل زد شما بلننند داد بزنین تا تو مسیر ما متوجه بشیم." پامونو گذاشتیم تو کوچه که داااد و بیداااد بلند شد! واقعا فک نمی کردم تو مسیر سی ثانیه‌ای ما گلی زده بشه.


فوتبال برام خیلی بی‌معنیه، بجز وقتی که یکی از طرفین مسابقه رو بشناسم! اونوقت یه‌کم معنی پیدا می‌کنه.



منبع این نوشته : منبع
خونه‌ی ,فوتبال ,خیلی ,مراکش ,جهانی ,اولین تماشای

آخرین جمعه‌ی شعبان هم رفت


کیلی کیلی کوش گذشت :))

کلا ما خانواده‌ی بشین تو خونه‌ای نیستیم. جمعه‌ها معمولا می‌زنیم بیرون، یا دور یا نزدیک. امروز به قصد بازار پرندگان به در شدیم! وسط راه کنار درختان توت زدیم کنار و به یه خانواده در تکاندن درخت کمک کردیم و از توت‌های فروافتاده بر چادر هم میل کردیم :))


(((::: سرشار از نووور و طراااوت :::)))


بعد یه بارون حسابی گرفت که من بی‌نهایت ذوق کردم *__* به بازار پرنده‌ها که رسیدیم دیدیم شلوغه و ترافیک. یه دویست متری رو پیاده در پیش داشتیم. همینطور می‌رفتیم و من هی به پرنده‌هایی که تو دست مردم بود نگاه می‌کردم. هنوز به در ورودی نرسیده بودیم که آقای گفتن "شما نیاین داخل". شما یعنی مامان و هدهد و من. و منِ دقیق تازه حواسم جمع شد که میان لشکری از مردها داریم راه میریم! به عبارت دقیق‌تر میان لشکری از "کفتربازها"!!! البته جمع متراکمی نبود، ولی تا چشم کار می‌کرد مرد بود! به در ورودی که رسیدیم آقای گفتن "نیاین دیگه" و ما هم نرفتیم دیگه! و هیچ کدوم حتی حواسمون نبود که نیایم داخل کجا بریم؟؟؟ حتی سوئیچ رو نگرفتیم که بریم تو ماشین بشینیم! دیگه برگشتیم تا یه جای خلوت‌تر وایستیم. من که هرچی دقت کردم!! ندیدم کسی به ما نگاه کنه خخخخ سه تا خانم چادری ساده که نگاه کردن نداره. ولی هدهد می‌گفت زودتر بریم، خیلی بیشعورن و بد نگاه می‌کنن! و حتی شنیده بود "الان این خانما اینجا چیکار می‌کنن؟ مگه اینجا جای زن‌هاست؟" فهمیدم نه واقعا ماشششالا ماشششالا دقتم خیلی بالاست :) بالاخره یه گوشه‌ای پیدا کردیم و چون زمین گل بود ایستادیم. یعنی مامان و هدهد ایستادن و من افتادم به عکاسی. هرچی با لاله‌ی واژگون عکس گرفتم، هرچی پانوراما عکس گرفتم، هرچی پروفایلی عکس گرفتم نیومدن که نیومدن. (البته من زیاد پروفایلی عکس می‌گیرم ولی نمی‌دونم چرا هیچ‌کدوم نمیرن رو پروفایلم!) مامان که زود خسته شدن و یه سنگی پیدا کردن و نشستن، اما دیگه واقعا هیچ جایی برای نشستن نبود جز زمین خاکی خیس. و نهایتا من هم پشت به خیابان رو به این گندمزار رو همون زمین خیس نشستم :| تا درسی شود برای سایرین و از من یاد بگیرن و خاکی که هیچ، پاک گلی بشوند!



پدر و برادر برگشتن با یک عدد بوقلمون که خلوص از سر و روش می‌بارید! یعنی سفید یک دست بود و روی بوقلمون‌ها رو سفید کرده بود تا دیگه کسی از اسمشون برای توصیف صفت ریا استفاده نکنه. علاوه بر اون دو عدد جوجو *__* هم خریده بودن :))) یک عددش قراره بعدا مامان بشه، یک عددش بابا :)) الان باباش بغل منه :)



بعدا فهمیدم این جوجوها مال خواهرمه که سفارش داده بوده براش بخرن. الانم برده خونه‌ش :(

نمی‌دونین بغل کردن این جوجه‌ها چقد کیف داره ^_^



منبع این نوشته : منبع
هرچی ,زمین ,هدهد ,یعنی ,کردیم ,عگرفتم، هرچی ,میان لشکری ,آقای گفتن

اولین تجربه‌ی ترسناک وحححشتناک :(


دایی بیرون منتظر تموم شدن تایم تست پنی‌سیلین‌اند و من اینجا زیر سرم خوابیدم. آخرین دکتری که برای سرماخوردگی رفتم یادم نیست، فک کنم همون دفعه بود که آمپول زدم و برگشتنی مامان بغلم کردن، اینقد کوچیک بودم. الان هم سرم زدنی نبودم، دکتر گفت "آمپول" گفتم "اصلا" نتیجه شد نیم لیتر مایع زرد سرد که داره وارد بدنم میشه.
دیشب رو اگه "شب مرگ" بنامم، شاید چندان خطا نکرده باشم. از دامنه تا قله‌ی مریضی‌های من چند ساعته فقط. همون دیشب شروع شد، منو کشت و کفن هم کرد! الان دستمو از زیر کفن آوردم بیرون دارم تایپ می‌کنم :)

+ داره تموم میشه، بای‌بای :)


منبع این نوشته : منبع

احوال‌پرسی


شب بخیر

خانم شاخه‌ی سیب

خانم سیب

خانم پیله

خانم پیچک

:)


من دارم کمپوت آناناسی که از بی‌بی کش رفتم رو میل می‌کنم (موزها رو یکی دیگه کش رفته بود متأسفانه :|)، شما در چه حالین؟ :)


+ کامنت‌ها رو هم می‌بندم تا تلافی کامنت بستنتون بشه :)))

+ به شرطی که به اینجا سر بزنین!



منبع این نوشته : منبع
خانم

این پست در هشتِ صبحِ چهارشنبه، نوزدهمِ اردیبهشتِ نود و هفت نوشته شده است!


خیلی مهم نیست، ولی این چند وقت نظرم راجع به خیلی‌ها خیلی عوض شده. منظورم راجع به بلاگرهاست.

بعضی‌هاشونو تا حد فرشته تو ذهنم برده بودم بالا، یه رفتارهایی ازشون دیدم که به شدت معمولی شدن. باز خدا خیرشون بده معمولی شدن!

بعضی‌ها که هممممه قربون‌صدقه‌شون میرن، چش ندارم ببینم اصلا! بیش از حد به نظرم "ظاهر"اند! دو حالت داره، یا من عینکم کثیف شده، یا حتی همون بلاگرهای منطقی و خوش‌فهمی که قبولشون دارم هم زیادی محو "ظاهر" شدن. به نفعمه فک کنم اولی صحیح‌تره :)

بعضی‌هام هستن که دور و برشون خیلی شلوغه و من از خدامه شلوغ‌تر هم بشه؛ از بس ماهن :)

بعضی‌هام منو خیلی یاد خودم میندازن. قدیما خیلی پرحرف بودم، پر حرف معمولی نه، از اینایی بودم که راجع به تمام مسائل صاحب‌نظرن! این گروه بلاگرا منو یاد جوونیای خودم میندازن، با اینکه ممکنه از من پیرتر باشن :)

بعضی‌هام هرچی میگذره بیشتر به عقل و شعورشون واقف میشم، بیشتر می‌فهممشون.

بعضی‌ها رو هم که موقع شروع وبلاگ‌نویسی تو بیان، شاخ! می‌دونستم و حتما تمام مطالبشون به علاوه‌ی کامنت‌هاشون رو می‌خوندم، الان واقعا حوصله ندارم وبلاگشون رو باز کنم. با خودم میگم چطو ملت این همه وقتشونو اینجا تلف می‌کنن؟

بعضی بلاگرها حرفشون به عمق جانم میشینه. بعضی نه، یکی! بقیه‌ی بعضی‌های این گروه عمقشون به قلبم میرسه ولی به تهش نه. اون یکی رفت. نمی‌دونم چرا برام اینقد خاص بود، ولی حتی یک ذره "من" تو حرفاش نمی‌شنیدم. اسم وبلاگش که میاد انگار با یه دهان خوشبو تو صورتم "هاه" کردن! جالبه که با این علاقه‌ی شگفت، کلا یک یا دو بار براش نظر گذاشتم :)

از بعضی‌ها توقع نداشتم، ولی جالب بود برام که به فالوبک معتقدن ظاهرا. من خودمو برای یه بلاگر یک روزه هم نمی‌گیرم، چه برسه به بلاگر خفن! ولی وقتی بک نمیدم خواهشا اینقد زود و ناگهانی دست از کامنت گذاشتن برندارید و دکمه‌ی قطع دنبال رو نفشارید! اینجوری ممکنه فک کنم با وجود خفن بودنتون منظورتون این بوده که دویست و نود و نه‌تون رو بکنین سیصد مثلا! :/ (ارقام تصادفی است!)

بعضی‌هام هستن که میگم کاش هی حرف بزنن، هی حرف بزنن، هی حرف بزنن!

و آخر هم بعضی‌هایی که در موردشون زود قضاوت کردم و به اون بدی! که فک می‌کردم نبودن :)


برای تمام موارد بالا مصداق دارم تو ذهنم که معلومه آورده نمی‌شود! چند نفر از شماهام توشون هستین که فک نکنم بتونین خودتونو تشخیص بدین :دی :دی



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,بعضی‌هام ,تمام ,معمولی ,راجع ,بعضی‌ها ,بعضی‌هام هستن

یاس


خواهرم یه سیم‌کارت اضافه داشت که مدتی داده بود دست من. الان که داییم اومده و قراری چند وقت اینجا باشه من دادمش به دایی. مامانم می‌خواستن بدونن که اون شماره تو گوشیشون چی سیو شده، من شماره رو خوندم و مامان با گوشیشون بهش زنگ زدن. به نظرتون چه اسمی بر صفحه‌ی گوشی ظاهر شد؟؟؟

عسل دستِ یاس!!!


این چه مدل نامگذاریه؟ :)))) الان باید بنویسن "عسل دست یاس، بعد دست دایی!"


از اسم یاس خوشم نمیاد چندان، ولی این اسامی مستعار رو آقای انتخاب کردن برای نوشتن در تلفن! علتش هم اینه که دوست ندارن اسم دختراشون رو بنویسن!!!! منم بعدا رفتم اسممو تو گوشیشون تغییر دادم و اسم واقعی خودمو گذاشتم آقای هم دیگه عوضش نکردن. ولی عسل و هدهد خوششون هم میاد منم چون از خودم خلاقیتی ندارم، همین اسامی که آقای برگزیدن رو اینجا استفاده می‌کنم، بجز یاس!

تازگی‌ها فهمیدم که زمانی که مامان منو باردار بودن، تو خونه گل یاس داشتیم و مامان بینهایت از بوش بدشون میومده!


+ چیششش! هی یاس، یاس، یاس! شبیه یأس می‌مونه :)))

+ من هنوز یاس رو از نزدیک ندیدم و نبوییدم! شاید ببینم خوشم بیاد.



منبع این نوشته : منبع
آقای ,یاس، ,گوشیشون

عید إقرأ باسم ربک مبارکا باشه :))







منبع این نوشته : منبع

چقد فحشش داده باشم خوبه؟


"یک استخر تجاری به طور میانگین حاوی 20 گالن ادرار است. کلر با مواد ارگانیک (عرق، کرم ضدآفتاب و بله، مدفوع) ترکیب می‌شود و ماده ای تولید می‌کند که شما را بیمار می‌کند!"

خوندن سطور بالا وقتی جالب میشه که به دوستت میگی بیا بریم موج‌های آبی، و اون بخاطر اینکه کار داره میگه نه و بعدش که می‌بینه خودت تنهایی میخوای بری اینا رو برات می‌فرسته :| اصلا داشتن چنین دوستانی عین خوشبختیه!


منبع این نوشته : منبع

سنگک باعث سنگدلی می‌شود!


امشب تو نونوایی سنگک به چنان کشفی نائل اومدم که عمرا ارشمیدس نائل اومده باشه!
برحسب اجبار رفته بودم نونوایی و پس از مقداری گیج‌بازی در پیدا کردن صف کم‌ها و زیادها و سوال و جواب از داشتن و نداشتن کارت‌خوان، بر صندلی جلوس کردم و منتظر شدم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت... بر من گذشت. البته حتما واقف هستید که زمان یه کمیت نسبیه! خلاصه تمام مدت همینطور دست زیر چانه و آرنج بر صفحه‌ی مشبک زده بودم و به حرکات شاطر نگاه می‌کردم. یادمه وقتی بچه بودم و نونوایی لواش می‌رفتم می‌دیدم یک نفر خمیر رو زواله می‌کنه، بعدی پهن می‌کنه و می‌زنه تو تنور و سومی درمیاره و چهارمی جمع می‌کنه و می‌فروشه، اما اینجا دو نفر کار می‌کردن با یه بچه (که فهمیدم خواهرزاده‌ی شاطره) که مثلا کمک‌دست بود. شاطر با دستش که انگار ترازو بود مقداری از خمیر رو برمی‌داشت و گاهی مقداریش رو برمی‌گردوند به ظرف گود پر خمیر! و بعد هزار بار دست‌هاش رو تو ظرف آب می‌زد و با گردنی که یک‌وری، گاهی به راست و گاهی به چپ، کج نگه می‌داشت، خمیر رو روی یه صفحه‌ی نسبتا مستطیل پهن می‌کرد، جوری که یه مثلث کوچیک از یه طرفش آویزون باشه. بعد با دستش انگار روی خمیر آهنگ می‌زد و با حرکات سر و گردنش این احساس رو به ما منتقل می‌کرد. سپس! دسته‌ی بسیار بلند اون صفحه‌ی نسبتا مستطیل رو می‌گرفت و خمیر رو داخل چاهی که دهانه‌اش شکلی شبیه نون سنگک داشت و تا اونجایی که من می‌دیدم به صورت ضربان‌دار هی قرمز و مشکی می‌شد، فرو می‌برد و خالی برمی‌گردوند. اما تو هر بار بردن و آوردن، یه زایده‌ی زبانه‌مانندی زیر اون صفحه‌ی نسبتا مستطیل حرکت می‌کرد که تو دفعات اول به خاطر همرنگ بودن با محیط و فاصله‌ی زیاد و اندازه‌ی کوچیک فکر می‌کردم توهم زدم و یا شاید اون صفحه به خاطر سرعت زیاد، شبیه ستاره‌ی دنباله‌دار از خودش اثر برجا میذاره!!! اما بعد که کاملا بهش خیره شدم دیدم واقعا هست، و بعدتر دیدم که سیم برق هم بهش وصله! احتمالات گوناگونی مطرح کردم که همه به سرعت با پوزخندی رد می‌شد. تا اینکه دقت کردم دیدم اون سیم برق به یه صفحه‌ای شبیه کنتور وصله. حالا یه ارتباطی بین زواله نداشتن نون سنگک و این کنتور پیدا کرده بودم. مخترعش کی بوده الله اعلم، ولی دمش گرم که سرم منو گرم کرد تو اون ده ساعت!


+ یه خانمی هم هی می‌گفت دیرم شده، نماز نخوندم، مهمونم تو خونه است و فلان! و بدون اینکه منو مخاطب قرار بده یا ازم بخواد که صفم رو بهش بدم، می‌خواست با زرنگ‌بازی و بعد دادوبیداد زودتر نون بگیره و بره. که اولا من رفتم جلو و گفتم ایشون پشت سر منه و دوما فروشنده بهش گفت صف اینوره حاج‌خانوم. دلم خنک شد


منبع این نوشته : منبع
خمیر ,سنگک ,صفحه‌ی ,مستطیل ,شبیه ,نسبتا ,نسبتا مستطیل ,صفحه‌ی نسبتا ,صفحه‌ی نسبتا مستطیل

ازدواج لیلا


دوستِ تک‌دخترِ بیست و پنج ساله‌ی افغانِ لیسانسه‌ی ماماییِ شاغلِ چهره‌ی معمولی رو به پایینِ بنده با یه پسرِ تک‌پسرِ بیست و دو ساله‌ی ایرانیِ لیسانس حسابداریِ نیمه نصفه شاغلِ خوشگل ازدواج کرده. همون دوتا که قبلا گفته بودم پسره شرط بسته که مخ هر دختری قابل زدن هست! همونا مزدوجیدن!
ان‌شاءالله که احساسم اشتباهه. ان‌شاءالله که خوشبخت بشن.


چهارشنبه‌ی بعد جشن عقدشه. من که برنامه‌ی موج‌های آبی ریختم واسه خودم. اول قرار بود (تو ذهنم) که با همین دوستم و اون یکی دوستم برم، که ایشون لطف کرد عروس شد. بعد گفتم با همکارام برم که گفتن عیدههههههه! ما میریم عیددیدنی :| از کی تا حالا عید قربان میرین عیددیدنی؟ حالا فعلا قصد دارم فامیلانه اکیپ تشکیل بدم، ببینم چی میشه. آخرش هم می‌دونم می‌مونم تو خونه به تلافی روزهایی که نیستم واسه مامان کار می‌کنم :| مثل امروز :||| البته انصافا برق انداختن همه جا خیلی کیف داره :)


منبع این نوشته : منبع

و چه می‌توان گفت بجز شکر تو


گروهان تفریحی ما تازه برگشتن
لشکر شکست‌خورده‌طور
تصادف کردن
میگن که مقصر خانوم راننده‌ی پشت‌سری بوده
مدارک ماشین رو از آقای گرفتن
قراره فردا برن ماشینش رو بدن برای تعمیر
مامان خیلی ناراحته
آقای گفتن طالبی رو بیار بخوریم
و همزمان خودشون رفتن آوردن
طالبی رو قاچ کردن و نه تیکه تیکه!
خوردیم جوری که دو طرف صورتمون پر شد
من گفتم هندونه نداشتن بیارین؟
مامان گفتن تو این وضعیت تو تو فکر هندونه‌ای؟
من با خنده گفتم توی فکر من هندونه نباشه چیزی فرق می‌کنه؟
و داشتم فکر می‌کردم خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاده
همون اتفاق بدی که کائنات صبح یه‌دفعه انداخته بود تو دلم
آه! خدای من! خیلی شکرت :)
نمی‌تونمم بهشون بگم خدا رو شکر کنین، چون صبح به دلم بد افتاده بوده
چون مامان بلافاصله خواهند گفت من نفوس بد زدم که اینطور شده
فقط گفتم صدقه بدین و خدا رو شکر کنین بدتر نشده
و مامان صدقه دادن



یادم افتاد که آن زمان‌های دور (دو سال قبل) ساعت یک شب داشتیم از درمانگاه برمی‌گشتیم، من پشت فرمون بودم به شکل مثلا آموزشی! تو اتوبان از لاینی به لاین دیگه رفتم ناگهانی! و یه تریلی از کنارم رد شد بوق‌زنانی! آقای متوجه عمق ماجرا نشدن شاید، چون یه‌کم دعوام کردن فقط. اما خودم فهمیدم چه غلط بزرگی کردم و ممکن بود چه تبعاتی داشته باشه. باز میگن از رانندگی نترسین! من اگه از کشتن نمی‌ترسیدم تا حالا ماشین آقای رو قبضه کرده بودم، نه اینکه هنوز هم که هنوزه رانندگی بلد نباشم :|


منبع این نوشته : منبع
آقای ,گفتم

او


تلق تلوق کفش همکارم رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. هی می‌آید و می‌رود و با آن تسلطِ نداشته‌ بر پاشنه‌ی هفت‌سانتی‌اش، تمرکزم را کمرنگ می‌کند. صفحات را عقب و جلو می‌کنم، تیترها و فهرست و سرفصل‌ها را دوباره می‌خوانم، نظمش ذهنم را آرام می‌کند. اما چیز دیگری در پستوی ذهنم دست و پا می‌زند که چون اختاپوسی پیر، دست و پاهای قدرتمندش را از لابلای افکار و برنامه‌های مختلف عبور می‌دهد، میله‌های قفس رنگی تازه‌اش را محکم چنگ می‌زند و سعی می‌کند با یک تکان از جا درش بیاورد. نمی‌دانم تکان چندم است که موفق و قفس متلاشی می‌شود. اختاپوس خوش خط و خال با آن نارنجی خوش‌رنگ و آن خال‌های سفید نورانی، به یک پرش، خودش را چون سفره‌ماهی روی ذهنم پهن می‌کند و سکان‌دار این کشتی زخمی می‌شود. بازوهای نارنجی با چراغانی سفید را مقابل چشمان خمارم موج می‌دهد و ذهن خسته از مبارزه‌ی مرا به خلسه می‌برد. بازوهای خوش‌فرمش پاندول شده‌اند و من هیپنوتیزم! ساعت‌ها می‌گذرد و من همچنان که خود را به هشت دست نوازشگر رامشگر این موجود فریبا سپرده‌ام، به قفسی تازه می‌اندیشم. به اینکه این موجود وحشی که رام نمی‌شود را به چه مکری در بند کشم و با چه قدرتی مهارش را نگه دارم. به اینکه (آقا این خانومه انگار خودشو با وایتکس شسته، سردرد شدم :| تمرکزم رفت!) به اینکه به آخرین سازش برقصم؟ از در مصالحه درآیم؟ یا خفتان به بر کنم؟ به یاد می‌آورم که مدت‌ها او نواخت و من میان‌داری کردم. او مکر کرد و من از میدان مذاکره به در شدم. و هر بار او سلطان‌تر از قبل بر سریر قدرتش نشست و هر بار من ذلیل‌تر از قبل کمر به خدمتش بستم. (خدا رو شکر رفت!) به یاد آوردم که خفتان و گبرم زنگار بسته و شمشیرم مدت‌هاست در نیام لانه کرده؛ بعید است بتواند سر مرغی ببرد، چه رسد به شکستن چنگال‌های این اختاپوس مرگ!

و چیزی در من تکان خورد و زنده شد. چیزی که برقش در چشمانم ریخت و قوتش در قلبم. چیزی که در من خفته و عنقریب بود تلف شود. چیزی مثل شریان؛ دیواره‌هایش بر هم افتاده و چندی به قطع نبضش نمانده بود. و "او" پیغامبری بود که خون تازه در این شریان تزریق کرد. و "او" پیغامبری بود به هیأت تمام "او"ها و آن‌ها. و "او" رسالتی داشت که ادا کرد، و هرکسی می‌توانست "او" باشد، و شاید شما یک "او" باشید، و من احتمالا یک "او" بوده‌ام، و شاید کافیست بخواهیم تا "او" در زندگیمان متولد بشود، و اما عمر "او" چقدر کوتاه است، جرقه‌ای که آتشت می‌زند و دیگر نیست. گاها "او" ساده‌تر و بی‌نام و نشان‌تر از چیزی است که منتظرش هستیم، شاید به سادگی یک جمله که در صف نانوایی شنیده‌ایم. بگردید در زندگی‌هاتان! یقینا رد پایش را در روزهایی که کلاف زندگی سخت در هم پیچیده بوده می‌یابید. "او"یی که شاید خودش نداند "او"ست، اما ما بهتر از هرکسی می‌دانیم "او" که بود و چه کرد :)


منبع این نوشته : منبع
می‌کند ,چیزی ,شاید ,اینکه ,تکان ,ذهنم

دلژین برنگشته!


دوستانی که وبلاگ دلژین رو دنبال می‌کردین، ایشون وبلاگشون رو حذف کردن. بعد از ایشون بنده‌ای از بندگان خدا، با همون آدرس، وبلاگ رو برای خودشون ثبت کردن. دلژین خواسته که بدونین که صاحب این وبلاگ دیگه ایشون نیستن. یه وقت ایمیلی، شماره‌ای چیزی نذارین


با تچکر :)



منبع این نوشته : منبع
ایشون ,دلژین ,وبلاگ

آیا باید در مورد ریز به ریز تربیت بچه خیلی حساس بود؟


در مزایا و معایب زود و دیر فرستادن بچه به مدرسه صحبت می‌کنن.

دیر فرستادن؟ اولین باره می‌شنوم! دور و بر ما هرچی که هست، اصرار برای زود فرستادنه. بره‌ی ناقلا به صورت کاملا طبیعی، دقایق آخر سی و یک شهریور دنیا اومده!! چقد ما خوشحال و راضی بودیم :) و خواهرش وروجک مهر دنیا اومده و ما چه حسرتی خوردیم! الان می‌بینم انگار بیشتریا می‌خوان دیرتر بفرستن تا زودتر :|

قبلا هم گفتم، من خودم چون نیمه‌دومی‌ام، سه ماه زودتر رفتم مدرسه و بعد مجبور شدم پایه‌ی چهارم رو دوبار بخونم. دوباره اول راهنمایی رو جهشی تابستون خوندم، دوم راهنمایی رو مجبور شدم دوبار بخونم :|| و چه گریه‌ها که نکردم!

الان می‌بینم از چه خطرات بالقوه‌ای جستم و چه مزایای بالفعلی نصیبم شده! چطور؟ اینطور که میگن بچه‌های نیمه‌اولی یا بخصوص بچه‌هایی که یک سال زودتر میرن مدرسه به دلیل جثه‌ی کوچیک‌تر و سن عقلی و آموزشی پایین‌تر ممکنه تو مدرسه نسبت به هم‌کلاسی‌هاشون ضعیف‌تر عمل کنن و این کل آینده‌ی بچه رو تحت تأثیر قرار میده. این از خطر بالقوه‌اش! و بچه‌های نیمه دوم که گاها پیش میاد حدود یک سال از هم‌کلاسی‌هاشون بزرگتر باشن، شانس بیشتری برای پیشتاز شدن در درس و بحث و فعالیت‌های کلاسی و ورزشی و... دارن. این هم مزایای بالفعلش!


باید یه سی چهل تا بچه بفرستم مدرسه، اونوقت شاید در مورد فقط همین یک موضوع به نتیجه برسم که کار درست کدومه



+ بره‌ی ناقلا آخر تابستون پنج ساله میشه و قراره امسال بره پیش‌دبستانی. از نظر من که خاله‌شم و آقای که پدربزرگشن و غریبه‌هایی که غریبه‌ان، سن عقلیش بیشتر از سنشه، خیلی کنجکاو و متفکر و استدلالیه. ولی اصلا هیچ تلاشی برای یادگیری اعداد، شعر، حروف و... نمی‌کنه :| کلا یه "من بچه شیعه هستم" رو نصفه نیمه بلده، یه "آب" "بابا" بلده، شاید تا ده دوازده بلد باشه بشمره! درسته که میگن تا قبل مدرسه با بچه این چیزا رو کار نکنین، ولی خوب این خودش هم هیچ علاقه‌ای به این چیزا نداره! حتاااااا یه نقاشی ساده هم نمیکشه! من یه‌کم نگرانشم. مخصوصا که پسرداییم که یک و نیم سال ازش کوچیکتره ده برابر بره‌ی ناقلا چیزمیزای مدرسه‌ای بلده. به نظرتون تو این روزگاری که والدین اینقد با بچه‌هاشون کار می‌کنن و بچه قبل پیش‌دبستانی همه چیز رو بلده، بره‌ی ناقلا اینجوری بره پیش‌دبستانی به اعتماد به نفسش ضربه نمیزنه؟ اگه نگرانی وجود داره که این تابستون جدی باهاش کار کنم؟



منبع این نوشته : منبع
مدرسه ,ناقلا ,بره‌ی ,بلده، ,پیش‌دبستانی ,زودتر ,بره‌ی ناقلا ,دوبار بخونم ,دنیا اومده ,الان می‌بینم

ستاره می‌شمرم تا سحر چه زاید باز


خوابم میاد، خسته‌ام، دو باید پاشم، ولی هنوز نخوابیدم که بخوام پاشم!

خدایا آدمایی که باید، پشتم نیستن؛ امیدمو ناامید کردن؛ دلسردم کردن؛ هرچی زور داشتم براشون زدم؛ اما براشون موجودیتی به نام تسنیم وجود نداره.

دیگه واقعا به هیچ نقطه‌ای از این دنیا احساس تعلق نمی‌کنم، امشب فقط احساس تعلیق دارم. معلقم تو این کره‌ی خاکی، جایی که هرکسی ورای تعلقات اعتقادی و مذهبی، به یک نقطه‌ای ازش تعلق داره و من به طرز خنده‌داری مال هیچ‌جا نیستم، د‌ق‌ی‌ق‌ا م‌ا‌ل ه‌ی‌چ‌ج‌ا و ه‌ی‌چ‌ج‌ا و ه‌ی‌چ‌ج‌ا؛ و از اون فان‌تر اینکه ه‌ی‌چ‌ج‌ا و ه‌ی‌چ‌ج‌ا و ه‌ی‌چ‌ج‌ا نمی‌خواد که من مالش باشم. یه مال مجهول‌المالک که فقط نگاه کردن بلده :) به شدت سعی کردم بالاخره یه راهی پیدا کنم برای داشتن حس تعلق، واقعا هم با خودم جنگیدم. و الان از جای اولم هم عقب‌ترم. همون یه ذره‌ای هم که بود دیگه نیست. قانون سوم نیوتون چی می‌گفت؟ هر کنشی را واکنشیست، برابر و در خلاف جهت. همونقد که من خودمو هل دادم به اون سمت، هلم دادن به عقب! احساسم در این لحظه؟ یه چیزی بین آزادی و سرخوردگی. دامنه‌ی خیلی وسیعیه؟ بله هست. دو سر یه طیفه؟ بله هست. احساس من دقیقا کجاست؟ نمی‌دونم، ولی گمان میکنم به سر آزادی نزدیک‌تر باشه. من اهل هیج کجام و این فقط به هر مسیری که قصد رفتنش رو می‌کنم پیچ و تاب میده و همه می‌دونن که من اهل پیچیدگی‌هام، عاشق اینم که گره باز کنم، پله‌های بروکراسی رو زیر پام صاف کنم، مسائل چندین و چند مجهولی رو قدم به قدم حل کنم و آخر آخر کار یه صفحه‌ی صاف و یکدست، بدون هیچ قوس و انحنایی رو به روی بقیه بگیرم و بگم دیدین میشه؟ این همون طنابیه که به جای باز کردن گره می‌خواستین ببرینش. امشب پرونده‌ی این سؤال همیشگی که "چرا باید من، تسنیم باشم؟" رو بستم، از این به بعد قراره رو پرونده‌ی "چرا تسنیم نمی‌فهمه بقیه چی میگن" کار کنم. واقعا نمی‌تونم درک کنم، مثل اون کسی‌ام که تو مریخ زندگی میکنه و فضانوردایی میرن اونجا و سعی می‌کنن براش زغال اخته رو توصیف کنن و اون نمی‌فهمه! هرچی میگن ترش‌مزه است، نمی‌فهمه اصلا مزه چیه! میگن رنگش قرمزه، میگه رنگ چیه؟ میگن سرشار از آنتی‌اکسیدان و ضد سرطانه! میگه O_o؟؟؟ میگن تو اون کله‌ی پوکت چیه که اینا رو نمی‌فهمی؟ و اون نمی‌دونه کله کجاست و پوک چیه؟ الان من در نفهم‌ترین حالت ممکن خودمم.


+ یه حسیه (یا به قول شما  وظیفه و ضرورتیه) که شما داشتین از اول یا با تلاش کسب کردین و من نداشتم از اول و با تلاش هم نتونستم کسبش کنم. فلذا هر مدل صفتی هم که خواستین می‌تونین تو ذهنتون بهم بدین، قبلا هم یه نفر تو بیان علنی بهم گفته. دیگه کارم از این چیزا گذشته :)



منبع این نوشته : منبع
میگن ,ه‌ی‌چ‌ج‌ا ,واقعا ,نمی‌فهمه ,کنم، ,تسنیم

ایامکم سعیده


از پله‌های کلینیک اومدم پایین. شلوغ، شلوغ، شلوغ بود. داشتن شیرینی و شربت پخش می‌کردن. لبخند زدم و راه افتادم که ناگهان یه دستی محکم چادرمو گرفت! نگاه کردم یه پسربچه بود که یه پسربچه‌ی دیگه گرفته بودش. یعنی دستشو دورش حلقه کرده بود و نمی‌ذاشت بره. داشتن بازی می‌کردن، ولی ظاهرا گروگان، این بازی رو دوست نداشت، چون چادرمو محکم گرفته بود و می‌گفت "خاله بگو این منو ول کنه". و منم هرچی به اون یکی می‌گفتم ول کن نمی‌کرد. خلاصه چند چرخ باهاشون چرخیدم!!! یعنی چرخوندنم و کشوندنم و اینور بردنم و اونورم بردن. اگه از نزدیک منو بشناسین، می‌دونین که اونقدر جدی هستم که عمرا یه بچه یا حتی دو تا بچه بتونن همچین کاری با من بکنن. منتها این دو تا منو نمی‌شناختن و با نگاه اول هم چیزی دستگیرشون نشده بود، چون داشتم لبخند می‌زدم و بشاشتی در وجهم نمایان بود! خلاصه کم‌کم می‌خواستم اون یکی وجهم رو نشون بدم که شکارچی رضایت داد و شکارشو ول کرد. اما شکار منو ول نمی‌کرد و استدلالش هم این بود که "خاله، اون منو ول نمی‌کنه!" دیگه محل ندادم و لبخند زدم و گفتم "چرا دیگه رفت" و خودم هم رفتم که رفتم. همینکه رسیدم به ایستگاه یه اتوبوس خلوت خالی اومد و خیلی خوشحال و شاد سوار شدم و نشستم. خیلی وقت بود همچین اتوبوس خلوتی تو این ساعت سوار نشده بودم.
اما تا نشستم فهمیدم گوشیمو جا گذاشتم. پیاده شدم و اون مسیر ده دقیقه‌ای رو تو دو دقیقه دویدم و در آخرین لحظه که دکتر سوار ماشین شده بود و خانم ص هم می‌خواست سوار بشه بهشون رسیدم و گفتم درو باز کنن. دکتر می‌‌گفت حتما حکمتی داشته و من همه‌ش فکر می‌کردم یعنی چه حکمتی؟ برای من یا اونا یا همه‌مون؟
اما فهمیدم که دیگه پیر شدم رفت. یه زمانی! (تو دبیرستان و دانشگاه) نفر اول دو بودم، بقیه‌ی ورزش‌هام مثل درازنشست و کشش و پرش افتضاح، ولی دو عالی! (یه خاطره هم از تربیت‌بدنی دانشگاه یادم اومد میگم!*) امشب چنان بعد اون دوی کوتاه سینه‌م می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد که حسابی حالم بد شد! :(
دوباره کارت زدم و تو اتوبوس هم سرپا بودم :( حکمتش این بوده یعنی؟ خوشیاتو از دماغت درمیاریم؟ (شوخی)


* تو دانشگاه، تربیت 1 که بودم، استادمون همه رو با اسم صدا می‌زد الا من که همیشه فامیلمو می‌گفت. شاید بشه گفت از من خوشش هم میومد. برای امتحان دوی سرعت و استقامت داشتیم و پرش و درازنشست. من تو دو که کامل بودم، مخصوصا استقامت، پرش هم هی همچین بدک نبودم، ولی درازنشست صفر! یعنی هرچی هم تمرین می‌کردم بیشتر از ده تا نمی‌تونستم برم. قرار بود نفری چهل تا درازنشست بریم، زیر بیست تا هم هیچ نمره‌ای نداشت، بیست تا نیم نمره داشت و بین بیست و چهل به نسبت تعداد نمره می‌گرفتیم. من قبل امتحان بهش گفتم که چند بار امتحان کردم، اصلا بیشتر از ده تا امکان نداره بتونم برم و بهتره اصلا امتحان ندم. اونم می‌گفت حالا تو شروع کن و شروع کردم. به ده که رسیدم شروع کرد، برو تسنییییم، یازده! تو می‌تونیییی، دوازده! تو می‌تووووونی، سیزده! بروووو، چهارده! آفففففرین، پونزده! خسته نشووووو، شونزده! تو میییییی‌تونی، هفده! ماشالاااا، هجده! بروووو، نوزده! یکی دیگه، بیست!!! و من رفتم تا بیست! واقعا باورم نمیشد، شاید اگه حد نصاب رو سی در نظر گرفته بود باز هم می‌تونستم برم. خلاصه هردومون از این معجزه‌ی انگیزه، هیجان‌زده شده بودیم :) اون جسم من نبود که دو برابر درازنشست رفت، اون روحم بود که جسمم رو می‌کشید بالا! چون من قبلا هر کاری کرده بودم بیشتر از ده نشده بود. اون واحد تربیت‌بدنی رو هم بهم بیست داد. آخه من فعل خواستن رو براش صرف کرده بودم! :دی :دی



+ عید اشهد ان علیا ولی الله مبارکا باشه ^_^ [پست پارسالم :))]

منبع این نوشته : منبع
بیست ,درازنشست ,سوار ,امتحان ,یعنی ,اتوبوس ,کرده بودم

کودک درون بی‌بی


بی‌بی آدم خوش‌اخلاقیه، مهربونه، فضول و دخالت‌گر نیست، کلا مادرشوهر نیست. گرچه حاکم مطلق امپراتوری خودشه، ولی از تحکم و دستور و توبیخ بجز یکی دو بار ندیدم استفاده کنه.
این‌ها همه به کنار، آدم صبوریه، خیلی خیلی صبور. اما حالا شبیه بچه‌ها شده. بهانه‌گیر و خسته و بی‌حوصله شده، گرچه هنوز فرسنگ‌ها با بقیه‌ی پیرزن‌های باحوصله!ای که دیدم فاصله داره، با اختلاااف در جایگاه بهتریه :) مدام باید تو تخت باشه، کم بشینه و کم راه بره. امروز تا دایی و آقای گفتن بریم بیرون، بی‌بی بنا کرد بلند شدن و گفت "منم ببرین، من نمیشینم تو خونه"! دقیقا عینهو بچه‌ها!



+ دیشب یه هیولا اومده بود منو ببره، خودمم می‌خواستم باهاش برم. ولی خدا رو شکر چنگال خواب قوی‌تر بود، منو با خودش برد =)
+ مهمان آمد! مهمان دقیقا وقتی آمد که مامان و آقای و دایی و بی‌بی داشتند از در می‌رفتند بیرون :( نهار هم پختم، ولی مهمان نماند.
انقدر خوشحال شده بودم که خونه خلوت میشه. الان صدبرابر همیشه حرف بلند شده. جنجالی‌ترین مهمان ممکن بود که الان بعد از رفتنش بحث مسالمت‌آمیز شدیدی در حال انجامه!
+ من هیچ‌وقت آدم‌بزرگا و موضوعات بیهوده‌ی موردبحثشون رو نمی‌فهمم. الان کاملا مستاصلم. کاش من آدم‌بزرگ نشم.


منبع این نوشته : منبع
بی‌بی ,مهمان ,الان

بازم هوای زایشگاه زده به سرم!

یه مامانی هست که دو تا دختر و پسر بزرگ داره (فک کنم هیفده هیجده اینا). اول که با آزمایش مثبت اومده بود بسیار ناراحت بود و می‌خواست حتما بچه رو بندازه. بنظرش تو این سن و با این بچه‌ها درست نبود که یه زنگوله هم به پاش ببنده! مصمم بود اگه دکتر کمک نکرد خودش بندازه. چقد خانم دکتر باهاش حرف زد، چقد من. و ننداخت، و نگه داشت، و الان خیلی می‌خوادش، و با کوچکترین چیزی نگرانش میشه :) هر وقت دوباره می‌بینمش، اون صورت غمین و فسرده‌ی اولش میاد جلو چِشَم و ناخودآگاه لبخند می‌زنم :)


یه مادر بارداری هم بود که قبل از بارداریش ده بیست سال (دقیق یادم نیست چند سال) نازایی داشت. چند ماه قبل زایمان کرد و به سلامتی مامان شد. چند روز پیش به عنوان همراه با یکی از آشناهاش اومده بود درمانگاه. دخترش بغلش بود، همون که نه ماه میومد پیشم و نمی‌دیدمش. محوش شده بودم قشنگ! اونم کاااملا به من زل زده بود با لبخندی بسیار ملیح :) بغل مامانش بی‌تابی می‌کرد، گریه می‌کرد، بعد به من نگاه می‌کرد و بعد می‌خندید! دوباره دفعه‌ی بعد که گریه‌ش می‌گرفت به من نگاه می‌کرد و باز می‌خندید! قشنگ دوتامون محو هم شده بودیم :)

اتفاقا یکی دیگه هم بود که اونم نازایی داشت، بعد از تولد بچه‌شو آورده بود. می‌گفت تو خونه بی‌تابه، الان پیش شماست آروم شده :)


من باور ندارم که بچه تا فلان روزگی مامانشو از بقیه تشخیص نمیده و تا فلان ماهگی غریبه رو از آشنا. این بچه‌هایی که حداقل ماهی یک بار بین دو کف دستم می‌گیرمشون منو میشناسن، حتی ندیده! من مطمئنم :) دوستشون دارم و مطمئنم اونام منو دوست دارن :)


+ تا حالا شغلی نبوده که بیشتر از مامایی دوست داشته باشم. زایشگاه اوووج این عشقه! الان یک و نیم سال بیشتره که من رنگ سبز زایشگاه رو ندیدم و شاید یه روز از فرط سختی این هجران مجبور بشم خانواده رو ترک کنم :(



منبع این نوشته : منبع
زایشگاه ,الان ,نگاه می‌کرد

فک کنم فروشنده‌ها شب تو خواب هم حرف/مخ میزنن!


اگه احیانا امروز بعد اذان، یه دختری رو دیدین که جلوی درب سالن مولوی نمایشگاه، همون سالنی که سر درش تابلوی بزررررگ حمایت از کالای ایرانی نصبه، روی گاری دستی‌های پارک شده کنار پله نشسته و بخاطر عدم تشخیص اینکه بیشتر گرسنه‌اس یا تشنه، داره فلافل رو با چای! می‌خوره، شک نکنین که تسنیم رو دیدین :)

الان هم چون حوصله نداره به حرف‌های بی‌تأثیر فروشنده‌ی پر حرف قالی گوش بده، اومده بیرون کنار یکی از درب های خروجی سالن فردوسی کنار فلاسک چایش نشسته و منتظره مامان و آقای و هدهد بیان بیرون.

ضمنا مغموم و گرفته است. چون بعد از مذاکراتِ خیلی خیلی فشرده با آقای برای خرید اجاق گاز، و حتی پیشنهادِ دادنِ یه دونه نیم سکه به عنوان کمک هزینه‌ی خرید، چند ثانیه قبل از اینکه آقای کارت رو دربیارن رفت و در گوش آقای گفت که "دوست ندارم اجبار کنم، اگه ندارین نخرین" و ناگهان آقای مثل فنر از جا پریدن و از غرفه اومدن بیرون =) من که می‌دونم دارن، براشون اولویت نداره =(


منبع این نوشته : منبع
آقای ,بیرون

مشهد حرم دل است، و ما اهل دلیم؟

پایین پنجره‌ی اتاقم تو کلینیک، خیلی شلوغه. بلندگو داره می‌خونه:


دل که مبتلا میشه

جنسش از طلا میشه

دل که مبتلا میشه

جنسش از طلا میشه




حتما درست نخواستم دیگه، حتما نمی‌خوام دیگه، وگرنه شاید تا حالا گرفته بودم!

+ عیدتون پر برکت ان‌شاءالله



منبع این نوشته : منبع
میشه ,میشه جنسش ,مبتلا میشه

سالاد اولویه


خواب دیدم به خونه‌مون حمله شده. بمب و انفجار و اینا. بعد دیدم صدای تیر هم میاد. گفتم تیر دیگه واسه چی؟ مگه خونه رو با تیر میزنن؟ چه احمق‌هایی! تیر رو دیوار که اثری نداره. ولی هر چی تو خواب اراده می‌کردم که این اشتباه احمقانه رو تصحیح کنم و تیر رو تبدیل به نارنجک و بمب کنم نمیشد که نمیشد، دشمن همچنان مصرانه با تیر میزد تو دیوار ما :))) بعد از مدتی یه‌کم هوشیار شدم، یه حالتی بین خواب و بیدار، دیدم صدای تیر همچنان هست! خوب دقت کردم فهمیدم صدای تخت بی‌بیه که پیچ‌هاش شل شده و بی‌بی که از بی‌قراری تو تخت وول می‌خوره تق‌تق صدا میده! غژغژ نمیکنه ها، تق‌تق صدا میده! نصف شبی طنز خوبی بود :) تلفیق خواب و بیداری؟ تبدیل بیداری به خواب؟ روحم اینجا بود بالاخره یا تو خواب؟ اصلا روح من چرا به جنگ فکر می‌کنه؟ :/

یه خواب دیگه هم دیدم که همونجا تو خواب تعجب کردم. یه آهنگ فنلاندی دکتر میم تو وبلاگش گذاشته بود که خواننده‌ش خانم بود با پس‌زمینه‌ی صدای مرد و زن. آهنگی که نمی‌فهممش، ولی قشنگه. از اون روز می‌خواستم واسه هدهد پلی کنم بشنوه، همه‌ش آقایون خونه بودن. بعد من نمی‌خواستم صدای زن رو واسه مرد پلی کنم که گناهش گردن من بیفته تو خواب بالاخره این کارو کردم و در کمال تعجب دیدم اون آقایی که صداش تو پس‌زمینه است شده خواننده‌ی اصلی! و صدای خانم هم نمیاد! دیگه خوابه دیگه، دست روحم بازه هر کار دلش می‌خواد می‌کنه :)))
خودم گناه کنم مورد نداره! باعث گناه یکی دیگه نشم :))))

مامان می‌گفتن یه خانواده‌ای از عسل خواستن که از مامان و آقای اجازه بگیرن که بیان خونه‌ی ما. بعد گفتن پسرش کارگره. داشتم فکر می‌کردم "کارگر؟ :(" که گفتن "نه، خیاطه" گفتم "نههههههههههه! اصصصصلا! اصصصصصلا! معتاد باشه، خیاط نباشه" دیگه من باشم رو کارگر تامل کنم! :|
هدهد هم از دوست شوهرش که حافظ قرآنه و فلانه و بهمانه و اسمشو تو نت سرچ کنی مداحی‌هاش میاد بالا و... می‌گفت. از دومادمون پرسیده خواهرزن نداری؟ اینم به هیچ‌کدوم از رفقاش در این مورد بروز نداده بجز همین! با خودش چی فکر کرده معلوم نیست! گفته همین حافظ قرآنه بهش می‌خوره :| بعد من همون موقع گوشیمو برداشتم رفتم وبلاگ لوسی‌می، داشتم می‌خوندم که هدهد با یه حرکت سریع قصد کرد گوشی رو ازم بگیره که نتونست. می‌گفت "چی نگاه می‌کنی که نیشت باز شده؟ :))))" فک کرده بود رفتم اسمش رو سرچ کردم :///
نهایتا هم بی‌بی آب پاکی رو ریختن رو دست همه، گفتن "لازم نکرده بیان! فعلا تسنیمو به هیشکی ندین. بشینه به مامانش کمک کنه" :||

امسال اصلا پک عیدی و اینا آماده نکردم واسه عید غدیر. نه این درمانگاه نه اون یکی. نمی‌دونم چه رسم الکی‌ایه :| کاش وربیفته! هیچ معنی نداره از نظر من. امروز شاید یه جعبه شیرینی ببرم، والسلام :)

این هم جوجو خوشگله‌مون. ننه‌ش بالاخره پذیرفته که بزرگ شده، تنها گذاشته خونه بمونه. کاش صحنه‌ای که تازه میخواد پرواز یاد بگیره رو هم ببینم.




منبع این نوشته : منبع
خواب ,صدای ,واسه ,گفتن ,هدهد ,خونه ,حافظ قرآنه ,دیدم صدای

حرف‌هایی که نباید می‌زدم ولی زدم!


خب من می‌تونم فقط نفس عمیق بکشم و به این فکر کنم که مقداری پول سیو کردم، مثلا در حد یه کتاب!!! اما در حقیقت دارم حرص می‌خورم. حالا می‌فهمم علت اینکه روانشناس حدود چهار سال اونجا دووم آورده چیه. تا الان فکر می‌کردم دلیلش اینه که کاری به کار خانم ص نداره و رو نظریاتش پافشاری نمی‌کنه. اما انگار بیش از چیزی که تصور می‌کردم فرمانبردار ایشونه.
دیروز روز پزشک بود. من به نیابت از همکاران به خانم ص زنگ زدم و گفتم که یه کیک از قنادی خاصشون که نزدیک خونه‌شون هم هست برای دکتر بگیرن، چون ایشون کیک و شیرینی هرجایی رو نمی‌خورن! خانم ص هم گفت باشه، می‌گیرم. اما عصر که رفتم کلینیک و پرسیدم ازشون گفتن که "من قبلا برای دکتر کادو گرفتم و امروز بهشون دادم. دیگه لازم نبود شما چیزی بگیرین" :| دلم می‌خواست پرونده رو بردارم بکوبم تو سرش! از طرف ما برای خودش تصمیم گرفته.
الان هم با روانشناس که پنج‌شنبه نبود صحبت کردم و قضیه رو گفتم. این پیشنهاد مطرح شد که خودمون برای فردا کیک بگیریم. اما در کمال تعجب ایشون مخالفت کرد، چون نگرانه که خانم ص ناراحت بشه! واقعا تعجب کردم. اصلا متوجه نمیشم چرا باید ناراحت بشه و اصلا گیریم که ناراحت بشه، خب که چی؟ چرا اجازه‌ی این همه دخالت رو بهش میدیم؟ خودش رفته تنهایی کادوشو گرفته و اون وقت ما اگه بگیریم ناراحت میشه! البته بعید نیست که بشه، ولی این حد از خودخویشتن‌فراموشیِ روانشناس منو بهت‌زده کرده. از یه جایی به بعد که داشتم بهش اصرار می‌کردم که بگیریم، اصلا کیک یا دکتر مطرح نبودن، فقط اینکه جلوی خانم ص وایستم تو ذهنم بود! به خودم اومدم دیدم این منم؟ که دارم برای خواسته‌م به کسی اصرار می‌کنم؟ و دفعتا تشکر و خداحافظی کردم.
دکتر برای تمام مناسبت‌ها کیک می‌گیره، روز پرستار، روانشناس و مشاور، روز تولد پرسنل (بجز من که اطلاع نداره!) و... پارسال برای روز پزشک ما چیزی نگرفتیم، اما دیدیم زشته که روزهای دیگه تو کلینیک کیک‌خورون باشه، روز پزشک در سکوت کامل بیاد و بره. اینه که تصمیم گرفتیم این کار رو بکنیم که خب مشخص شد خانم ص به جای همه‌مون تصمیم گرفته و اجرا هم کرده. الان هم که کسی حاضر نیست برخلاف خواست ایشون عمل کنه، من هم نمی‌تونم تنهایی اینکارو بکنم، مسخره است.
اینکه ایشون از اون سری از تصمیمات ما که به دکتر هم مربوط میشه اینقدر برآشفته میشه خیلی غیر طبیعیه. تو قم که بودیم، ایشون برای سوغات سوهان خریده بود و به من اصرار می‌کرد که نخرم. من هم تحت فشار ایشون برای هر نفر یه جعبه شکلات و یه بسته نبات خریدم. اما وقتی اومدم خونه با مشورت مامان، جعبه‌های شکلات رو با سوهان‌هایی که برای خودمون گرفته بودم جابجا کردم، چون سوغات قم شکلات نیست، سوهانه! روزی که رفتم کلینیک و خانم ص فهمید که من همچین کاری کردم چنان ناراحت شد که حتی تصورشم نمی‌کردم. رک و صریح خودش رو لو داد و گفت تو کار منو خراب کردی! هر کار دلت بخواد می‌کنی! منم بعد از اینکه تعجب‌هامو کردم خودمو زدم به اون راه و می‌گفتم من که نمی‌فهمم چیکار کردم، من به کار شما چیکار دارم؟ بعد هم اصرار می‌کرد که سوهان بسته‌ی دکتر رو بردارم، چون اون براش سوهان گرفته و همون کافیه! خب شما باشین چه برداشتی می‌کنین؟ من قبول نکردم و ایشون تا یک ماه با من سرسنگین بود!

هر روز از خدا می‌خوام که زودتر بازرس بیاد و بره، که از شر این کار و پرسنل غیرقابل‌تحملش خلاص بشم، نمی‌دونم خدا چرا اجابت نمی‌کنه :(


منبع این نوشته : منبع
خانم ,ایشون ,دکتر ,ناراحت ,روانشناس ,اصرار ,اصرار می‌کرد ,ایشون برای ,تصمیم گرفته ,رفتم کلینیک ,برای دکتر

فک نمی‌کردم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود!


وقتی آقای تهدید می‌کنن و تو موظف میشی به پس‌انداز:
کتاب می‌خری با پشیمانی
شلوار می‌خری با نارضایتی
شیرینی می‌خری با عذاب وجدان

برای اولین باره دارم از خریدن کتاب پشیمون میشم، دلیلش هم دقیقا همینه که اگه این کتاب متوسط رو به پایین رو نمی‌خریدم می‌تونستم آخر ماه به آقای بگم اینقدر بیشتر پس‌انداز کردم! وگرنه اگه این محدودیت نبود، حتی خرید کتاب ضعیف‌تر از این با دو برابر قیمت این هم به اندازه‌ی افتادن یک تار مو برام اهمیت نداشت :)

شلوار رو به اسم نخی خریدم، ولی وقتی با پارچه‌ی نخی که بی‌بی آوردن مقایسه می‌کنم، انگار این پارچه‌اش شوخی‌ای بیش نیست :) مشکل اینجاست که من موقع خرید اصلا جنس‌شناس نیستم!

شیرینی رو دیگه طاقت نیاوردم دیگه :) هوس بد چیزیه :|


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,می‌خری

نصف شب شده


انقد "ابد" "ابد" کرده که یادم رفته اسم اصلیش چی بود! ابوالفضل؟ به اسمش آلرژی پیدا کردم، وقتی اسمشو میاره انگار می‌کنم هیچی نشنیدم! از روی اون حرفاش پرش می‌کنم. یه بار فقط نصیحتش کردم که با خانواده‌ش صحبت کنه زودتر کلک قضیه رو بکنن برن سر خونه زندگیشون. اینجوری معلق معلوم نیست چی بشه. عصبانی شد که من خودم بیشتر از همه می‌فهمم چی برام خوبه چی بد! دیگه چیزی نمیگم!

این روزها هدهد هم داره جهیزیه‌شو می‌خره، البته آق‌دوماد می‌خره. بهش میگم "چرا چرخ‌گوشت خریدی؟ مگه ما خودمون سالی چند بار از چرخ‌گوشتمون استفاده می‌کنیم که تو لازمت بشه؟ چرا توستر خریدی؟ تو که اصلا ازش استفاده نمی‌کنی! چرا سرویس چینیت رو هیجده نفره خریدی؟ سرویس چینی که اصلا استفاده نمیشه، مطمئنم فقط از آرکوپالت استفاده می‌کنی!" میگه "چیه؟ نکنه توقع داری برم دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا استکان بخرم، دو نفری بریم خوش و خرم زندگی کنیم؟ اینا وسایل زندگیه دیگه، یعنی سالی یک بار نمی‌خوام یه گوشت چرخ کنم؟ سالی یک بار هم نمی‌خوام پیتزا بپزم؟" چمدونم والا! ان‌شاءالله که خوشبخت بشن.

روپوشمو گذاشتم تو درمانگاه اون شهر دیگه، از اون هفته هم یادم رفته یکی برای اینجا بخرم. الان واسه فردا چیکار کنم من؟ :| دوستم میگه از روپوش‌های اضافه‌ی همونجا بردار بپوش. وسواس نیستم، ولی یه‌جورایی دلمم نمیاد. با خودم میگم یعنی کسی هم تا حالا روپوش منو پوشیده؟ فقط همینقد هست که روپوش من تن خیلی‌هاشون نمیشه! خدا کنه فردا دکتر نیاد اصلا. قرار بود بره تهران اعتراض، نمدونم قرارش اوکی شد بالاخره یا نه!


منبع این نوشته : منبع
استفاده ,اصلا ,سالی ,خریدی؟ ,یادم رفته

منو چه به کدخدا شدن!


برای انتقال یه حرفی به دوستم مأمور شدم. حرفی که نصیحته و شاید حتی دخالت. شاید نه، قطعا دخالته و قطعا نصیحت هم باهاش مخلوط خواهد شد. می‌تونم انتقال ندم، ولی دوستم ضرر می‌کنه. اگه انتقال بدم هم احتمال داره دوستیمون رو از دست بدم، چون یه موضوع شخصیه و من هم کسی نیستم که تو این مورد کسی رو نصیحت کنم. دوستم رو دوست دارم ولی تو این دو سال بعد از فارغ التحصیلی عوض شده، خیلی زیاد؛ با این وجود هنوز دوستمه.
از شنیدن چیزی که باید انتقال بدم هم شوکه شدم، هم خیلی ناراحت. از اینکه منو انتخاب کردن برای این کار هم خیلی ناراحت شدم. اما مثل مادری که حاضره خودش بچه‌شو دعوا کنه، اما غریبه بهش اخم نکنه، حاضر نیستم کس دیگه‌ای این حرفا رو بهش بزنه.
دوستم قبلا آدم منطقی‌ای بود، اما با وجود این تغییرات گسترده، الان اصلا مطمئن نیستم فردا چه واکنشی میخواد به حرفام نشون بده.



منبع این نوشته : منبع
انتقال ,دوستم ,خیلی ,نیستم ,خیلی ناراحت

این پست قرار بود "غرغر" و "موقت" باشه!


بر شیطان لعنت!
یک عالمه القائات شیطانی نوشته بودم، چیزهایی که به زعم خودم (یا تحت تأثیر وزوزهای شیطان) درست بود و با واقعیت منطبق.
ولی یادم اومد که خیلی وقت‌ها هزار تا دلیل داشتم تا به کسی بدگمان بشم و شدم. فکر می‌کردم ممکن نیست چیزی غیر از این باشه، چون تماااام شواهد و قرائن رو گمان من صحه میذاشته؛ اما چیزی نگذشته که با یه دلیل خیلی خیلی ساده تمام اون مدارک به ظاهر محکم دود شده رفته هوا و من موندم و یه ظن که حالا می‌دونستم تهمت بوده!

خدایا، شیطون بدجوری پیله کرده که بین من و این بنده خدا عداوت و بغض واقع کنه، دیدی که پست سراسر بدگویی و غیبتم رو پاک کردم، به خودم نهیب زدم که "با چشمی که زاویه‌ی دیدش حتی صد و هشتاد هم نیست، چطور تمام حقیقت رو دیدی؟ نترسیدی خیال‌بافی‌های خودت یا افسانه‌های شیطانِ بیخ گوشِت باشه؟" پس یعنی من تلاش کردم دیگه؟ =))) خودت کمک کن که این فکرها دیگه نیاد سراغم!
ممنون، متشکر :)


منبع این نوشته : منبع
خیلی

داستان مضحک دو بنده خدا


یه بنده خدایی به یه بنده خدایی گفته دخترا همه مثل همن و پسرا اگه بخوان خیلی راحت می‌تونن مخشون رو بزنن. بنده خدا هم عصبانی عصبانی جواب داده نخیر، هیچم اینطور نیست. بنده خدا هم گفته مثال نقض بیار. بنده خدا خودش رو مثال زده و گفته تازه اگه منم نباشم یه تسنیم‌نامی هست که اگه خودتو جلوش بکشی هم بهت نگاه نمی‌کنه! بعد این دو بنده خدا با هم شرط بستن که اگه بنده خدا بتونه مخ بنده خدا رو بزنه، بنده خدا بهش شیرینی یا شام بده. و بعد از چند ماه بنده خدا برای بنده خدا یه جعبه شیرینی نارنجک خریده و بنده خدا هم یک نفره همه‌شو زده تو رگ :|
آخه بنده خدا! چی بگم من بهت؟ تا دیروز که این ماجرا رو بشنوم فک می‌کردم دختر عاقلی هستی. حالا خودتو مثال زدی و بعد خراب کردی رو کار ندارم، چرا اسم منو تو این ماجرای مسخره و بچگانه بردی؟ اصلا کی به تو گفته اگه کسی خودشو جلوی من بکشه من بهش نگاه هم نمی‌کنم؟ انصافا اینقد بی‌رحم نیستم دیگه، حتی ممکنه باهاش حرف هم بزنم و بگم تو رو خدا خودتو نکش! بر چه اساسی این فکرو کردی من نمی‌دونم. اتفاقا چرا، من خیلی راحت‌تر از این حرفا مخم زده میشه! خیییلی راحت‌تر. اونقدی صادق و زودباورم که هرکی هرچی بگه فک می‌کنم راست میگه. و چون اینا رو می‌دونم هیچ وقت خودم رو در معرض مخ‌زنی قرار ندادم و نخواهم قرار داد! حداقل مثل تو صاف با پای خودم نمیرم بشینم وسط تله :/ و این است تفاوت آنکه مخش زده می‌شود و آنکه مخش زده نمی‌شود، احتراز از موقعیت‌های مشکوک!

و شاید (شاید) حرفی که بنده خدا به بنده خدا زده واقعا درست باشه و دخترا تو این قضیه همه سر و ته یه کرباس باشن. حداقل قشر عظیمی از خانما این شکلی هستن به نظرم (ترور نشم صلوات). من اینو اشکال نمی‌بینم، اتفاقا نکته‌ی مثبتیه و اگر از فردا مخ همه‌ی خانما بره تو گاوصندوق و دیگه نشه زدشون، از پس‌فردا نسل بشر منقرض میشه. در این نکته یکی به میخ کوفتیم یکی به نعل، قبل از هرگونه افاضات فتأمل!


منبع این نوشته : منبع
بنده ,گفته ,خودتو ,مثال

خانواده‌ی جامع!


جوجه رو پشره نیش زده! من و جوجه در این مورد شباهت داریم به هم، هردومون رو زیاد نیش میزنن. مهندس می‌گفت چون تو گروه خونیت O هست که دهنده‌ی عمومیه. نمی‌دونم چقدر علمیه ولی نظریه‌ی جالبی بود. منم همینو به داداش و زن‌داداشم گفتم که احتمالا جوجه هم O باشه. و بحث رفت سمت اینکه گروه خونی هرکسی چیه. زن‌داداشم گفت B، هدهد A، عسل B، مامان O، من هم O!!! دقت نمودین؟ یکی از خواهرام A، یکی دیگه از خواهرام B، و من O و مادرم هم O!!! چنین چیزی نمی‌تونه امکان داشته باشه. چون اگه مامان O باشن و دو تا فرزند A و B داشته باشن، آقای لاجرم باید AB باشن و اگه آقای AB باشن امکان نداره فرزندشون O باشه! وسط این بحث شیرین و داغ وقتی با خودم چنین استدلالی کردم یهو زدم زیر گریه (الکی ;)) که منو از کجا آوردین؟؟؟ من با کی جابجا شدم؟؟؟ من بچه‌ی شما نیستم؟؟؟

و حالا مسئله‌ی به این بغرنجی در انبوهی از خنده و قاه‌قاه مدفون شد رفت :(



+ پست قبل نه قبلش، یه قصه بود ها :)))



منبع این نوشته : منبع
باشن ,باشه ,جوجه

قل اول


من یه قل‌ام.
زندگی دوقلوها به نظر دیگران جالبه، ولی من اگر حق انتخاب داشتم تمایز رو ترجیح می‌دادم. شما تک‌قلوها همه منحصربه‌فردین و ما دو نفر هم، اما شما در نگاه اول فقط متوجه شباهت‌های ما میشین، چون ما همیشه شبیه هم هستیم.
کلاس سوم بودیم، به خاطر مشکلاتی که سر کلاس داشتم برای معاینه‌ی چشم رفتیم. من به عینک احتیاج داشتم، اما قل دوم نه. والدینمون برای حفظ شباهت دوقلوییمون برای قل دوم هم عینک خریدن، بدون شماره. قل دوم تا مدتی عینکش رو دوست داشت و حتی جهت تمام علامت‌ها رو عمدا اشتباه گفته بود!
راهنمایی بودیم که قل دوم موهای بلند تا کمرش رو به خاطر بی‌احتیاطی تو آشپزخونه سوزوند. خیلی شانس آورد که خودش صدمه جدی ندید. چند روز بعد رفتیم آرایشگاه و قل دوم به خاطر ترسی که تو وجودش نشسته بود، تصمیم گرفت موهاش رو مردونه بزنه. مادرم مجابم کرد که ما دوقلوییم و من باید شبیه خواهرم باشم. البته بعد از چند سال ترسش ریخت و دوباره موهامون به همون بلندی سابق شد.
تو دبیرستان سلیقه‌هامون فاصله‌ی بیشتری پیداکرد. قل دوم کفش اسپرت دوست داشت و من پاشنه‌بلند. اون مانتوهای روشن و دخترونه رو می‌پسندید و من رسمی و شیک. قل دوم اگه دست خودش بود همه‌جا کوله‌پشتی مینداخت و من کیف دوشی. اون دوست داشت گارد گوشیش یه عروسک گنده بهش چسبیده باشه و من گوشی رو بدون گارد دوست داشتم. میخواست حتی تو مدرسه دست‌بندهای مختلف چرمی و نگین‌دار و نخی و فلزی دستش کنه و من فقط حاضر بودم ساعت دستم کنم. و در تمام این موارد بالاخره یکیمون باید به نفع اون یکی کنار میومد.
ما سال‌ها به خودمون سخت گرفتیم و سلیقه‌های معمولیمون رو تغییر دادیم، اما بالاخره متوجه شدیم که برای بعضی چیزها نباید کوتاه اومد.
من وارد رشته‌ی ریاضی شدم و الان دبیر فیزیکم. قل دوم هنر خوند و بعد از دبیرستان عکاسی رو حرفه‌ای دنبال کرد و سالی یک بار نمایشگاهی از آثارش برگزار می‌کنه. من الان موهام رو خیلی کوتاه نگه میدارم و قل دوم یه آبشار بلند داره که اونو به انواع و اقسام مختلف میبافه. من به زبان فرانسوی مسلط شدم و قل دوم به زبان انگلیسی. من فعالیت سیاسی دارم و قل دوم تو انجمن‌های ادبی عضوه. حالا من فقط رسمی می‌پوشم و ساعت با بند فلزی دستم می‌کنم و کفش‌هام پاشنه‌دارن و قل دوم یه اسپرت‌پوش تمام و کماله و یه هندزفری سفید همیشه از زیر شال و مقنعه‌ش دیده میشه. من عینکم رو دارم و قل دوم از دوم دبیرستان که مدرسه‌هامون جدا شد عینک رو گذاشته کنار. اگه یه روزی ما دو نفر رو تو خیابون کنار هم ببینین شاید نتونین حدس بزنین که ما دوقلو هستیم، حالا ما واقعا منحصربه‌فردیم :)



منبع این نوشته : منبع
دوست ,تمام ,دبیرستان ,عینک ,خاطر ,داشتم ,دوست داشت

به بامِ غرقِ در خون دیارم/به پا کن پرچم رنگین‌کمان را

گریه‌ای که دلم می‌خواست رو کردم، یواش یواش تو کلینیک. خوب بود آخر وقت بود، راحت زدم بیرون. طفلک افغانستان، اونقدر مظلومه که نه تنها کسی نمیره کمکش، که منم که از خودشم نمی‌تونم برم. امروز سومین ضربه هم وارد شد. الان حتی یک درصد هم امیدی به اجازه ندارم. همین دو شب پیش دوباره یه فصل روضه خوندم برای آقای، فک کردم شاید نرم شدن. در تعجبم چرا اینقدر پشت سر هم؟ قبلا حداقل یک ماهی بین حملات فاصله بود، اما تو این یک ماه سه بار! و تازه سه بار رسانه‌ای فقط. خدایا نمی‌خوای برم؟



+ خوبه که بهار یه کم چشمام می‌سوزه و قرمز میشه. خیلی لازم نیست توضیح بدم.






منبع این نوشته : منبع

واقعا چرا من جواب این چرا رو پیدا نمی‌کنم؟


گرچه اتفاقی به غایت بد برام افتاده امروز و هرچی کامنت و جواب کامنت تا یک ساعت پیش دادم، خودم نبودم و همه هذیانات ذهن آشفته‌م بوده و شماها باید به بزرگواری خودتون ببخشین، ولی از صبح که این پست رو خوندم، انگار بدترین خبر دنیا رو بهم دادن. ناراحت‌کننده‌تریییییین حرف‌هایی که تا حالا شنیدم. مسئله اینه که درد و ناراحتی آدم از انتقاد، وقتی خیلی زیاد میشه که علاوه بر تند و بی‌پروا بودن، درست و منطقی هم باشه. هر وقت وبلاگ می‌نوشتم یه "واسه چی" تو پستوی ذهنم وول می‌خورد، این واسه چی الان به صریح‌ترین شکل ممکن خورده تو صورتم.


منبع این نوشته : منبع

اندر حکایات شوهرخواهر


دو سه روزی هست که آق دوماد کوچیکه تشریفشونو آوردن! کارش شهر دیگه‌ایه، نوروز هم اینجا نیست، یه هفته‌ای اومده و برمی‌گرده. اونوقت امروز به جای اینکه برن بیرون بگردن، هدهد گفت بریم بالا فرش بشوریم :| اینقد این بشر همسردوسته :) البته اگه من بودم امروز بجای یکی، دو تا می‌شستیم :) چه معنی داره اون بره بعد ما دست‌تنها بشوریم؟ باید از همین حالا با مفهوم عمیق خونه‌تکونی آشنا بشه. من که پایین بودم و سوت‌زنان ناهار می‌پختم! هدهد هم فک نکنم خودش دستی زده باشه، آقای و داداش و آق دوماد شستن. عصر هم اون یکی بشر همسردوست اومده بود، گفت "چرا نگفتین شوهر منم بیاد اون یکیو بشوره؟؟؟" :))) هالمون سه تا فرش می‌خوره، سومی معلوم نیست سهم کیه

فقط یه مشکلی که هست اینه که آق‌دوماد کوچیکه جان، تو خانواده‌ای بزرگ شده که مردا به پشتی لم میدن و خانوما واسشون چایی و غذا و فلان و بهمان میارن. امروز که نهار رو کشیدم و ظرفا و سفره و همه چیزو رو اوپن گذاشتم منتظر بودم بیاد سفره رو پهن کنه و تو چیدن سفره کمک کنه، کاری که همیشه داداش‌‌ها و آق‌دوماد بزرگه میکنن. صبر من و هدهد تموم شد و ایشون نیومد! هدهد سفره رو انداخت، دیدیم از جاش بلند شد. خوشحال شدیم که بالاخره فهمید به رسم ادب باید بیاد کمک کنه. اومد اینورتر تلپی نشست کنار سفره :|||

تازه! به کیک‌بستنی‌ای که هدهد از اووون روز براش نگه داشته بود هم یه نوک زد و گذاشت کنار! به دستپخت منم هی نمک می‌پاشید :| پیف پیف! بدسلیقه‌ی مستعد فشارخون!


امشب برای خودم تخته وایت‌برد خریدم ^_^ اینم اولین تابلومه، قصد فروش هم ندارم :دی



+ خوب بابا کمتر بخندین! فهمیدم شما خطاطین! (بخصوص تو برگ سبز!) باور کنین تو عکس بد افتاده، من خوب نوشته بودم :/



منبع این نوشته : منبع
هدهد ,سفره ,بیاد

کلاس اتومبیل‌شناسی


تو مسیر رفت مشکلی نبود، مسیر برگشت خفه‌کننده شده! تا الان ده بیست تا اسم ماشین فقط شنیدم! نمی‌دونمم اسم شرکتن، اسم مدلن؛ چی‌ان کلا!
سانتافه، میتسوبیشی ASX، اسپورتیج، سوبارو، تویوتا، CHR، کمری، اوتلندر، پورشه، لکسوس، زانتیا، سانگ یانگ اکتیون، بنز، کراس، پرادو، ال‌نود، دویست و شش، بقیه‌شونم یادم نمیاد!

+ کاش میشد بگم که دیگه نمیرم، ولی نمیشه!
+ خانوم دکتر این همه اسم ماشینو چجوری حفظ کرده یعنی؟
+ فقط اومده بودم بگم اسم چه ماشینایی رو بلد شدم! تا درودی دیگر بدرود!


منبع این نوشته : منبع

امروز دست یه خانومه تخم کفتر دیدم (البته شایدم تخم بلدرچین بوده)


ساعت هفت و پنجاه دقیقه، با سرعت نور داشتم میومدم خونه. چرا سرعت نور؟ چون قطار مامان هشت و ده دقیقه می‌رسید و من یه کیک داشتم تو خونه که نه خامه‌کشی کرده بودم نه تزئین. مثلا روز مادرمون بود امشب! چقد مردم بی‌ملاحظه‌ان واقعا! عینهو لاک‌پشت راه میرن و راه منو سد می‌کنن :/


اسم این ماه رو میذارم "پیستری‌شف تسنیم وارد می‌شود"! تو اسفند کلی وسیله و مواد کیک خریدم، کم‌کم داره وسیله‌هام تکمیل میشه :) خود کیک که خیلی خوب شده بود، یک‌دست و خوب پف کرده بود و بافت و مزه‌ش هم خیلی خوب بود. (دستورش آمریکایی بود و خیلی راحت‌تر از بقیه اسفنجی‌ها. حتی نیاز به جدا کردن زرده و سفیده هم نداره! اینجا) خامه‌کشی هم با وجود خیلی هول‌هولکی بودنش رضایت‌بخش بود برای خودم. گرچه دورم هنوز ولی کم‌کم ان‌شاءالله می‌رسم به اون مرحله‌ای که کارم اونقدر صاف و صیقلی بشه که نیازی به تزئین روش نباشه! نه رزت، نه شکلات، نه ترافل، نه میوه، نه فوندانت! خامه‌ی صاف و صیقلی :)) ولی وسیله خیلی تأثیر داره ها! حالا بگین علم بهتر است از ثروت :| (مهارت بهتر است از وسیله یا چی؟)

من با خودم قرار کرده بودم اولین حقوقامو فر بخرم! اگه سر قرارم می‌موندم الان شیرینی هم می‌تونستم درست کنم. شیرینی با امکانات کنونی بسیار سخت و طاقت‌فرساست. اون‌وقتا که من فرق فر و یخچال رو نمی‌فهمیدم من و مامان رفته بودیم خرید اجاق گاز. البته حضور من جهت خالی نبودن عریضه بود فقط! مامان با تکیه بر حرف آقای که هرچی خواستی بخر، بالاترین مدل رو برداشتن و اومدیم خونه. هنوز ساعتی نگذشته بود که پشیمانی بر مامان مستولی گشت و رأسا اقدام به بازپس فرستادن اجاق کردن. چون اجاق به سطح خونه‌ی ما نمی‌خورد و مامان حیفش اومده بود که پونصد و خورده‌ای! هزار تومن پول بی‌زبونی که آقای با عرق جبین درآوردن رو اینجوری خرج کنن! یادمه می‌گفتن "الان احمدی‌نژاد تو خونه‌ش همچین اجاقی نداره!" (اون موقع احمدی‌نژاد تازه رئیس‌جمهور شده بود و هنوز کاپشن می‌پوشید. این بود که فکر کرده بودن اجاقش هم نمی‌تونه همچین مدلی باشه!) خلاصه اونو با ضرر پس دادن و یه اجاق معمولی گرفتن. قسم می‌خورم اگه عقلم می‌کشید هرگز نمیذاشتم همچین کاری کنن و منو از اون فر بی‌نهایت مفید محروم کنن :/


الان بالا خوابیدم کنار عمه. البته خودمم اینجا راحت‌ترم، پایین خیلی گرمه! عمه میگن "جای تعجبه که بین بقیه تو انقد سرمادوست و گرماگریزی!" و من یادم میاد شبایی رو که تا صبح به قول آقاگل کف جفت پا چسبیده به بخاری، می‌خوابیدم!

عمه هالوژن‌ها رو روشن گذاشتن!!! دو تا سبز دو تا آبی! بالای سر من خاموشه ولی خونه روشنه :| عمه از تاریکی می‌ترسه! سه شب قبل رو بخاطر آق‌دوماد، بنده تو این واحد تنها و در تاریکی مطلق خوابیده بودم! مگه ترس داره؟ (حالا اگه بعدا ترسو نشدم! این خط_ اینم نشون+)


جوجه چند روز دیگه یک‌ساله میشه. امشب برای اولین بار خودش اومد بغل آقای! همممیشه فرار می‌کنه و گریه! و جیغ! ما همه متعجب نگاه می‌کردیم که چی شده این خودش اومده؟ سر سفره بودیم. آقای که کلا از فرط خوشحالی و غافلگیری شام نخوردن و با جوجه بازی کردن! وروجک هم از اونور خودشو رسوند و خودشیرینییییی! حالا این دو تا دختر سر تصاحب آقای دعوا می‌کردن با هم وروجک پنج ماه از جوجه بزرگتره.


چقد حرف زدم! اون چیزهایی هم که می‌خواستم چش تو چش به مامان بگم تو بغل گفتم :| هرچی هم مرور کنی باز تو صحنه یادت میره! مثل شب جمعه که زنگ زدم بهشون تبریک بگم، می‌خواستم اولین جمله بگم "سلام حضرت مادر، سلام حضرت عشق" ولی کلا یادم رفت و بعدا یادم اومد :|| اظهار علاقه یه کم برام سخته، واسه همین هول می‌کنم و یادم میره :))


خوب دیگه خیلی زیاد شد. ها یه چیز دیگه هم بود، اینکه یه رمز طویل (خیلی طویل) ((خیلی خیلی طویل)) (((طویل‌تر از ارتفاع این پست))) گذاشتم واسه وبلاگ. بعد هیچ‌جا هم سیوش نکردم و فقط روی یه کاغذ نوشتمش و گذاشتم تو کشوم، نه حتی تو کیفم! اینجوری کمتر سر می‌زنم به وبلاگ :)



+ بعدانوشت: خدا رحم کرده بهتون، چون الان به کمک گوگل فهمیدم اونایی که دیدم تخم بلدرچین بوده واقعا



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,کرده ,آقای ,اجاق ,یادم ,خونه ,بلدرچین بوده ,خیلی طویل ,طویل خیلی ,سلام حضرت ,کرده بودم

حل مشکل اشتغال جوانان


مهندس داشت با آقای میرفت سرکار. رو به دایی گفت نمیشه آدم تو خواب کار کنه؟
دایی گفت ها والا، کاش بود همچین کاری.
گفتم هست دایی.
دایی گفت کاری که بخوابی، روزی صد هزار دلار هم بهت بدن؟
گفتم روزی صد هزار دلار که نه، ولی پول میدن بهتون.
دایی گفت چقد میدن؟
گفتم اون دیگه بستگی به کَرَم مردم داره.
دایی گفت خوووو!
گفتم البته برای این کار باید یه‌کم کوچولوووتر باشین :)
دایی گفت آهااااا، فهمیدم کدوم کارو میگی! فهمیدم


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,هزار دلار

تیر یا تیرانداز؟


"اقتضای ربوبیت الهی اینه که الان توی هر شرایطی هستی، همون بهترین وضعیتی هست که باید برات پیش میومد." از اینجا


چقدر بعضی جملات آبِ روی آتیشن. چقدر راحتت می‌کنن! از این بهتر برات نبوده. می‌فهمی؟



اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خدایا لطفا منو به مقام تسلیم برسون، دوست دارم مسلمان بشم.

اَللّهُمَّ مُنَّ عَلَىَّ بِالتَّوَکَّلِ عَلَیْکَ وَالتَّفْویضِ اِلَیْکَ وَالرِّضا بِقَدَرِکَ وَ التَّسْلیمِ لاِمْرِکَ

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



منبع این نوشته : منبع
محمد

آقای


بسیار وقت گذشته بود که کنار پدرم راه نرفته بودم، البته من و پدرم به تنهایی! دورترین وقتی که یادم می‌آید، چهار پنج ساله بودم که یک سفر دو نفره با پدر رفتم. چرا از بین پنج فرزند (آن موقع هنوز پنج تا بودیم) مرا که دقیقا وسطی بودم بردند؟ چون بیش از حد بابایی بودم. اتفاق غیرمترقبه‌ای که در آن سفر افتاد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم (آیکون خجالت‌زدگی و عجب بچه‌ای بودم ها!). خاطره‌ی بعدی مرتبط با بابایی بودنم مربوط به حدود یکی دو سال بعد از این سفر است. پدرم به تنهایی سفر رفته بود. در آن زمان عادت داشتم همیشه‌ی همیشه کنار پدرم می‌خوابیدم، در مدت نبودش بخاطر این سفر مادرم بستر پدر را می‌انداخت و من هرشب گریه‌کنان در آن به خواب می‌رفتم. خاطره‌ی نزدیکتری ندارم. یعنی فراموش کرده‌ام. مثل پیرانی که دورها را چون ساعتی پیش به خاطر دارند و دیروز را چنان که دو قرن گذشته فراموش کرده‌اند. از مدت‌ها پیش رابطه‌مان به سلامی و علیکی و گاهی، هفته‌ای، دو هفته‌ای بحث کوتاهی در سیاست یا مذهب یا وقایع اطراف خلاصه شده است. پدرم مرد بی‌نهایت ساکت و درونگراییست و اغلب فقط به حرف‌های تمام‌نشدنی ما، بچه‌هایش، گوش می‌دهد. پدرم بسیار گوش می‌دهد. البته از آنجا که من استثنا هستم علاوه بر این‌ها به دفعات مرا به جایی رسانده، جایی به دنبالم آمده و مدتی هم کلا راننده‌ی سرویسم شده! برای کارهای اداری‌ام با من به این اتاق و آن اداره دویده، پیشنهاد کمک هزینه‌ی خرید اتومبیل داده، برای اولین بار به من، دختر کوچکش، اجازه‌ی تنها سفر کردن داده (و سپس به بقیه) و خیلی کارها از این قبیل. انجام این کارها به نظرتان زیادی بدیهی می‌آید؟ این‌ها کارهایی است که برای بقیه خواهران و برادرانم نکرده است! من مطمئنم که پدرم مرا بیشتر از آن‌ها دوست ندارد، اما آن‌ها باید یاد بگیرند که چگونه پدر خود را وادار به کاری کنند که به خواست خود نمی‌کند!

امشب بنا بود بروم عکس بگیرم :) از خودم :) بی‌ذوق‌ها! خیلی هم :) دارد :| خلاصه بنا به شرایطی غیرمنتظره پدر با من همگام شد. و من زیر باران کیف می‌کردم که با پدرم راه می‌روم. تصور می‌کردم همه می‌دانند با چه شخصیت شخیصی قدم می‌زنم و به این خاطر افتخار می‌کردم. وقتی پدرم پول عکس را می‌پرداخت هم ذوق می‌کردم (اصلا هم به این خاطر پدرم را نبرده بودم که پول عکس را حساب کند!). وقتی برمی‌گشتیم، داخل کوچه قدم‌هایمان را با هم و قدهایمان را با هم می‌سنجیدم. اختلاف خیلی کمی داریم! پدرم قدبلند نیست، شاید الانِ پدرم پنج شش سانتی از الانِ من بلندتر باشد. اما سایه‌اش تا همیشه آنقدر بلند است که من هرچقدر هم قد بکشم باز هم نگران هیچ باد و بوران و آفتاب سوزانی نخواهم بود.



منبع این نوشته : منبع
پدرم ,می‌کردم ,خاطر ,خیلی ,کنار پدرم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر


ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

المنة لله که چو ما بی‌دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم



حافظ



منبع این نوشته : منبع
نهادیم ,کشتی سرگشته

خانم میم


گفته بودم اگه اون خانم بیاد من دیگه نمیام. گفتن بهش گفتیم دیگه نیاد. امروز اول وقت دوباره اومده بود. پذیرش قبلش اومد داخل اتاق منو آماده کنه، گفت "بهش گفتیم نیاد، ولی باز اومده، چیکار کنیم؟" در سکوت نگاهش کردم!
چون خواهر یکی از مالکین درمانگاهه نمی‌تونن برخورد جدی داشته باشن. مریضه، داروی اعصاب مصرف می‌کنه. البته من تا هفته‌ی پیش هیچ کدوم اینا رو نمی‌دونستم، فقط حدس زده بودم یه اختلال شخصیتی چیزی داره. تو این یک و نیم سال کج‌دار و مریز رفتار کردم باهاش، برخورد جدی نداشتیم. ولی هفته‌ی قبل جلوی مریض‌ها یه بحث مفصل داشتیم. برگشت بهم گفت "برو بیرون، درم پشت سرت ببند"!!! زنگ زدم مدیر درمانگاه و گفتم "یا من تو این اتاق می‌مونم یا اون." گفت "نه، شما" بعد هم که اون در کمال حرف‌گوش‌کنی نرفت! من لباس پوشیدم برگشتم خونه.
بعدا مدیر درمانگاه بهم گفت که گفته دیگه از این به بعد نیاد، چقدرم که حرفشو گوش داد! امروز وقتی اومد دیدم نمی‌تونم ول کنم برم، اصلا رها کردن وظیفه، نصفه ول کردن کار، زیر پا گذاشتن تعهد، تو قاموس من نیست. هفته‌ی پیش هم که زودتر از دکتر رفتم، همه‌ی کارهام رو تموم کرده بودم. با خودم گفتم کاش یکیو قبل شروع شیفت جایگزین خودم کرده بودم.
نمی‌دونم بعد از اولین ورودش به اتاق و چند دور قدم‌رو رفتن چی شد که رفت. ولی با رفتنش روز آرومی رو رقم زد. وقتی هست به جای برقراری نظم، چنان غلغله و بلبشویی میشه که اگه آدم سردردبشویی بودم، حتما یه سردرد شدید می‌گرفتم. وقتی نیست وظیفه‌ش کلا محول میشه به من بدون کوچکترین مزیتی، ولی قطعا ترجیح میدم بیشتر کار کنم تا اینکه جنگ اعصاب داشته باشیم.

می‌دونم مریضه، ولی انصاف نیست که واسه خونه نموندن و افسردگی نگرفتن اون، من و مریض‌ها آزار ببینیم. امیدوارم زودتر بهتر بشه.
 


+ قبلا بارها اومدم در مورد رفتارهای فوق عجیب غریبش اینجا بگم، ولی به نصفه که رسیدم همه رو پاک کردم. با اینکه نمی‌دونستم مشکلش چیه ولی یه احساس ترحم بهش داشتم که باعث میشد گله و شکایتی نکنم.
اگه می‌دونستم شاید تو این مدت جور دیگه‌ای باهاش رفتار می‌کردم.


منبع این نوشته : منبع
هفته‌ی ,اتاق ,کرده بودم ,مدیر درمانگاه

450 درجه‌ی فارنهایت


بسم الله الرحمن الرحیم

پیرو دعوت ارکیده‌ی عزیز
اینجانب تسنیم مونولوگی، هیچ کتاب تاثیرگذاری در زندگی خود نخوانده‌ام! این خلاصه‌ی کل پست است و شما می‌توانید هم‌اکنون صفحه را بسته و بروید ادامه‌ی کتابتان را بخوانید :)
بله، کتاب تاثیرگذار نخوانده‌ام. نه اینکه کتاب‌هایی که خوانده‌ام مشکلی داشته و به همین علت رویم اثری نداشته بوده باشند، بلکه من ناقص الخلقه به دنیا آمده و آن عضو تاثیرپذیر را در بدنم ندارم. کتاب می‌خوانم و در همان حین خواندن، وقایع فصل قبل فراموشم می‌شود! البته این کمی اغراق بود :) خلاصه یک چیزی شبیه این‌طوری‌هاست! در عوض من یک "انسان" دوبله‌ام، از این بابت که به جای داشتن عضوتاثیرپذیر، عضو فراموشکار در من جایگذاری شده. یعنی انسان‌های دیگر اگر یک درجه نسیان دارند، من دو درجه به آن گرفتارم. به همین خاطر اگر کتابی هم بوده که مرا تحت تاثیر قرار داده، من به راحتیِ فراموش کردن شام دیشب، نام آن را فراموش کرده‌ام. حالا تحت تاثیر قرار گرفتن از دید من یعنی چه؟ یعنی من مدتی پس از اتمام کتاب به آن فکر می‌کرده‌ام، نه اینکه آن‌طور که شما می‌گویید زندگی مرا تغییر داده باشد.
اما برای اینکه این پست که به نام کتاب مزین است، خیلی هم خشک و خالی نباشد و حداقل نام یک کتابی هم برده شده باشد به ذهنم فشار آوردم و فقط یک خاطره‌ی گنگ و گنگ و گنگ از سال‌های خیلی دور در آن فایل‌های انتهایی پیدا کردم.
کتاب بی‌خانمان را  ده ساله بودم که خواندم و با آن گریه‌ها کردم. خیلی گریه کردم! ولی از بین آن اشک‌ها و آه‌های بچگانه‌ی گنگ یک نکته به وضوح به خاطرم مانده. اینکه من ابتدایی بودم و دایره‌ی لغاتم کم‌شعاع، و کتاب قدیمی بود و لغات عجیب و غریبش زیاد. بنابراین راه حلی به ذهنم رسید که لغاتی که برایم بی‌معنا هستند را یادداشت کنم و از معلمم بپرسم. من آن‌ها را در ذهن یا کاغذ ثبت می‌کردم، ولی حتی یک لغت هم از معلمم نپرسیدم. علتش برایم نامعلوم است، ولی به نظرم کار درستی بود. چون هرچه در کتاب پیش می‌رفتم، و آن لغات نامانوس بیشتر تکرار میشد من احساس قرابت بیشتری با آن‌ها می‌کردم و پس از چند بار تکرار در جملات مختلف بالاخره معنای آن را متوجه می‌شدم. این باعث شد قدرت درک سماعی من افزایش یابد و توجهم به ادبیات و خصوصا دستور زبان و نقش کلمات در جمله بیشتر شود. یکی از آن لغات که به خاطرم مانده متصاعد بود در جمله‌ای شبیه به این "دودی از آن متصاعد می‌شد".
یک کتاب هم چند ماه قبل خوانده‌ام با نام "آزادی معنوی". یادم نیست در آن کتاب چه گفته شده، اما می‌دانم آن تعاریفی را که باید، در ذهنم تغییر داده. اگر متوجه می‌شوید چه می‌گویم که فبها المراد، و الا اینطور در نظر بگیرید که اعضا و اندام‌های زیادی در بدن انسان به صورت غیرارادی در حال کار هستند تا ما بتوانیم کارهای ارادی انجام دهیم. ما نه تنها هر لحظه متوجه آن اعمال غیرارادی و تاثیر آن‌ها بر اعمال ارادی خود نیستیم، بلکه حتی به اکثر آن‌ها علم نیز نداریم. اما این سد راه تاثیرگذاری آن‌ها نیست. اگر هنوز هم منظورم مفهوم نیست، متاسفم. چون تمام حرفی که از اول می‌خواستم بگویم همین بود؛ که کتاب‌خوانی اولا به خودی خود ارزش نیست، ثانیا قرار نیست ما تاثیر مستقیم آن را در زندگی خود احساس کنیم. دانش، آگاهی، علم، خوب یا بد، وقتی روی هم جمع می‌شود یک اثر برآیند می‌گذارد و شاید نشود اثرات کتاب‌های مختلف را از هم تمیز داد. برای من که این‌طور بوده و به همین خاطر نتوانستم کتاب تاثیرگذار زندگی‌ام را معرفی کنم، شاید برای شما طور دیگری باشد :)

اما و اما، من خیلی مشتاقم بدانم افراد زیر چه کتاب‌های تاثیرگذاری خوانده‌اند. من به شخصه به این قانع‌ام که این افراد هر کتابی را که مایل بودند معرفی کنند و محدود به کتب تاثیرگذار نشوند، اما چون جناب تد، شروع کننده‌ی این چالش، را نمی‌شناسم و نمی‌دانم تا چه حد خشن و غیرقابل‌انعطاف هستند و تا کجا انحراف چالش خود را برمی‌تابند، نمی‌دانم آیا این کار درستیست یا خیر!

کسانی که حتما باید قبول کنند با فعل امری (البته توام با عرض پوزش):
دلژین، همینجا بگوید
لوسی‌می خاتون
دایی حیدر
الهه‌ی عزیزم
هایتن شگفت‌انگیز

و محترمین:
جناب ن. .ا
خانم الف نازنین
جناب اینترنال آدر
که هرازگاهی به این وبلاگ سر می‌زنند. اگر قسمت بود و این پست را نیز خواندند و خواستند و کتابی معرفی کردند استفاده می‌کنم.

و مهسا ماکارونی‌فر که اینجا را نمی‌خواند و باید خودم این همه راه هلک و هلک بروم و خبرش کنم.


+ تشکر از ارکیده جان، بابت اولین باری که کسی مرا به نام به چالشی دعوت می‌کند :)


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,آن‌ها ,کتابی ,تاثیر ,خیلی ,همین ,خاطرم مانده ,تغییر داده ,تاثیر قرار ,همین خاطر ,کتاب تاثیرگذار

مهمان ناخوانده


از کت و کول افتادم. امروز قرار بود پیتزا درست کنم. در حال کار بودم که شش نفر مهمون اومدن ملاقات بی‌بی. دو نفرشون رفتن و چهار نفر برای نهار موندن. تعدادشون زیاد نبود، ولی چون محاسباتم بهم ریخته بود و باید مواد اولیه رو از نو آماده می‌کردم و از اون مهم‌تر، مجبور بودم با جوراب و چادر و فلان و بهمان آشپزی کنم، همزمان چایی و میوه آماده کنم و ظرف‌هاشم بشورم سخت بود یه‌کم. ساعت سه شیرینی‌خوری دعوت بودیم و هدهد هم می‌خواست به دعوتشون لبیک بگه، به خاطر همین من دست‌تنها بودم :((( از کت و کول (دقیقا از کت و از کول) افتادم!
خمیر خودم درست کرده بودم، ولی برای مهمون کافی نبود. واسه همین خمیر آماده هم آوردیم. سر سفره هم اتفاقا همون آماده‌ها افتاد واسه مهمون‌ها! بعدا فهمیدم اونا خیلی بی‌مزه بودن! خوشمزه‌ها رو خودمون خوردیم، بی‌مزه‌ها رو دادیم مهمون‌ها خوردن


منبع این نوشته : منبع

خیلی وقته آهنگ جدید قشنگ گوش ندادم


دو تا پسربچه نشستن کنار من، بادهم رو یه صندلی. یکیشون با اشاره به بیرون BRT یه مدرسه رو به دومی نشون میده و میگه "قراره مامانامون ما رو ببرن این مدرسه"

دومی میگه "عه"

اولی میگه "قراره برامون سرویس هم بگیرن"

دومی میگه "سرویس چی؟"

اولی میگه "سرویس قابلمه"

انصافا منم خنده‌م گرفت، ولی خودمو زدم به اون راه :)))


از هر سبکی بگین اینا خوندن واسه‌مون، خارجی، ایرانی، نوحه، رپ، من فقط یکیشونو فهمیدم که حامد همایون بود!



منبع این نوشته : منبع
میگه ,سرویس ,دومی ,میگه سرویس ,اولی میگه ,دومی میگه ,میگه قراره

تفریح یا شوک؛ مسئله این است!


همین الان از سینما رسیدیم کلینیک و چند دقیقه‌ای هست که فهمیدم امروز آخرین مهلت ثبت‌نامه. نمی‌دونین چه استرسی بهم وارد شد. اگه نتونم ثبت‌نام کنم هرچی این چند وقت خیال رِشتَم پنبه میشه و به راحتی ممکنه سرنوشت و آینده‌م عوض بشه. مهلت ثبت‌نام سی و یکم بود، امروز کبری خبر داد شده بیست و یکم! همینقد احمق و نفهم و غیرحرفه‌ای عمل کردن. واقعا بیشعورن! جالب اینجاست که به کبری خودم خبر دادم که ثبت‌نام کنه، گرچه اگه من نمی‌گفتم حتما یکی از میلیاردها دوستی که داره بهش می‌گفت. اما اگه من بهش نمی‌گفتم کسی نبود به من خبر بده که تاریخ رو ده روز کشیدن جلو. نزدیک بود وسوسه بشم و بخاطر اینکه ظرفیت فقط سه نفر بود خبرش نکنم، اما گوشیمو برداشتم و به سه نفری که می‌شناختم خبر دادم --> :) خدا هم اینجوری جواب داد --> :)) می‌دونم اونقدی داوطلب زیاد هست که من توشون گمم، ولی اگه خدا بخواد از زیر دست و پا هم که شده می‌کشدم بیرون، کافیه من راه بیفتم و اون بخواد :)

اول می‌خواستم تنها برم، قدم به قدم بهمون نفر اضافه شد. "به وقت شام" رو در حالی تماشا کردم که کناریم شوهرش سوریه بود و هی تو گوش من موقعیت رو تشریح می‌کرد، اونجا فلان استادیومه، اونجا که شبیه تخت‌جمشیده! شوهرم باهاش عکس داره. و فلان فلان فلان. آخرش هم گفت خوشم نیومد. نظرش این بود که شبیه واقعیت نیست. من که از هیچی خبر ندارم، دو ساعت تو اون دنیا زندگی کردم و به نظرم ملموس ساخته شده بود. من با بخش احساسیش بیشتر ارتباط گرفتم و رو همون فوکوس کردم. ترس کَپتان علی، لرزش دست و پاش، نگاه‌هاشون، ترس داعشی، خواستش برای زنده موندن، احساسات داعشی برای پسرش، من اینا رو فهمیدم از فیلم. ولی هنوز هم نفهمیدم چطور یه خواننده‌ی آمریکایی، یه چچنی، یه بلژیکی، یه آفریقایی، یه چینی و... به دین اسلام دراومدن، عضو داعش شدن، کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدن و به بقیه‌ی مسلمان‌ها مرتد میگن و نهایتا حاضرن براش بمیرن. وظیفه‌ی فیلم نبود که حتما به سؤالم جواب بده، ولی خوب وقتی این همه شخصیت متفاوت میارن و از هسته‌ی اصلیش خبری نیست گنگ میشه قضیه.
جای خنده‌دارش همونجا بود که اون زنه به اون مرده که می‌خواست به داعشی‌ها اقتدا کنه گفت نماز دفنتو بخونم ایشششالا! :))) ایشالاشو من اضافه کردم :)

+ حالا اینا به کنار، من با این سرگیجه چیکار کنم که از وقتی از رو صندلی سینما بلند شدم اومد سراغم و وقتی خبر ثبت‌نام رو شنیدم هی بیشتر و بیشتر شد؟

+ امیدوارم تا می‌رسم خونه، مهلت رو از ساعت بیست و چهار نکرده باشن ساعت دو :| بی‌مسئولیت‌های بی‌تدبیر!



منبع این نوشته : منبع
فلان ,ثبت‌نام ,ساعت ,مهلت ,فلان فلان

ایشون شبیه یکی از اوشون‌هاییه که قبلا اومده!


فقط می‌تونم نفس عمیق بکشم و امیدوار باشم زودتر بخوابن.
متاسفم که نمی‌تونم مکنونات قلبیم رو پنهان کنم. نمی‌تونم جلوی بی‌اعتناییم رو بگیرم. حرفاش با خلوص بالای نود درصد شامل جملات "اییییی خدا! عجب عقلی دارین شما!" "کی بشه که شما به من برسین!" "به خدا، هیچی نمی‌فهمین! به اندازه‌ی سر سوزن عقل ندارین!" میشه. اینا حرفای معمولیش هستن و در حالی زده میشن که با کسی بحث جدی نداره. گرچه لحنش گاهی به شوخی میزنه، اما کاملا مشخصه شوخی نمیکنه و این اعتقاد واقعیشه که تنها کسی که همه چیز رو می‌فهمه خودشه! این عصبیم میکنه. بقیه، من جمله مامان و هدهد و دایی طاهر سعی کردن با انواع استدلال‌ها ثابت کنن که اشتباه میکنه، ولی امکان نداشت قبول کنه. اما من که در کل خاندان به بحث‌های تند و آتشین معروفم تا حالا باهاش وارد بحث نشدم یا با بی‌تفاوتی و خونسردی ظاهری در حالی که از درون در حال فوران کردن بودم همون ب بسم‌الله بحث رو به طریقی بستم. بحث با همچین آدمی عذابه واقعا. دیدن اینکه با بقیه بحث میکنه هم حتی عذابم میده.
هر بار که اقوام نزدیکمون میان مسافرت پیشمون، ما بعد از مدتی متوجه میشیم که واقعا تنهایی برامون مفید بوده. خانواده‌ی ما گله‌ای که همیشه از روزگار داشته این بوده که تک و تنها تو کشور غریب افتادیم، نه خواهری، نه برادری، نه پدر و پدربزرگی، نه مادر و مادربزرگی، نه خاله، عمه، عمو، دایی و نه بچه‌هاشون! همیشه جمع‌های فامیلی رو که می‌دیدیم حسرت می‌خوردیم که ما چرا همچین جمعی نداریم؟ ولی همین که یکی از اقوام درجه یکمون میاد، بعد از اون شوق و ذوق اولیه و خوش گذشتن‌های موقتی، به ماه نرسیده دلمون برای خلوت خودمون، زندگی مستقل خودمون، شادی‌ها و ناراحتی‌های خاص خودمون تنگ میشه. نه فقط بچه‌ها، حتی مامان و آقای! و بعد خدا رو شکر می‌کنیم که اجازه‌ی زندگی خودمختارانه بهمون داده. هیچ‌کس نبوده بگه اینطوری غذا بخورین، اینطوری بپوشین، اینطوری حرف بزنین، اینطوری خرج کنین. این نعمت بی‌نهایت بزرگیه. من بر خلاف دو تا خواهر بزرگم که میخوان تا آخر عمرشون به مامان و آقای بچسبن، همیشه تو ذهنم هست که بعد از ازدواج بریم یه شهر یا کشوری که نه خانواده‌ی من باشه، نه خانواده‌ی اوشون. من واقعا تحمل دخالت ندارم، حتی اپسیلونی!

+ بعضی‌ها میگن بعضی‌هایی که مدام به کاراتون و سر و وضع زندگیتون و مدل تفریحاتتون و... ایراد می‌گیرن و مسخره میکنن، از روی حسادتشونه. چشم ندارن ببینن، به خاطر همین با تمسخر و ایراد گرفتن حسادتشون رو مخفی میکنن. این احساس که ممکنه این فکر درست باشه، خیلی آزاردهنده است. اگه نتونم تحمل کنم فک می‌کنین چی میشه؟ یه بار برمی‌گردم بهش میگم "باااااشه! شما خوب، روش زندگی شما خوب، لباسشویی شما خوب، یخچال شما خوب، کولر شما خوب، بچه‌های شما خوب، افکار و احساسات شما خوب، دخترشوهر دادن و پسرداماد کردن شما خوب، روش‌های طبخ غذای شما خوب، سلیقه‌ی کفش و لباس خریدن شما خوب، همه چیز شما خوب، ولی متاسفانه هرجور نگاه کنین و از هرکس بپرسین به گرد پای زندگی ما هم نمیرسین! چه کمی چه کیفی! حالا با خیال راحت هرچی دلتون میخواد بکوبین تو سر زندگی ما، چیزی عوض نمیشه :)" و بعد دیگه مجبور به خویشتن‌داری و تظاهر نیستم :|


منبع این نوشته : منبع
خوب، ,زندگی ,اینطوری ,خانواده‌ی ,واقعا

بی‌زحمت :)


امروز یه آشنا تو ایستگاه اتوبوس دیدم. احوال‌پرسی کرد و از اوضاع درس! و کار و زندگی و حتی از خواهرم و اوضاع درس و کار و زندگیش پرسید و منم جواب دادم. جالبه که بعد از این همه سال یادش بود من چی خوندم و خواهرم چی خونده! و من نمی‌دونستم این چیزا رو در موردش. ازش پرسیدم و گفت ادبیات عرب خونده و من ذوق‌زده گفتم وای چه رشته‌ی خوبی *_* منم دوست داشتم ادبیات عرب بخونم. اتوبوس اومد و رفتیم سوار بشیم، من تعارف کن ایشون تعارف کن. آخر هم ایشون افتاد جلو. اومد کارت بزنه، یه دونه زد، دستش رو گرفت دومی رو بزنه که من با اصرار هی دستش رو پس می‌زدم که نه! نزن!!! بعد دیدم میگه می‌خوام واسه خواهرم بزنم البته برخلاف همیشه اصلا آب نشدم برم تو زمین! خب سوءتفاهم (سوءتعبیر یا چی؟) پیش میاد دیگه! من اصلا همراهش رو ندیده بودم، تو اون مدتی که ما حرف می‌زدیم کجا بود؟ خب شما بودین چی فکر می‌کردین؟ چرا باید دو تا کارت بزنه؟ قبلا اگه بود بابت این رسوایی خودمو از شیشه‌ی پهن عقب BRT پرت می کردم بیرون که ماشین پشت سری لهم کنه، ولی گویا بزرگ شدم دیگه :) البته شخصیت آروم و مهربون ایشون هم تو احساس خجالت نداشتن من بی‌تاثیر نبود.



+ امشب، فردا، امسال، قراره چی قربانی کنیم؟ چیزی انتخاب کردیم واسه قربانی؟
از التماس دعای عرفه که فک کنم گذشته، ولی کلا تو دعاهاتون فراموشم نکنین بی‌زحمت :)


منبع این نوشته : منبع
ایشون ,خواهرم

من و میکی همی الان یوهویی


از اونجایی که بنده تصمیم گرفتم با میکروب‌های محترمی که اول امسال مهمان بدنم شدند بازی کنم، و آنتی‌بیوتیکم را خیلی غافلگیرانه مصرف کردم (مثلا به جای فواصل هشت ساعته، کوآموکسی‌کلاو را در فواصل 12,10,14,5,20,9,6 و... مصرف کردم) ایشان هم از بازی خوششان آمده و حتی حالا که یک روز به تاریخ اتمام داروها باقی مانده با قدرت حضور دارند و گویا به این زودی‌ها نیز قصد ترک منزل میزبان ندارند! شایان ذکر است میزبان محترم طی این مدت از هیچ‌گونه پذیرایی اعم از بستنی، آب سرد، غذای چرب و چیلی، شیرینی و شیرینی و شیرینی، شکلات، پشمک و سایر وابستگان دریغ نورزیده و حتی گاه و بیگاه اقدام به برگزاری برنامه‌های تفریحی مانند آب‌بازی حین شستن فرش، ایستادن طولانی زیر باران، پیاده‌روی بدون لباس گرم در هوای خنک و خروج از منزل با سروکله‌ی خیس نیز نموده است. اما با توجه به ته‌کشیدن بودجه‌ی تخصیصی عید! بنده از هم‌اکنون که نه، از همان فردا که داروها تمام شد! از بازی انصراف داده (ندهی چه کنی؟) و از هرگونه پذیرایی خودداری می‌ورزم. می‌خواهم ببینم می‌خواهند چه کنند؟ تا آخر عمرم که نمی‌توانند با من زندگی کنند، بالاخره گورشان را گم خواهند کرد :)



منبع این نوشته : منبع
بازی ,مصرف کردم

جوراب


هدهد داشت آماده میشد که بره شیرینی‌خوری. سه تا جوراب و یه ساق دم دستش بود. نمی‌دونم بحث چی شد که به دایی گفتم "نگاه کنین، این هدهد همه‌ش جورابای منو می‌پوشه. اونی که الان از پاش درآورد مال منه، اونی که داره می‌پوشه هم مال منه، اون یکی زاپاسی که جلو روشه هم مال منه، اون ساق دست هم مال منه، همممه‌شون مال منن!" دایی گفتن "اونجا رسمه هر مسافری که از سفر برمی‌گرده هرکی بیاد دیدنش یه دستمال و یه جوراب بهش میده، من بیشتر از بیست جفت جوراب داشتم، یه دونه‌شم برام نمونده، مهدی (پسرشون) همه رو می‌پوشه و سوراخ می‌کنه!"


گفتم تعریف کنم شمام بدونین اون گوشه‌ی دنیا همچین رسم‌های جالب و باحالی هست =))



+ شاید از پیاده‌روی امروز عصر هم باید بنویسم.



منبع این نوشته : منبع
جوراب ,منه، ,می‌پوشه

اورژانس علیه السلام


ساعت دوی بامداد است، هدهد را بیاورده‌ایم اورژانس. مشکوک است به آپاندیسیت. البته دکتر نسخه‌ی معدوی برایش نوشته بود، گفتم "آقای دکتر، آپاندیسیت نمی‌تواند باشد؟" پوزخند زده گفت "آپاندیس در این مکان مستقر است! (اشاره به مکان استقرار آپاندیس) مگر در این مکان درد داری خانوم؟" خانوم جواب داد "بله، آنجا و همه‌جا!" از قضا آپاندیسیت با درد مبهم در شکم آغاز می‌شود و نه با درد RLQ (محل استقرار آپاندیس). بی‌اشتها هم که بود و شام نخورده بود، تهوع هم بگویی نگویی! داشت، البته پسواس و اوبتوراتورش منفی بود در خانه، ریباند تندرنس را هم نتوانسته بودم معاینه کنم، چون شکمش را سفت می‌کرد. خلاصه به هر حیله‌ای بود دکتر را برخیزاندیم تا یک دستی به معاینه هم ببرد. لطف کرده و فقط ریباند را معاینه کرد و گفت که شکمش را سفت می‌کند و نمی‌شود معاینه کرد! سپس آزمایش نوشت. با کوشش هرچه تمام‌تر، پس از گذر از هفت خوان، آزمایشگاه را که در گوشه‌ای مخوف پنهان گشته بود پیدا نمودیم. آزمایشگاهِ اورژانس نمونه‌گیر خانم نداشت، گفت بروید بالا تزریقات خواهران تا برایتان نمونه بگیرند، یعنی آن همه خوان را برگشته و بازپس آئیم! گفتم بدهید خودم بگیرم. رفتم و میز کار بنده خدا را به اندازه‌ی یک ذره خونین و مالین کردم! به جان وبلاگم تقصیر هدهد بود، از بس خونش زیاد است، به جای یک سی‌سی، سه سی‌سی وارد سرنگ شد! (حالا چه ربطی به این داشت که بریزد را خودم می‌فهمم و مهم نیست اگر شما نفهمیدید!)

تا جواب آزمایش حاضر شود نیم ساعتی طول می‌کشد. آقای بر صندلی‌های انتظار آرمیده‌اند، هدهد انگار نه انگار که داشت می‌مرد، رفته برای نصفه‌ی پیدا شده‌اش ناز کند، من هم یک چیزی پیدا کردم که بیایم نشانتان دهم =))


این را ماه‌ها پیش، یک روز جمعه‌ای که رفته بودیم تفریح نوشته‌ام و ضبطش را هم امشب به انجام رسانیده‌ام. ببینم متوجه می‌شوید جناب گوگل چه می‌گوید؟



+ مامان امشب بر بالین بی‌بی هستند. تا وقتی در خانه بودیم میلیون بار زنگ زدند که هدهد چه شد؟؟ آخر گفتم می‌خواهیم بخسبیم دیگر، خودش می‌گوید بهتر است، لطفا دیگر زنگ نزنید. فعلا خدا رحم کرده و زنگ نزده‌اند.



منبع این نوشته : منبع
معاینه ,هدهد ,مکان ,پیدا ,گفتم ,بود،

ببخشید که تعارف نمی‌کنم!


یه قنادی هست یه‌کم دورتر از خونه‌مون. کارش خوبه و ما اگه گذرمون بیفته ازش شیرینی می‌خریم.
امروز به سفارش دایی، کیکِ بانانا (موز و گردو) پخته بودم. تا حالا درست نکرده بودم. خوردیم و همه به‌به و چه‌چه کردن. شب که شد مهمون اومده بود برامون و از کیک واسش برده بودن. گفته بود اینو از فلان جا گرفتین؟ فلان جا یعنی همون جایی که ما قبولش داریم و کاراش تمیز و با کیفیته! کیکی که به نظر خودم ایده آل نبود و ازش ناراضی بودم واقعا، به کیک‌های اونجا تشبیه شده بود! اون همه به‌به و چه‌چه عصر که تمام مدت فکر می‌کردم تعارف خانواده است، در مقابل این جمله هییییچ بود برام :)))



+ پایه‌ی خیلی خوبی هم برای کیک تولد می‌تونه باشه.


منبع این نوشته : منبع

شضطشبتظت

یه تقویم زرد گنده درست کردم زدم اون بالا. چرا اون بالا؟ چون من این پایین رو زمین لش کردم. کلمه‌ی پسرونه‌ایه؟ اصلا مهم نیست، چون جایگزین ندارم براش. از پایین که به اون زرد بالا نگاه می‌کنم از هفت تا کار امروز یکیش خط خورده! یکی دیگه‌شم که حرم بود به جای خط، تیک خورده. جلوی حرم هم که با فلش نوشتم قبرستون ضربدر خورده، چون خیلی شلوغ بود و خانواده موافقت نکردن بریم پایین، قبرستون.

الان هم رفتن همین دور و بر چند دقیقه بشینن تو فضای آزاد، من تنهام. تنهایی بی‌نهایت خوبه، هرازگاهی؛ و برای من بیشتر اوقات. بهشون گفتم برام زولبیا بامیه بیارین.

فک کنم ده جفتی باشن، منتظر منن که برم بشورمشون :| تا حالا اینقد جوراب نشسته یه جا دیده بودین؟ خیلی شلخته شدم دیگه، همه‌شونو جمع کردم با هم بشورم! خیلی شلخته شدم، خیلی! از فردا آدمت می‌کنم! بعضیاشون که چرک تو تنشون مونده جنسشون هم خوب نیست فک کنم قشنگ سفید نشن، لباسشویی هم که جورابو بدتر کثیف می‌کنه، از من به شما نصیحت جوراب رو هیچ‌وقت نندازین تو ماشین.

این مهندس بوق هی میاد رو تخته‌ی برنامه‌ریزی‌شده!ی من چیز میز می‌نویسه. اون روز نوشته بود "تسنیم مضحک و احمقه"! به انگلیسی. منم ناراحت شدم و پاکش کردم و نوشتم "تسنیم یه دختر خوبه!" الان هم با مشکی نوشته why so serious؟ زیرش هم یه لبخند جوکر کشیده و ی عالمه HA HA HA... منم با آبی نوشتم because life is more than fantasy :)))

اگه اینقد بی حال و بی رمق نبودم سه تا دیگه از اون شماره‌ها تا یک ساعت دیگه خط می‌خورد. بی حال و بی رمق نیستم و اون سه تا تا یک و نیم ساعت دیگه خط خواهد خورد!

آقای احتمالا پنج‌شنبه برای شرکت تو مراسم ختم یکی از فامیلا میرن قم. ای خدا، مگه من نگفتم دلم قم می‌خواد؟ این همه دور و بریا فرت و فرت میرن قم، من چی پس؟


+ هم‌اکنون (هم‌اکنون یعنی دقیقا هم‌اکنون) متوجه شدم که اون جمله متعلق به خود جوکر هست و من نمی‌دونستم! از جوکر بدم میاد، از هر جمله‌ای که بگه هم :) انگار هرچی انرژی منفیه با دیدنش می‌ریزه تو وجودم!

+ دعا :)

+ چیه نکنه می‌خواین واسه دعا التماستون کنم؟؟؟



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,هم‌اکنون ,جوکر ,نوشتم ,ساعت دیگه

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار


امروز آخر آخر وقت رسید. تو سونوگرافی، اِی‌اِف‌ایندکسش 52 میل بود، دکتر گفت اگه به زیر 50 برسه باید بچه رو برداریم و چون سی و شش هفته‌ای میره NICU. شرشر اشک می‌ریخت! فک می‌کنم یکی از چیزایی که تو این دوره زمونه جای نگرانی نداره این باشه که بچه سی و شش هفته دنیا بیاد! سی و هفت بچه کامله.

بعدا باخودم گفتم وقتی واسه این گریه می‌کنه، اگه حرفی که دکتر به من زد رو به اون میزد پس چیکار می‌کرد؟ من که هرهر خندیدم! شوکه، هیجان‌زده، متعجب، غافلگیر یا هر چیز دیگه‌ای نشدم. انگار بهم گفتن هفته‌ی بعد تعطیلات رو هم باید بری سرکار. نه، این نه، یعنی حتی همینقدر هم ناراحت نشدم.

ولی خب این باعث نمیشه به این فکر نکنم که جواب آزمایش مجدد چه خواهد شد! آیا روند زندگی من بالکل تغییر خواهد کرد؟ اگه بگن آره آینده‌ت عوض شده، برام یه چیز صددرصد پذیرفته شده است. مثل اینکه بگن سرطان گرفتی. فک نکنم ناراحت بشم. بالاخره هرکی یه‌جور زندگی میکنه، اونم یه مدل زندگیه دیگه. اما تا وقتی نگفتن یه‌جوری معلقم.


+ قراره یه آزمایشگاه معتبر تکرار کنم، خودم که فک می‌کنم نتیجه خیلی تغییر خواهد کرد و از این ریسک بیرون خواهم آمد. یعنی فعلا فقط یک احتماله :)

+ شما نمی‌دونید اونی که بهتون میگه "گریه نکن، چیزی نشده که" خودش تو چه موقعیتیه، پس بهش نگین "نفست از جای گرم بلند میشه" یا "دلت خوشه" یا "جای من که نیستی بفهمی" یا... اوکی؟ :)

+ عنوان رو هم حافظ گفته بذار، من بی‌تقصیرم :) خواستم مثلا یه شعری چیزی بنویسم هر دو دفعه همین اومد.



منبع این نوشته : منبع
تغییر خواهد

خواهرم و دخترش

وروجک رو زدم، یه سیلی یواش. انقد گریه کرد که نفس‌نفس می‌زد.
لیوان آب دستش بود، یه کمش رو خورد، بعد به من نگاه کرد. گفتم "مواظب باش چپه نکنی" در حالی که تو چشمم نگاه می‌کرد لیوان رو کامل برگردوند رو فرش آشپزخونه. منم عصبانی شدم و یه سیلی زدمش. از اینکه دختر خیلی خوب و آرومی بود و چند وقته لووووس شده و هرکار دلش بخواد می‌کنه خیلی ناراحتم. در کمال بی‌رحمی از اینکه زدمش ناراحت نیستم. مامان و باباش اگر هم ناراحت شدن، چیزی نگفتن. مامان خودم داد و بیداد که چرا بچه رو زدی؟؟؟
نمی‌دونم کار درستی کردم یا اشتباه، وقتی مامان و باباش هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنن، من چه حقی دارم بزنم؟ اصلا من حق دخالت تو تربیت بچه‌شونو دارم؟ اصلا یه همچین زدنی، یه سیلی یواش، تو تربیت جا داره یا نه؟ واکنش درست چی بوده؟ اصلا چرا هر روز اینا خونه‌ی ما هستن؟ بالاخره با اینقد همنشینی نمیشه ما واقعا هیچ دخالتی نداشته باشیم. سر همین موضوع هم تا حالا صد دفعه با خواهرم حرف زدم، بهش میگم انقد نیا، ناراحت میشه. هم برای خودشون سخته هم برای ما. اصلا چرا انقد زندگی سخت شده جدیدا؟ اصلا من دیگه هیچ حرفی با زندگی ندارم و به نشانه‌ی اعتراض سکوت می‌کنم.

منبع این نوشته : منبع
اصلا ,ناراحت ,انقد ,سیلی

تفألی به فاضل


پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند؟
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته‌ی عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند



منبع این نوشته : منبع
دارند

کار ترجمه هم قبول می‌کنیم


هندزفری تو گوشم بود و داشت می‌خوند. رسید به اونجایی که میگه "درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی؟" یه دفعه چشمم افتاد به دو تا آینه‌ی قدی با حاشیه‌های طلایی که بیرون یه مغازه به دیوار تکیه داده شده بودن. بدون اینکه توقف کنم برگشتم سمتشون تا ببینم درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینم، چون من ترجمان جهانم، باید بگم چه می‌بینم! که یه دختر خوشگلِ نازِ ماهِ شبِ چهارده‌طور
ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
آینه‌ی ,آینه‌ی روبرو ,درون آینه‌ی ,درون آینه‌ی روبرو

عیدتون مبارک :)


دومین شیرینی؛ دانمارکی!
از قبل برنامه داشتم که امروز بپزمش، ولی صبح که بلند شدم هی گفتم "بپزم؟ نپزم؟ بپزم؟ نپزم؟" یا می‌گفتم "مطمئنم اینم خراب میشه، امروز حوصله‌ی غرغر شنیدن ندارم!" بعد می‌گفتم "اصلا من خوااابم میاد، یه پنجشنبه خونه‌ای ها! بگیر بخواب بینیم باآآآ!" بعد همون‌جور درازکش، مدام بین پاپیون و آپارات و یوتیوپ در گردش بودم و دستورهای مختلف رو می‌خوندم و تماشا می‌کردم. آخرش هم که به مامان گفتم بین خریدهاشون فلان و فلان و فلان رو هم بخرن، گفتن "لازم نکرده شیرینی بپزی، خودم نون می‌پزم امروز" ^_^ رفتن خرید و اومدن و گفتن که "امروز حال ندارم و خودت یه چیزی بپز!" سفارشات منم نخریده بودن :| دیگه رگ غیرتم زد بالا و چادر سر کردم و رفتم محله رو زیر پا گذاشتم و چیزهایی که لازم بود و لازم نبود رو با کارت خودم خریدم و آوردم و از قضا بیشتر لازم‌نداشتنی‌ها رو خریدم! جالبه که یکی از لوازم‌قنادی‌ها نمی‌دونست مارگارین چیه! اون یکی هم گفت نمی‌فروشم :| مجبور شدم کره خریدم. وقتی برگشتم به نظرتون مامانِ حال‌ندارِ من داشتن چیکار می‌کردن؟ راهرو و حیاط رو می‌شستن و طی می‌کشیدن :)
خلاصه وقت بسیار تنگ بود و سریع دست به کار شدم. خمیر نسبتا پرکاری داره، مثل خمیر هزارلاست. پنج شش بار باید بره تو یخچال استراحت کنه، دوباره دربیاریم باز کنیم. البته این مدت استراحت خمیر، فک می‌کنم کم و بیش به نفع آشپزه. مثلا من تو استراحت اول کرم وسطش رو درست کردم، استراحت دوم آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرف‌ها رو شستم، استراحت سوم نماز خوندم، استراحت چهارم دوش گرفتم، استراحت پنجم مخلوط زرده و زعفرون رو درست کردم، استراحت ششم هم سینی و کاغذ روغنی و رولت و مخلفات نهایی رو آماده کردم. ناگفته نماند در اکثر مراحل مامان خانوم در سمت ناظر کیفی حضور داشتن و نظرات ارزشمندشون رو از من دریغ نمی‌کردن! مثلا اگه نبودن، من نمی‌تونستم اونقد خوب خمیر رو ورز بدم و جمع کنم. معلوم بود خودشون هم خوششون اومده و علاقمند شدن :) نهایتا شش دقیقه دیرتر از معمول، خودمو از خونه پرت کردم بیرون و اومدم سر کار. نتیجه هم شد این.


خیلی خیلی خیلی هول‌هولکی عکس گرفتم، چیدمان هم که مستحضر هستید، ریختم رو هم :)) هنوز عسل نزدم روش، کنجد هم نداشتم بریزم! ظاهرا خیلی بد نشده، ولی تا افطار باید صبر کنیم ببینیم مزه‌اش چطور شده.

اگه فردا عید بود، تشریف بیارین منزل ما، از شیرینی خونگی‌های ما میل کنین :)


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خمیر ,لازم ,فلان ,خیلی خیلی ,کردم، استراحت ,درست کردم، ,بپزم؟ نپزم؟ ,درست کردم، استراحت

طومار خونم اومده پایین :)


رسیدم خونه و اومدم تو و سریع کیف و کفش و چادر رو کندم و انداختم دور! (گذاشتم تو جاکفشی و رو جالباسی) بعد همون‌طور فرفره‌طور بدون توقف و لحظه‌ای نشستن رفتم سراغ لباس عوض کردن و دست شستن و نهار و فلان، چون باید دوباره خیلی زود می‌اومدم بیرون. در طی مسیر چشمم به یه تراول صدی خورد، همچنان که داشتم بدوبدو به کارام می‌رسیدم گفتم "ماآآن این تراول مال کیه رو میز؟" مادر پوکرفیسانه! پرسیدن "چطور؟" گفتم "من می‌خوامش!" و مادر که جمله‌ی "پول لازم دارم" خیلی براش آشناست، فک کنم تو دلش می‌خواست بگه "خدایا اینو شفا بده". نمی‌دونم واقعا چه سریه، همیشه دقیقا سه چهار روز و مورد بوده یک روز قبل از دریافت حقوق، به صورت ضروری نیازمند پول میشم و اجبارا از خواهری [یک خواهر]، برادری [یک برادر]، پدری [یک پدر]، مادری [یک مادر] مقروض! وااااقعا تا الان به راز مخفی پشت این ماجرا پی نبردم، لطفا کارآگاهان محترم رسیدگی کنن.
حالا پول واسه چی می‌خوام؟ دادم دکتر برام آزمایشات چکاپ کامل نوشته، دفترچه هم ندارم. دعا کنین زیر دویست بشه، اگه دعا کنین زیر صد بشه که دیگه خیلی ممنون میشم :))))
مامان اصرار دارن که لازم نیست چکاپ بدم. میگن "مگه چیکاری که می‌خوای آزمایش بدی؟" خودم فکر می‌کنم کم‌خونی و احتمالا هیپوتیروئیدی و به احتمال زیاد بهم‌ریختگی هورمونی دارم، ولی اگه هیچی هم نباشه بازم نمیشه گفت لازم نیست، اسمش روشه چه‌کاپ! خخخخ بیربط هم حرفای خودتونه :/ هدهد هم میگه "تو سندردم دانشجوی پزشکی داری!" این یه مرضه که میگن دانشجوهای پزشکی و پیراپزشکی در حین تحصیل با هر بیماری جدیدی آشنا میشن فی‌الفور تو بدن خودشون دنبال علائمش می‌گردن و پیداشون هم می‌کنن!!! مثلا گاهی میشه که یه دانشجو همزمان هم سرطان می‌گیره، هم کیست، هم انفارکتوس قلبی، هم دررفتگی مفصل هیپ، هم دیافراگمش سوراخ شده، هم افسردگی حاد گرفته و هم... من اینجوری نبودم و نیستم ولی هدهد میخواد بهم تلقین کنه که هستم. یادش بخیر، دکتر مجرد که داشت در مورد چین سیمیان یا میمونی تو منگولیسم و سندروم فریاد گربه توضیح میداد من ناخودآگاه به کف دستم نگاه کردم، ایشون هم برگشت گفت که "چرا نگاه کردی؟ نکنه فک کردی شاید منگول باشی؟ به این میگن سندروم دانشجوی پزشکی، وگرنه شک نمی‌کردی که تو هم چین سیمیان داری یا نه!" حالا هی من میگم ناخودآگاه بود و فقط می‌خواستم اعداد ۸۱۱۸ رو کف دستام ببینم و اصلا به منگولیسم فکر نکرده بودم، اما ایشون همچنان با اصرار می‌خواست منو منگول کنه :||

یه چیز جالب دیگه هم از این دکتر "مجرد" یادم اومدم بگم براتون. ایشون جوون و قدبلند و خوش‌تیپ بود، اما متاهل! و هرجا می‌نشست و پا میشد به این موضوع اشاره‌ی مستقیم و غیرمستقیم می‌کرد . مثلا می‌گفت "خواهر خانم منم ماماست!" یا بچه‌ی پنج ساله‌شو با خودش می‌آورد سر کلاس!! خلاصه اساتید جوون و خوش‌تیپ به خودی خود مشکل داشتن، چه برسه فامیلشونم مجرد باشه! :))))


الان سرکارم نشستم و دارم فکر می‌کنم و نقشه می‌ریزم که موقع برگشتن به خانه چگونه بدون زدن من‌کارت سوار BRT شوم، جوری که صاحابش مرا نبیند! چرا؟
هفته‌ی پیش ایرانسل زنگ زد و گفت "می‌خوام واست سیم‌کارت NFC بیارم، کجایی؟" گفتم "خونه‌ام." روز عید فطر برداشت آورد! منم گذاشتم تو کشوم گفتم حالا سر فرصت عوضش می‌کنم. دیروز بهم پیام داد و گفت "سیم‌کارتتو مجانی NFC کردم، چرا نمیذاری تو گوشیت؟" و بعد از یک ساعت خطم قطع شد! شب که اومدم خونه مجبور شدم وقت گیر بیارم! و سیم رو عوض کنم. بعد هم کیپاد نصب کردم و ایشون هم دو تومن بهم جایزه داد ^_^ امروز صبح از اون دو تومن دو تا کارت BRT زدم با گوشیم، شد ۱۰۰۰. رفتم خونه داشتم نهار می‌خوردم که دختر همسایه اومد دم در و گفت "من‌کارت خالی دارین امانت بدین بهم؟" (O_o o_O جل الخالق! سیب‌زمینی و پیاز قرضی دیده بودیم، من‌کارت قرضی ندیده بودیم!!) مامان گفتن "دخترم داره ولی الان میخواد بره بیرون لازم داره" اونم رفت. مامان برگشتن تو خونه و بهم گفتن. منم گفتم که امروز با گوشیم کارت زدم و برای عصرم هم دارم، من‌کارتمو ببرین بهش بدین. بعدا خودم اومدم سوار اتوبوس بشم نگاه می‌کنم دفعه‌ی آخری به جای پونصد، هزار تومن کسر کرده! و الان من برای برگشتم کارت ندارم :| پول نقد هم ندارم :| اصلا چرا باید داشته باشم؟ اشتباها دو تا کارت زدم و بنابراین یه بار باید مجانی سوار شم :) شرعا و عرفا و قانونا صحیح است! اما من حوصله‌ی توضیح به بابامن‌کارتی رو ندارم! فلذا یه راهی پیدا می‌کنم و قایمکی سوار میشم ^_^

اصلا معلوم نیست سه‌شنبه‌ی شارژرانه‌ای داشتم؟ قشنگ شارژم الان! سه‌شنبه‌ها صبح میریم یه شهر نزدیک مشهد، تو مسیر رفت و برگشت خانم دکتر و راننده ایییینقدر به اوضاع سیاسی، فرهنگی، مذهبی و کلا همممه چی غر میزنن که حقیقتا حالم بهم می‌خوره، ولی خوب تحمل می‌کنم. امروز اصلا تو مسیر رفت و برگشت هیچ حرفی نزدن و من خیلی حالم خوبه :) نمی‌دونم واقعا، چطور با این همه انرژی منفی زندگی می‌کنن اینا؟ خودشون حالشون بد نمیشه؟



منبع این نوشته : منبع
می‌کنم ,الان ,گفتم ,ندارم ,کارت ,سوار ,دکتر مجرد

یا ایها الذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم


داشتیم می‌رفتیم مثلا چالیدره که تله‌کابین و قایق موتوری سوار شیم! تو ترافیک یه خانم با پژوی سبز افتاده بود جلومون. راه که باز شد این خانم به جای جلو، هی اومد عقب، هی اومد عقب، هی اومد عقب، هی خاموش کرد، روشن کرد، آقای هم دو سه بار بوووق زدن و بعد که دیدن مشکل از ماشینه دیگه بوق نزدن. ما لاین رو عوض کردیم و رفتیم کنارش، و دیدیم که ماشین جلوتر از اون پژو هم یه پژوی دیگه است که ترمزش تقریبا بریده و به جلو و عقب می‌خوره! و ماشین عقب‌تر هم یه پیکانه که وسط ترافیک پیاده شده، کاپوت رو زده بالا!!! و ما خندیدیم و گفتیم "اون لاین، لاین ماشین‌خرابه‌هاست! قاه قاه قاه!" حالا خدا هم نشسته بود این جمله و این قاه قاه ما رو بشنوه! یه‌کم جلوتر وسط ترافیک ماشین خاموش کرد، روشن، خاموش، روشن، خاموش، روشن، خاموش و اینقدر این پروسه تکرار شد که فهمیدیم نخیر! روشن بشو نیست. داداشم و من و هدهد پیاده شدیم و ماشین رو به سمت خاکی هدایت کردیم. سه تا لاین تا خاکی فاصله بود! خودمون اینقد به خودمون خندیدیم که حواسمون نبود به خنده‌های بقیه نگاه کنیم، ولی یحتمل اون‌ها هم به دو تا دختر چادری که ماشین هل می‌دادن به مقدار لازم خندیدن!
جلوی یه نمایشگاه پرده و مبل نگه داشتیم که این عکس رو زده اون بالاش!


جالبه، ماشینمون ظاهرا خیلی به این حیوون شبیهه و اونی هم که رو صندلی نشسته داداشمه که ده متر آخر از فرط خستگی نشست رو زمین! آخه طفلک نفر آخر خانواده است که به اون ویروس مذکور مبتلا میشه و الان داره دوره‌ی نقاهتش رو می‌گذرونه.


منبع این نوشته : منبع
ماشین ,روشن، ,لاین ,کرد، ,عقب، ,خاموش ,اومد عقب، ,خاموش، روشن، ,خاموش کرد، ,روشن، خاموش، ,روشن، خاموش، روشن،

قدیم الایام :)


دارم کتاب و جزوه‌هامو مرتب می‌کنم. بعد از دو سال اومدم سراغشون، خیلی حس خوبی بهم میدن :)

پشت یکی از جزوه‌ها نوشتم "در ساعت 9:30 در بازدید من، سرم اتیکت نداشت" :))

مربوط به کارآموزی مدیریته، می‌رفتیم از کار تک‌تک پرسنل بخش یا مرکز اشکال می‌گرفتیم =) بعد هم می‌نشستیم رو صندلی‌های مبل مانند بخش قلب و پامونو مینداختیم رو پامون یا می‌رفتیم گشت می‌زدیم اینور اونور! اصلا یَک کارآموزی باحالی بود مریض‌های بنده خدا تا ما رو می‌دیدن انگار که بازرس‌های واقعی دیده باشن، میومدن شکایت پرستار و دکتر و خدمه رو به ما می‌کردن ما هم یادداشت می‌کردیم، اونام فک می‌کردن که مثلا پیگیری خواهد شد! بعد از چند روز می‌دیدن خبری از پیگیری نیست، می‌گفتن "چیه شما هر روز میاین اینجا از مشکلات بخش می‌پرسین، هیش کارم نمی‌کنین؟ الکی! " وجدانا ما پیگیری می‌کردیم، اینکه ترتیب اثر داده نمیشد که تقصیر ما نبود، بود؟



منبع این نوشته : منبع
پیگیری

اعصاب فولادین


دو هفته مقاومت کردم در برابر ویروسی که یکی از علائمش ضعف عمومی و بی‌اشتهائیه و نفر یکی مونده به آخر خانواده‌ام که مبتلا میشم! فک می‌کنم هر لحظه است که وسط کلینیک غش کنم. باحال میشه نه؟ :)

هیچ‌وقت بابت چیزی که تقصیر من نیست عذرخواهی نمی‌کنم. دیگه شورش رو درآورده، هر روز یه بساطی داریم اینجا. هی نازش رو کشیدن واسه هر چیزی، هی تقصیر همه چیز رو انداخته گردن یکی دیگه، الان شده این، که خودش رو همه‌کاره می‌بینه. ورودی سرویس بهداشتی کلینیک دمپایی گذاشته و میگه باید کفشاتون رو دربیارین و دمپایی بپوشین برین داخل!!! حتی برای شستن دست، حتی برای نگاه کردن تو آینه! یعنی چی واقعا؟ من جلو مریض و همکار کفشمو دربیارم و دمپایی بپوشم و برم سرویس؟ کفشمم اون بیرون بمونه که همه خبردار بشن الان دقیقا کی داخله؟ صد سال سیاه دمپایی نمی‌پوشم. میگه "کاشی‌ها رو عوض کردن و سفید گذاشتن، کفشاتون کثیفش می‌کنه و من نمی‌تونم هی بشورم و تمیز کنم." من فقط برای شستن دستم میرم اونجا و تحت هیچ شرایطی زیر بار عوض کردن کفشم نمیرم. اصلا من مطمئنم کفش من ذره‌ای در کثیف کردن اونجا نقشی نداره، بهش هم گفتم. ولی مثل بچه‌ها راه میره تو کلینیک و تیکه‌های کنایه‌دار پرت می‌کنه! یعنی مشکل از این بچگانه‌تر؟ یعنی آدم‌بزرگ از این بچه‌تر؟ فعلا که دکتر اینجا رو کنترات داده دست ایشون، منشی و آبدارچی و دکتر و پرستار و روانشناس و مددکار و همه‌چیِ اینجاست! ولی این دفعه حتی برای از سرگیری ارتباط هم پیش‌قدم نمیشم، این خط، اینم نشون +


منبع این نوشته : منبع
دمپایی ,یعنی ,کلینیک ,برای شستن

اردونروندگانیم!


چند ساعت پیش، نمی‌دونم کی از نمی‌دونم کدوم ستاد خراسان رضوی زنگ زد واسه اردوی جهادی برای نمی‌دونم کجا! ماما لازم داشتن برای ششم. گفتم با خانواده (در اصل محل کارم) باید هماهنگ کنم، ولی چون نود و نه درصد اوکی بود هیجان دوید تو رگ‌هام. بعد گفت "مهر" گفتم "ندارم" گفت می‌پرسه و باز تماس می‌گیره. بعد هم پیام داد و عذرخواهی کرد که مهر لازمه. منم آرزوی موفقیت کردم براشون.


+ کاش حداقل می‌پرسیدم کی مشخصات منو بهشون داده.

+ انقدی که من سوال جواب کردم راجع به اردو، فک کنم اونایی که رفتن نکردن. مونده بود جواب سؤالای من چی میشه! مثلا پرسیدم شرح وظایف دقیقی که برای ماما مدنظرتونه چیه؟ خوب تا وقتی ندونم دقیقا ازم چی می‌خوان چطور بگم میرم یا نه؟ :|



منبع این نوشته : منبع
نمی‌دونم

فقیر


بی‌بی بستری شدن. مامان و یک گروهان آدم دیگه الان اونجان. هدهد زنگ زد مامان برنداشتن. من زنگ زدم، بعد از چند تا بوق، اشغال زد و بعد هم پیام اومد "سرکلاس هستم"!!!!


+ همون که دکترهای دیگه گفته بودن، پنج تا مهره‌ی مشکل‌دار و اگه جراحی نکنن خدای نکرده فلج میشن.
+ رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر...


منبع این نوشته : منبع

شربت آلبالو


از دیروز شربت آلبالو رو ریختم تو جایخی فریزر، الان رفتم می‌خواستم کج کنم که بریزه تو محفظه‌اش، ولی خدا رو شکر به ذهنم خطور کرد اول یه نگاه داخلشو بندازم. اصلا نبسته! مثلا می‌خواستم داخل هر لیوان سه چهار تا تکه بندازم که هم شربت خنک باشه، هم مثلا باکلاس باشه

شربت آلبالو تو فریزر نمی‌بنده؟



ب.ن: رفتم سراغ دفترچه یخچال که ببینم درجه فریزر رو چجوری بیارم پایین و الان یک ساعته دارم با یخچال ور میرم که بفهمم چجوری بطری نوشابه رو به جای آبسردکن بذارم! و بعله، به خودم تبریک میگم، بالاخره موفق شدم

+ مسخره نکنین، خب این همه سال لازمم نشده بود درجه فریزر رو عوض کنم :|



منبع این نوشته : منبع
شربت ,فریزر ,آلبالو ,شربت آلبالو ,درجه فریزر

حالا معلوم نیست کرم چی خریده بودم!


"من می‌خوام بدونم شما که یه کرمی رو می‌فروشین چرا روش نمی‌نویسین چجوری باید ازتون شکایت کرد؟"

این جمله‌ایه که از عالم خواب تسنیم دررفته و به عالم واقعیت رسیده و توسط برادرش شکار شده! آخه بنده خدا، فروشنده‌های رؤیایی! هم از دست این قانون‌مداری تو در امان نیستن؟؟؟



+ من می‌دونم، اگه آخر جای گنج‌هامو تو همین خواب لو ندادم --__--



منبع این نوشته : منبع

سریال


هدهد داشت دنبال کنترل تلویزیون می‌گشت، پیدا نکرد. می‌گفت شبکه‌ی یک یا دو یا سه یه فیلمی داره. پرسیدیم چه فیلمی، گفت پدر. مهندس گفت کجاییه؟ گفت ایرانی. گفت اَیییی! گفتم سینماییه یا سریالی؟ گفت سریاله، یه پسر مذهبی، عاشق یه دختر (لغتش یادم رفته، معادل قرتی مثلا!) شده. گفتم آآآآآ، فک کنم ازش شنیدم، اسم پسره حامد نیست؟ گفت چرا. مهندس گفت امیدوارم پیدا نشه. گفتم منم همینطور. بلافاصله کنترل پیدا شد، هدهد گفت کاش زودتر امیدوار می‌شدین =))



منبع این نوشته : منبع
گفتم ,پیدا

دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری


چیزی خوردن تو درمانگاه به من نیومده کلا! دو تا وروجک هر دو تا موزم رو خوردن و این در حالیست که من عاشق موزم! حداقل آلوها رو می خوردین خووو البته هر هفته همینه. بگم دیگه برام چیزی نیارن بهتره، نمی‌تونم خودم بخورم و به ملت، مخصوصا بچه‌ها تعارف نکنم.
اینقدر سه‌شنبه‌ها برام سخت می‌گذره که از وقتی این درمانگاه شروع شده تصمیم گرفتم کلا دیگه کار نکنم. خدا کنه شوهر خانم دکتر دعواش کنه و بگه دیگه حق نداری بری شهرستان اون وقت کنسل میشه
خانم دکتر شدیدا اجتماعیه و با هرکسی کنارشه باید حرف بزنه. همه‌ش هم در حال غر زدن و گلایه از اوضاع سخت زندگیه البته. نکات مثبتی که تو این یک و نیم سال ازش شنیدم اونقدر کم بوده که فک می‌کنم هیچ نکته‌ی مثبتی نگفته کلا، فک کنم همیشه عینک‌دودی به چشمشه! اما تو این دو ماهی که داریم اینجا میریم یه چیزی رو فهمیدم. سخن و کلمات قدرت دارن، خیلی هم زیاد؛ اما سکوت هم قدرت داره. ما تو این راه یک ساعته سه نفریم، دکتر، من، راننده که بنده خدا ارشد عمران تهران داره و رانندگی می‌کنه! یعنی آدم باسوادیه و در بطن مشکلات جامعه هم هست. اوایل دکتر و ایشون تمام مدت رفت و برگشت با ذکر مصیبت و فحش و دعای به زمین گرم خوردن فلانی‌ها مغز منو خورد و خمیر می‌کردن. من اما سکوت مطلق بودم. درسته که سکوت جاش هرجایی نیست، ولی من واقعا توان مقابله و مذاکره و مباحثه باهاشون رو نداشتم. هر دو بارها از من قدرتر بودن و دستشون پر بود از مثال‌هایی که فلان جا فلان ظلم شده و فلان جا فلان غلط زیادی کردن و فلان جا فلان شکر اضافه خوردن. من هم نه تنها اطلاعاتم از دنیای سیاست به این وسعت نبود، که اگر بود هم توجیهی براشون نداشتم. یا مثلا نمی‌تونستم یه شخص احتمالا لائیک (راننده) رو مجاب کنم که خدا هست و دین اختراع بشر نیست و ترجیح دادم استدلال ناقصم رو اصلا شروع نکنم. اما اعتراف می‌کنم که حتی وقتی اسم اشخاص حقیقی به میون میومد و بدون داشتن سند به چیزی متهمش می‌کردن من چون دستمال نداشتم که به سرم ببندم، باز هم سکوت کردم. سکوت و سکوت و سکوت. گاهی بین صحبت‌هاشون هندزفری گذاشتم و گاهی هم کتاب خوندم و با این دو حرکت انگار متوجه شدن با صحبت‌هاشون آزار می‌بینم و حالا مدتیه از اون سخنرانی‌های آتشینشون خبری نیست و اون‌ها هم سکوت محض شدن!!! خانم دکتر تو صحبت خیلی خبره است و مطمئنم حرف برای زدن داره اما نمیزنه. کاملا احساس می‌کنم که سکوت سکوت آورده. درسته که فعلا سه‌شنبه‌ها مغزدرد نمی‌گیرم، ولی قلبم درد میکنه. می‌ترسم روزی رو که بتونم تمام‌قد از اعتقاداتم دفاع کنم نبینم، می‌ترسم همیشه همینقدر ضعیف بمونم. می‌ترسم و هر روز رنج می‌کشم.


آقای راننده فک کنم یه پوشه‌ی میلیاردی از آهنگ داشته باشه، چون تو این مدت آهنگ تکراری خیلی کم شنیدم. صدای پخششم اینقد کم می‌کنه که خودش هم به زور می‌شنوه. ولی امروز اینو گذاشته بود، اینو خوب شنیدم، اینو منم دارم :)


چونی بی من؟
حجم: 6.93 مگابایت


+ فاج را بریدم! ولی مزه‌اش عینهو شکلات شیرینه!



منبع این نوشته : منبع
سکوت ,فلان ,دکتر ,چیزی ,خوردن ,می‌ترسم ,خانم دکتر

روزه


از فرط گرسنگی شکمم داره به هم می‌پیچه. از وسوسه‌ی امروز رد شدم و از خونه زدم بیرون. این یعنی روزه‌مو نگه میدارم، چون خیلی کم پیش میاد بیرون چیزی بخورم. ولی فردا، شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه‌شنبه رو فک نکنم بتونم بگیرم. چون غذا کم می‌خورم و سحر هم بلند نمیشم، بنابراین وسوسه‌ی شکستن تقویت میشه. اگه سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد مشهد بودم روزهای قبلش رو نمی‌گرفتم. یه‌کم پیچیده‌س، ولی فقط یه‌کم؛ بنابراین میگم تا یاد بگیرین. تو ماه رمضون چهار روز سفر رفته بودم و یک روز آخر هم آقای سیستانی رمضان اعلام کردن و ما رفتیم حد ترخص رو گذروندیم و برگشتیم. میشه؟ پنج روز قضا. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد هم، کما سه شنبه‌های دیگه، مشهد نیستم ولی دوست دارم روزه بگیرم. تنها راهی که بتونم هم سفر باشم و هم روزه بگیرم اینه که قبل از فجر صادق سه‌شنبه نذر کنم که سه‌شنبه رو چه در سفر چه در حضر روزه می‌گیرم و این برای روزه‌ی مستحبی صادقه فقط. از طرفی آدم تا وقتی روزه‌ی قضایی داره نمی‌تونه مستحبی بگیره. فلذا من اگه بخوام سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد روزه باشم، مجبورم این پنج روز رو تا اون موقع بگیرم. یعنی امروز، فردا، شنبه، یکشنبه و دوشنبه! جمعه هم احتمالا بیرون شهریم و زمانمون متعلق به خانواده. این نقشه‌ای که کشیدم از نظر تئوری مو لادرزش نمیره، ولی عملا فک نکنم محقق بشه. آخه من خیلی گشنمه!!! در این حد که روی چهارمین پله‌برقی راه نرفتم و گذاشتم در زمان معین منو بذاره اون بالا!


اعتقادی به خالص بودن روزه‌م ندارم، از گفتن اینام قصد ریا ندارم. بنابراین روزه‌م بیشتر از اونی که هست ناخالص نخواهد شد، نگران نباشین :)


+ ساعت 17:50، ای کاش دکتر میرفت بیرون که من سرمو بذارم رو میز. نشسته جلوی میز خانم صاد، جدول حل میکنن. الانه که از فرط بیحالی غش کنم وسط کلینیک.


منبع این نوشته : منبع
روزه ,بیرون ,بگیرم ,هفته‌ی ,بنابراین ,سه‌شنبه ,سه‌شنبه‌ی هفته‌ی ,روزه بگیرم ,فردا، شنبه،

شاید رفتم تو دایره‌ی هوس


همۀ عالم می گویند بر اساس استعدادت عمل کن، حضرت زهرا (س) می‌فرماید بر اساس نقشت عمل کن! حضرت زهرا (س) در بخشی از دعای خود خطاب به خداوند عرضه می‌دارند: "اللَّهُمَّ فَرِّغْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ؛ خدایا به من فرصت بده تا به آنچه که تو من را به خاطر آن خلق کردی بپردازم." (مهج الدعوات/141) معلوم می‌شود هر کسی در این دنیا یک نقشی دارد. نقش‌های این دنیا تقسیم شده است و کسی نمی‌تواند نقش دیگری را بگیرد. مثلاً برای یکی پدری، یا برای یکی مادری. اگر ما این اصل را نپذیریم که خداوند برای هر کدام از ما نقشی قائل شده است همیشه در حال سرگردانی بین شکست‌‌ها و پیروزی‌های خیالی به سر خواهیم برد. همیشه بین رقابت‌ها، حسادت‌ها و عداوت‌ها سرگردان خواهیم بود. همیشه باید حسرت و غصه گذشته را داشته باشیم و آرزوهای الکی و بی‌ارزش برای آینده سرگردانمان کند. روز قیامت اگر معلوم شود که آدم نقش خودش را ایفا نکرده است خیلی حسرت می‌خورد. در روز قیامت خدا می‌فرماید "می‌دانی تو را برای چه ساخته بودم؟ می‌دانی عمرت را برای چه چیزی هرز دادی؟!" گاهی خدا به یک مادری این نقش را می‌دهد که "تو بچه‌هایت را تربیت کن" گرچه ممکن است آن مادر دلش بخواهد و استعدادش را هم داشته باشد که در فلان زمینه به فلان جا برسد. خیلی اوقات خانم‌ها حاضر نیستند نقش خودشان را بپذیرند. مثلاً نقشی که خدا برای او تعیین کرده تربیت بچه است، اما به بهانه‌های مختلف نقش خودش را نمی‌پذیرد. می‌گوید: "نه، اینجوری من استثمار می‌شوم!" این بحث مال همه است، زن و مرد ندارد و هر کسی برود در دایره هوس، از نقش خودش خارج می‌شود و نقش خودش را گم می‌کند.


به نقل از یه جایی به نقل از آقای پناهیان



منبع این نوشته : منبع
خودش ,نقشی ,حضرت زهرا

بهار رنگارنگ‌تر از همیشه می‌آید!


با خودم گفتم "به‌به! چه حس خوبی داره که تمام لباسامو تازه از رو بند برداشتم و سرتاپا تمیز و مرتب و اتوکشید‌ه‌ام! به‌به! به‌به!"

شپلق! شتراق! شترترترااااق! با مخ فرود اومدم رو بلوار بین دو خیابون! پامو گذاشته بودم رو بلوکه‌های زرد تازه رنگ شده و اگه بجای فرود تو بلوار برعکس تو خیابون فرود میومدم دیگه اینجا آپ نمیشد! چون همون ثانیه یه ماشین از بیخ گوشم گذشت و حتی من فک کردم درد شدیدی که تو پام حس کردم مال اینه که پام رفته زیر ماشین! چون زانوهام تو خیابون بود هنوز!

درسته که از زرد خوشم میاد، ولی نه در این حد که بخوام مانتو، شلوار، چادر و کیفمو زرد کنم! انقد زیاد رنگی شده بودم که انگار رو سطل رنگ فرود اومدم! مجبور شدم برگردم خونه و کلا همه رو عوض کنم :|| همه‌ی لباسای مرتب و اتوکشیده‌مو :(( حتی کیفی که چند روز پیش داشتم با خودم می‌گفتم "چقدر عمر کرده (فک کنم چهار سال) و حتی با وجود خریدن کیف‌های دیگه همیشه همین دستم بوده و احتمالا ده سال دیگه هم عمر خواهد کرد!"


+ خدایا بابت زندگی مجدد شکرت :)



منبع این نوشته : منبع
فرود ,خیابون ,به‌به ,فرود اومدم

میان گریه می‌خندم ... ولیکن درنمی‌گیرد


در مدح مهربانی، در ذم مدعیان، در باب قلم، در شرح دنیایی که برایم فانی شده، در بسط مسائل مبتلا به و درباره‌ی خیلی مسائل دیگر فکر کردم و نتوانستم بنویسم.
مسئله این نیست که من به راحتیِ دیگران در هر مسئله‌ای اظهار نظر نمی‌کنم، مسئله این است که من واقعا به این فضا نیازمند شده‌ام. اینکه اول این جمله به دومش نامربوط است هم مسئله‌ی مهمی نیست و فقط دارد می‌گوید چرا این انسانِ محتاج با وجود اینکه می‌تواند از سیاست و آب و هوا و فرهنگ و مذهب و فلان و بیسار حرف بزند، نمی‌تواند از سیاست و آب و هوا و فرهنگ و مذهب و فلان و بیسار حرف بزند و با علاقه‌ای غیرطبیعی که علت آن برای خودش ناشناخته است، از بین تمام متدهای وبلاگ‌نویسی، روده‌درازی و روزمره‌نویسی را برگزیده و هزار جهدی که در راه تغییر آن کرده بی ثمر مانده است.


+ یادم نبود رمضان است و از وبلاگ که می‌روم باید قصد ده روز کنم! هم‌وطنان سلام :)
+ عنوان: حافظ خان


منبع این نوشته : منبع

قبلا نوشت

خوب الان می‌خواستم به حرف یه بنده‌خدایی بدجور واکنش نشون بدم ولی به جاش نفس عمیق کشیدم. اومدم برم تو پنل وبلاگم، دیدم رمز همراهم نیست.


بهش میگم "من در این وادی (کنار تو) صبر را آموختم" لبخند می‌زنه و میگه "هوممم" گفتم "یادت میاد قبلا چقد غر می‌زدم؟" میگه "آره!!! واقعا هم :)))"
و بهش نمیگم که این وادی (کنار اون) نبوده که به من صبر رو یاد داده، این وادی محل بروز نتایج این یادگیری بوده.
و من می‌دونم کجا صبر رو یاد گرفتم؛ همونجایی که آهو ناز (تاب؟) داره آی بله :)


منبع این نوشته : منبع
وادی ,وادی کنار

نامردی نیست واقعا! عین عدالته.


نمی‌دونم غصه خوردم، حسادت کردم، ناامید شدم، انگیزه گرفتم، حسرت خوردم یا چیز دیگه.
فقط می‌دونم گریه کردم، گریه می‌کنم.
خیلی سنگینه برام، خییییلی!

+ ما مدعیان صف اول بودیم/...

+ چرا، می‌دونم. حسادت کردم، خییییلی خیییییلی زیاد حسادت کردم. شاید داشتم از حسادت می‌ترکیدم. قلبم تحت فشار قرار گرفت اصلا. می‌تونم بگم اصلا حسادت مادی در وجودم نیست، ولی از اینکه بعضی‌ها بعضی چیزهایی که من میخوام رو داشته باشن، به حال مرگ میفتم.


منبع این نوشته : منبع
حسادت ,کردم، ,حسادت کردم،

الحمدلله علی کل نعمة کانت او هی کائنه


من اون آدم قبلی نیستم، درسته.
شایسته‌ی سرزنشم، درسته.
زیادی اعتماد می‌کنم، اشتباهه.
اغلب منطقی فکر می‌کنم و گاهی احساساتی عمل می‌کنم، پس گاهی اشتباهه.
ولی من همچنان این قدرت رو برای خودم حفظ کردم که به سرعت خط بکشم روی هرچیزی که اراده کنم، این نعمته.


منبع این نوشته : منبع

در کار خیر حاجت به هیچ کاغذی نیست!


دو تا دختر خوشگل که کنار یه حاج‌خانوم نشسته بودن ازم قلم کاغذ خواستن. گشتم و فقط یه خودنویس و یه خودکار پیدا کردم. تا دو سه روز قبل، استیک‌نوت همراهم بود، دیدم الکی و بلااستفاده است و همیشه فقط تو گوشی یادداشت می‌کنم، گذاشتم خونه :| نمی‌دونم پس چرا خودکار رو نذاشتم؟؟؟ به‌جاش یه دستمال کاغذی دادم که روش شماره بنویسن و بدن به حاج‌خانوم :)

فک می‌کردم بانی خیر شدم! :))) ولی موقع خداحافظی شنیدم یه چیزایی در مورد خدا و ان‌شاءالله و شفا می‌گفتن =)))



منبع این نوشته : منبع

خبر نیامد که خبری در راه است! خبر ناگهان از در درآمد!


********************************************************

دایی جواد بیامده! سورپرایزطورانه! نصف شب!

همین کریسمس بود که یه هفته اینجا بودن و این سفرشون به هیچ وجه قابل پیش‌بینی نبود! من خیلی سورپرایز شدم! بقیه هم! حتی مسئولین فرودگاه هم! مثل دفعه‌ی قبل ویزاشونو از فرودگاه ایران گرفتن و مسئول ویزا شناختتشون! گفته "عه! تو همین چند ماه پیش اینجا نبودی؟" دفعه‌ی قبل آدرس و تلفن ما رو از دایی گرفته که چک کنه! چیو نمی‌دونم. این دفعه دایی گفته زنگ نزنی بهشون هااا! سورپرایزه! اونم گفته برو خوش باش، می‌شناسمت. فقط یه کم برای پول ویزا گیر پیدا کردن تو فرودگاه. چون دفعه‌ی قبل 85 یورو بوده، دایی هم همینقد یورو همراهشون داشتن، ولی 91/5 خواستن ازشون. تا بالاخره یه هلندی پیدا شده که پنج یورو بهشون داده و یک و نیم بقیه‌شم ایران بخشیده!!

دایی جواد خییییلی باحاله، خییییلی :) وای خدای من، عید اینجان! [آیکون ذوق‌مرگی]



+ 96 باز هم ثابت کرد که خیلی تراول‌فیل (بر وزن هیدروفیل) است! و از اونجایی که سال نو هم در کنار مسافرمون تحویل میشه ان‌شاءالله، به 97 هم خوش‌بینم :)

+ دسته‌ی خیلی خوشایندها ندارم که پست رو بذارم توش، با ارفاق و چند تا ستاره‌ی زرد و قرمز برود در همون دسته‌ی خوشایندها :))


********************************************************



منبع این نوشته : منبع
یورو ,گفته ,دفعه‌ی ,فرودگاه ,خیلی

‌‌


چقدر سکوت لازم دارم، چقدر گوشم این روزها می‌خواد هیشکی باهاش حرف نزنه، چقدر دستم می‌خواد تمام در و دیوارها رو سفید یک دست بزنه، تمام دنیا رو. هیچ گل و بلبلی در کار نباشه، هیچ رنگی، هیچ نقطه و خالی حتی. چقدر دلم می‌خواد گریه کنه. خیلی چیزا رو نمی‌فهمه و هیچ‌کس هیچ اصراری نداره هیچ چیزی رو بهش توضیح بده، هیچ استدلالی بکنه و حتی هیچ دفاعی.

حیف، حیفِ سکوت که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت برقرار نمیشه تو دنیا.



+ یکی از مفرح‌ترین تصاویر ممکن رو گذاشتم رو صفحه‌ی گوشیم، عکس منه و هدهد و دایی. جدا نمیشه، وگرنه تکی میذاشتم. من از توی عکس زل زده به من. لذت می‌برم تو چشمای خودم نگاه می‌کنم. الان از اون وقت‌هاست که میگم "مگه خوشگلتر از منم هست تو دنیا؟ ^__^" این به اون وقت‌هایی که میشم زشت‌ترین درررر!



منبع این نوشته : منبع
چقدر ,می‌خواد

دفترانه


تا چهار و بیست و دو راحت نشسته بودم (لم داده بودم) و چای و فاج بادوم می‌خوردم و به این فکر می کردم که حیف پول و حیف وقت، دقیقا مزه‌ی شکلات خالص میده. می‌دونستم که باید چهار و بیست و هشت یا نهایتا نه حرکت کرده باشم. به خاطر همین بلند شدم. مقنعه‌مو اتو زدم، مسواک کردم، لباس پوشیدم، شد چهار و بیست و هشت. کفشمو برداشتم، پامو نصفه تو لنگه‌ی راست کفشم کردم که چیزی به مغزم خطور کرد. چند وقت پیش یه چیزی رو قورت داده بودم که می‌دونستم عاقبتش رودل کردنه. چند روزه هی عق می‌زنم تا پسش بیارم، جز تف چیزی بالا نیومده! مثل سنگ چسبیده به معده‌م! دقیقا همون موقع که نصف پام داخل کفش بود و نصفش بیرون، احساس کردم اون سررسیدی که چند هفته پیش، هفت تومن خریدم جای خوبی برای بالا آوردنه. به دو برگشتم داخل و رفتم برش داشتم و چپوندم توی کیفم، شد چهار و بیست و نه. کفش پوشیدم و از خونه اومدم بیرون، چهار و سی! یک دقیقه دیر شده ولی اشکال نداره. چند کوچه پایین‌تر ناگهان چیزی یادم اومد. با اینکه مطمئن بودم سرجاش نیست ولی باز هم زیپ جلوی کیفم رو باز کردم. فقط استیک نوتم اونجا بود. هزار تومن ارزشش رو نداشت که برگردم خونه و دیر برسم. گوشیمو درآوردم و زنگ زدم به هدهد، سریع برداشت "الو"، "من‌کارتم کووو؟"، "تو جیب پشتیِ..."، حرفشو قطع کردم "حالا دیگه؟ زحمت نکش. هزار تومنی که امروز ضرر می‌کنم رو باید بدی!"، "ههههه، می‌خواستم زنگ بزنم بهت، شارژ نداشتم"، "مطمئن باش اونجوری خرجت کمتر میشد".
خوب شد دفتر رو برداشتم، خیلی دلم می‌خواد رو کاغذ بنویسم، ولی هیچ‌وقت جرات نداشتم. نرسیده به BRT هزار تومن از تو کیفم درآوردم و همون‌طور تا نخورده گرفتم تو دستم. مسئولش نبود که تحویل بگیره، به رئیس خط گفتم به کی باید بدم؟ با تندی گفت "برو سوار شو، برو سوار شو،..." آخراشو نشنیدم، ولی چون عصبانی بود سریع پریدم تو BRT. اونجا دوباره سؤالمو تکرار کردم که یه آقایی گفت امروز تولد امام رضاس، رایگانه.

+ اولین دفترانه‌ی من :)


منبع این نوشته : منبع
چهار ,چیزی ,بیست ,هزار ,تومن ,هزار تومن ,داده بودم

در فراسوی مرزهای تنت...


از برنامه‌ای می‌گفت که مهمان برنامه همزمان که با مجری صحبت می‌کرده، عملیات ریاضی مثل جذر رو هم انجام می‌داده. و بعد در مذمت ما انسان‌های معمولی می‌گفت "ما حتی رو یه کارش هم خوب نمی‌تونیم تمرکز کنیم. اینا همه‌ش با تمرین به دست میاد، باید تمرین کرد و پشتکار داشت."
اول یاد پیش‌دانشگاهی افتادم که سر کلاس ریاضی بود یا فیزیک، از معلم سوال پرسیدم و داشت بهم جواب میداد، تو صورت معلم نگاه می‌کردم و همزمان حل تمرین پای تخته رو توی دفترم می‌نوشتم. در واقع یه کار ناخودآگاه بود و خودم وقتی فهمیدم که هم‌کلاسی‌هام همونجا اظهار تعجب کردن! اون موقع که متوجه این قضیه شدم، یه حس خوب در من به وجود اومد که "من می‌تونم چند کار رو همزمان انجام بدم"
و بعد یاد کلیپ‌های حیرت‌انگیز!ی که هر چند وقت به هم نشون میدن میفتم و اینکه هر کاری می‌کنم نمی‌تونم با دیدنشون تعجب کنم. اونقدر توانایی‌های خارق‌العاده تو دنیا وجود داره که دیگه پرواز یه آدم هم برام چندان عجیب نیست. نوشتن و صحبت همزمان که هیچ، شکستن خیلی از رکوردهای گینس هم برام نه اهمیت داره، نه هدفیه که بخوام به قول همکارم براش تمرین و تلاش کنم، نه متوجه میشم که چرا باید امتیاز محسوب بشه. مدتیه که خیلی کم تعجب می‌کنم، بهت‌زده میشم، خشک میشم. از همون زمان فهمیدم هر کسی را بهر کاری ساختند. اگه تلویزیون یکی رو نشون میده که تو بچگی به چند زبان مسلط شده، من جوگیر نشم و برم دنبال این کار. اگه بیوگرافی آدم‌های مشهور رو می‌خونم تحت تاثیر قرار نگیرم و از خودم ناامید بشم. دارم می‌گردم راه مخصوص به خودم، زمینه‌ای که برای من طراحی شده و شگفتی مخصوص به خودمو پیدا کنم؛ می‌گردم ولی هنوز پیدا نکردم. دیر هست یا نیست رو نمی‌دونم، ولی نمی‌تونین منو ناامید کنین، چون پیامبر در چهل سالگی فهمید که قراره پیامبر آخرین دین الهی باشه. تشبیهم تو حلقم :)


+ امروز با خوندن یک پست تعجب که هیچ، داشت شاخ‌هام درمیومد!


منبع این نوشته : منبع
تعجب ,تمرین ,همزمان

باز هم از همون تصمیم‌ها


خانم ص یه کتابچه‌ی جدول داره به نام کتیبه. تازه دیدمش و با دیدنش به یاد یه کتیبه‌ی دیگه افتادم. یاد یه خانواده‌ای که همسایه‌مون بودن و آقا که از خونه می‌رفت بیرون، در رو قفل می‌کرد تا وقتی برگرده!! خانمش یه اسم عجیب و جالبی داشت که نوک زبونمه ولی یادم نمیاد. موهای جلوش چتری کوتاه بود که تا روی ابروش میومد. روسریشو که گره میزد شاخ‌هاش (پرهاش) همون‌طور در طرفین باقی می‌موندن و نمی‌آوردشون تو خط وسط صافشون کنه. از شوهرش زیاد کتک می‌خورد. یکی یا دو تا بچه هم داشتن. هیچ کدوم هیچی سواد نداشتن.

بعد از اینکه رفتن از تو خونه‌شون یه کتابچه‌ی جدول پیدا کردم، گمونم کتیبه بود. با خرت و پرت‌های به‌دردنخور دیگه‌ای که ازشون باقی مونده بود گذاشته بودیم که بیان ببرن. نمی‌دونم دیگه چی جا گذاشته بودن و اصلا آیا جا گذاشته بودن؟، ولی اون کتابچه‌ی خیلی خیلی خیلی وسوسه‌انگیز خیلی خوب به خاطرم مونده. همینجور روزها و روزها منتظر بودم که بیان ببرنش که دیگه وسوسه نشم، دیگه نرم تو خونه‌شون و یواشکی از وجدانم، جدول‌هاشو حل کنم. تا اینکه بالاخره همه‌ی جدول‌ها تموم شدن :) من بچه بودم، ولی در مقابل نفسم و خواسته‌هاش ده‌ها بار خویشتن‌دارتر از الان بودم. ولی ما هیچ‌وقت مجله نمی‌خریدیم، پول توجیبی هم نداشتم که بخوام جمع کنم و مجله و جدول بخرم. کسی هم تو خونه روزنامه نمی‌خوند و فقط گاااهی که به روزنامه باطله احتیاج داشتیم، من می‌تونستم جدول و سودوکو حل کنم. من به شکل عجیبی عاشق جدول و سودوکو بودم، تمام سودوکوهای تلتکست رو حل می‌کردم. حتی از روزنامه‌های مچاله‌ی داخل کیف‌های نو و روزنامه‌های دور سبزی اگه جدول داشتن و همینطور سودوکوهای پشت قوطی کبریت نمی‌گذشتم :))) اوایلی هم که اومده بودم این کلینیک، بیشترین کاری که می‌کردم حل کردن جدول با خانم ص بود. اینا رو گفتم که بدونین امروز چقدر مقاومت کردم که تو حل جدول خانم ص رو همراهی نکردم. الان روابط کاملا حسنه است و اصلا مثل قبل تارومار نیست، ولی راستش رو بخواین بی‌صبرانه منتظرم بازرس بیاد و من از فرداش دیگه نرم کلینیک. شما اولین نفراتی هستین که از تصمیمم خبر دارین، بی‌زحمت به گوش خانواده و دکتر و اینا نرسه :)



منبع این نوشته : منبع
جدول ,خیلی ,گذاشته ,خانم ,کتابچه‌ی ,خیلی خیلی ,کتابچه‌ی جدول

بچه

دو تا دختر، باباشون رفته زن دیگه‌ای گرفته. مادرشون رو نه طلاق میده نه خرجی. الان با مادرشون تو خونه‌ی مادربزرگ پدریشون زندگی می‌کنن. یعنی مادرشوهر، عروس و نوه‌هاشو نگه میداره، شوهرش که بابای پسرش نیست آدم خوبیه ولی وضعش خوب نیست. مادر دخترها افسردگی گرفته و حالش اصلا خوب نیست. دختر بزرگ سن مدرسه‌شه ولی نمیره. دلم براش کباب شد! گوشی دستم بود خیلی کنجکاوانه اومد تو گوشیم نگاه می‌کرد. هیچ بازی‌ای ندارم تو گوشیم، به هدهد گفتم، یه دونه بازی داشت، خونه سازی. اول خودم یه کم بازی کردم بعد که خوب نگاه کرد دادم دستش.

دلم می‌خواست برشون دارم بیارم بزرگشون کنم. اصلا من احساس خاصی به بچه‌دار شدن ندارم، ولی نمی‌تونم ببینم بچه‌ای حالش بده. اگه حال روحی و روانی بچه خوب باشه باز فقر خیلی موردی نداره، زندگی ساده یا تجملاتی بالاخره میگذره. مهم اینه که اصل حالش خوب باشه. دوست دارم الان که مجردم از اینجور بچه‌ها بیارم بزرگ کنم، ولی می‌دونم صلاحیتشو ندارم (اینکه اجازه ندارم که اصلا مسئله‌ای نیست ^_^) من حتی می‌تونم بعد از ازدواج هم بچه از پرورشگاه یا تو کوچه خیابون بردارم بزرگ کنم و هیچ حس حسرتی نداشته باشم، یعنی حسی که الان دارم اینه. و حتی تصمیم یک‌نفره‌ی قاطعی دارم که بعدا چه بچه از خودم داشته باشم چه نداشته باشم حداقل یه بچه‌ی بی‌خانمان بیارم بزرگ کنم. ولی می‌ترسم بعد از اینکه خودم بچه داشته باشم دیگه نتونم حسم رو کنترل کنم و حتی اگه تصمیمم پابرجا باشه معلوم نیست حسم همینی باشه که الان هست. و تازه باید ببینم بچه‌ای که می‌خوام بزرگ کنم پیش من وضعش بهتر خواهد شد یا نه. اصلا این چه فکراییه که میاد به ذهنم؟ دیوانه شدم از دست رفتم :||


+ یه نگرانی دیگه هم که چند شب قبل نصف شب ناگهانی اومد سراغم این بود که من از عروسک بدم میاد، بعد اگه بابای بچه‌ها بخواد عروسک براشون بخره، یا خاله‌ای عمه‌ای کسی، بعد اونوقت من چیکار کنم؟ :/



منبع این نوشته : منبع
باشه ,الان ,اصلا ,حالش ,بیارم ,ندارم ,داشته باشم ,بیارم بزرگ ,ببینم بچه‌ای

‌‌


یه روسری زرد لیمویی پوشیدم. از چهار سال پیش، وقتی اون آدم بوق اونجوری خیره شده بود، دیگه نپوشیده بودمش. به نظرم ترکیب زرد و مشکی خیلی زیباست. دلم براش تنگ شده بود، حالا شاید باز تا چهار سال دیگه زرد نپوشم :)

یه دختردایی ده ساله دارم که حس می‌کنم یه‌کم شبیه منه. ظاهری نه، اخلاقی. اینکه یکی خیلی شبیه آدم باشه می‌تونه خیلی جالب باشه، می‌تونی خودتو از بیرون ببینی و چیزهای جالبی کشف کنی :)

دایی کوچیکه‌م اومده. مثل دفعه‌ی قبل غافلگیرانه. به بی‌بی میگه "آیه دم" دم که همون نفسه (دم و بازدم)، آیه هم یعنی مادر. نمی‌دونم از کجا اومده این لغت، آدم یاد اون آیه‌ای میفته که میگه "و جعلنا ابن مریم و اُمَّهُ آیَةً" :)

دایی میگه ایران از نظر لباس خیلی ضعیفه، ولی از نظر خوراکی صده! حداقل واسه من یکی الحمدلله :)

"خواهرم، عزیزم، اونجا دستشویی نیست که، یه نفر توش خوابه" هنوز دستم به قفل در نرسیده بود که اینو گفت. گفتم "عه، خوابه؟ پس چرا درو روش قفل کردین؟ :))" اومدم کنار نرگس که باز همون صدا گفت "این ردیف کلا دستشویی فرنگیه، ردیف‌های بعد معمولیه" گفتم "نه، دستشویی نمیرم، مرسی :)" گفت "آها، خواهش می‌کنم :)" و شاید با خودش گفته دختره فضوله یا بیکار، الکی اینجا می‌چرخه! نمی‌دونه من علاقه دارم درهای بسته رو باز کنم ببینم چرا بستنشون :)


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,دستشویی ,میگه

از اونجایی که متولد سال خروسم


جوجه و مرغ و خروس رو خیلی دوست دارم. هر مرغ و خروسی که نه، فقط اونی که خودم بزرگش کنم :) الان از کنار جوجه‌فروشی رد شدم یاد میلیاردها جوجه‌ی بخت‌برگشته‌ی خودمون افتادم که هر سال می‌خریدیم و به سال بعد نمی‌رسیدن. از جوجه کپلی‌های پنجاهی بگیر تا جوجه‌های خونگی تا اردک/مرغابی! بعضی‌هاشون خیلی غم‌انگیز از دنیا رفتن.

یکیشون زیر پای داداشم که داشت تو باغچه می‌دوید له شد!

یکیشون رو در حالی که خواهرم کنارش نشسته بود، گربه از اون طرف بوته برداشت برد! از کنار کنار دست خواهرم!

یکی از جوجه فینگیلی‌های رنگی هم بزرگ شد، خیلی بزرگ! در حدی که بال‌هاش پرهای بلند شبیه مرغ‌ها درآورده بود. ولی مریض شد، بردیم دامپزشکی بهش آمپول زد (شاید هم واکسن) ولی خوب نشد و مرد!

بقیه‌شون هم یا به مرگ عادی مردن (چندی بعد از خرید)، یا به شکار عادی!


یادمه وقتی که هنوز مدرسه نمی‌رفتم چند تا از این جوجه خونگی‌ها که رنگ‌های طبیعی دارن و بزرگتر هستن داشتیم. ظهرها که همه خواب بودن من که هیچ‌وقت خواب نداشتم، می‌رفتم اینا رو برمی‌داشتم با نهایت قدرت پررررت می‌کردم سمت آسمون که اینا پروازکنان برگردن به زمین! و بارها و بارها این کار رو تکرار می‌کردم. یه بار که سرگرم بازی هیجان‌انگیز پروازم بودم آقای بیدار شد و کلی دعوام کرد :( بعدش هم دیگه این کارو نکردم.

یه سالی هم یادمه که پنج تا از این جوجه خونگی‌هامون بزرگ شده بودن، دو تاشون خروس، سه تاشون مرغ. تازه تخم هم میذاشتن. ما آینه رو می‌گرفتیم جلوی خروس‌ها هی عقب و جلو می‌کردیم تا اینکه موهاشون سیخ میشد و حمله می‌کردن به آینه! بدبختا انقد با آینه می‌جنگیدن که از نا می‌افتادن. یه بار هم که مامان و آقای و آبجی بزرگ‌ها خونه نبودن یه شیطنت خیلی بد کردیم! از نظر سنی من به دو تا داداشم که بعد از من بودن نزدیک‌تر بودم تا دو خواهرم که بزرگتر بودن، واسه همین همه‌ش با اونا می‌پلکیدم. اون روز هم من و سه تا داداش‌هام خونه بودیم. برای سرگرمی داشتیم با مرغ و خروس‌ها بازی می‌کردیم. یه دسته کلید رو انداخته بودیم گردن یکی از خروس‌ها، هر کاری کرد که از شرش خلاص بشه نتونست، ناگهان خیلی وحشی شد! اینقد که خودمون ترسیدیم و حتی نمی‌تونستیم بریم جلو دسته کلید رو دربیاریم! کله‌معلق میزد هموووجور! چند دور، دور خودش می‌چرخید، مثل فرفره! تا اینکه بالاخره به هر بدبختی بود درش آوردیم و آروم شد. دلم براش سوخت :( بعدها همه‌شونو کشتیم خوردیم :))

همگی روحتان شاد و یادتان گرامی!



منبع این نوشته : منبع
جوجه ,خیلی ,آینه ,خواهرم ,دسته کلید

جام جهانی چشم‌هایش


نزدیک بود که به خودم افتخار کنم دیگه :||| از بس عجایباً غرایبا دیدم این چند روز. بعد دیدم شخصا که به چنین سجایای اخلاقی متصف نشدم، از اول از اون ژن خوبا داشتم!! ژن خوب هم که احسنت و باریکلا نداره! مثلا ژن تنفر از دروغ و ریا، ژن دوست نداشتن غیبت و از همه مهم‌تر و مهم‌تر و مهم‌تر ژن خوش‌بینی! شاید به قول بقیه حماقت :|


نه جدی، بی‌شوخی، چرا ملت این‌جوری‌ان؟ من چند روز، از صبح تا شب با یه بنده‌خدایی حرف می‌زدم و کار می‌کردم. کمترین احساسی مبنی بر اینکه داره به من امر و نهی می‌کنه نداشتم. چه اینکه اگر می‌کرد هم مشکلی نبود، چون سنش از مامانمم بیشتره فک کنم. بعد یکی از افرادی که احساس کرده به من نزدیکه، اومده میگه که "چرا میذاری این بهت دستور بده؟ چرا میذاری رئیس‌بازی دربیاره برات؟" و پشت‌بندش اطرافیانش هم همین حرف رو زدن. احساس کردم که چون خانوادگی با این خانم مشکل دارن رو قضاوتشون اثر گذاشته. از این مدل و مدل‌های دیگه، مشکل زیاد داشتم این چند روز.

خدا رو شکر کردم که من رو در این باب‌ها خنگ آفریده. اینطوری خیلی راحت‌تر زندگی می‌کنم. شنیدین که احمق‌ها زندگی راحت‌تری دارن؟ بعله، راسته. برا من که اینقد خوش میگذره، کاملا جدی میگم ها. دلم برای بقیه می‌سوزه که مجبورن چقد حواسشون رو جمع کنن مبادا خواهرشوهر یا زن‌داداششون پاشو از گلیمش درازتر کنه! واقعا ترجیح میدم تو این موارد احمق باشم تا اینکه ریزترین متلک‌ها رو بگیرم، کوچکترین حرکت انگشت شست پای طرف رو ببینم و منظورش رو برداشت کنم، ربط بین غذایی که میزبان پخته و میزان ارادتش به خودم رو کشف کنم، لوازم و اشیای جدیدی که بر اساس چشم و هم‌چشمی با من خریده رو دونه به دونه آنالیز و قیاس کنم و بعد بخوام بر اساس این چیزها ساعت‌ها خودخوری کنم یا مغز اطرافیانمو مثل پنبه تیت* کنم!

الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله...


گاهی با آقای میفتم تو یه تیم، اونوقت آقای که میگن "وای از دست زن‌ها و این اخلاق‌هاشون" می‌تونم بگم "فعلا که من اینورم، پس نمی‌تونین بگین از دست زن‌ها! :)))"



*تیت کردن: به‌هم‌ریختن، پخش و پلا کردن. پنبه تیت کردن: حلاجی کردن، پنبه زدن

+ عنوان: خخخخخخ



منبع این نوشته : منبع
پنبه ,اینکه ,مهم‌تر

نفس عمیق/این نیز بگذرد


روزی که خوب شروع شد، ولی داره خیلی بد تموم میشه. تک‌تکمون مقصریم و اگه به من باشه میگم به ترتیب مامان، آقای و من از همه بیشتر مقصریم! بعد داداشم، دوماد و از همه کمتر هدهد. ولی کسی که بیشترین ضرر رو کرده اول هدهد و بعد منم.



+ یادم باشه دفعه‌ی بعد، حتی اگه شده به خاطر اون کسی که کمترین تقصیر رو داره و بیشترین ضرر رو می‌کنه کوتاه بیام.

+ مقاومت در برابر اون سری از عقاید والدین که مخالف با عقیده‌ی آدمه سخت‌ترین کار دنیاست، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا.



منبع این نوشته : منبع
واقعا، ,واقعا، واقعا، ,واقعا، واقعا، واقعا،

عشق از شناخت می‌گذرد، اتفاق نیست


ما هر دو یک‌دلیم، ولی این وفاق نیست *
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست *

ما خسته‌ایم و تشنه، ولی دست و پا زدن
راه نجات یافتن از باتلاق نیست

آیینه‌ایم و غیر حقیقت نگفته‌ایم
در ما به قدر یک سر سوزن نفاق نیست

هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست؛ جدایی، فراق نیست

هر روز بیشتر به تو دلبسته می‌شویم
عشق از شناخت می‌گذرد اتفاق نیست *

دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست *
اما دریغ، آینه‌ای در اتاق نیست *



فاضل جان نظری یک بیت از این غزل رو گذاشته تو صفحه‌اش، قشنگ نیست؟ :)



منبع این نوشته : منبع
اتفاق نیست

امضا: یک عدد تسنیم در تله‌ی طوطی‌های پرحرف!


تنهایی رو خیلی دوست دارم
عاشق تنهایی هستم
از تنهایی بهتر، چیزی نیست
از این همه حرف فراری‌ام
خلوت رو دوست دارم
بچه‌ها خوبن، ولی خونه باید آروم باشه
من بچه‌ی یه خانواده‌ی شلوغ و پرسروصدام
خانواده‌ای که همه مشتاق شلوغی و هیاهو هستن
و من وقتی خونه شلوغ و پرهیاهو میشه، به یه اتاق خالی فرار می‌کنم
و نمی‌دونم چرا راجع به یه جوراب اینقد حرف میزنن
و نمی‌دونم بچه‌ها چرا اینقد نیاز به توضیح دارن
و چرا باید هدهد، وروجک رو توجیه کنه که جورابی که پوشیده مال خودشه و مال مامان اون نیست :|||


منبع این نوشته : منبع
تنهایی

لنگه کفش و بیابان و این حرفا


من خود به چشم خویشتن دیدم که چه‌جوری یه آدمی که در حالت معمولی بعضی قسمت‌های نون رو نمی‌خوره، در سه‌شنبه‌روزی که قراره هفت صبح بره بیرون و معلوم نیست بتونه تا نه شب برگرده خونه یا نه، همون قسمت‌ها رو برای ته‌بندی غنیمت می‌دونه، گرچه به اندازه‌ی سه تا لقمه‌ی مناسب کودک پنج ساله باشه! هعی دنیا :(

خداوندا، با توجه به نوسانات هفته‌ی اخیر بازار ارز و مسکوکات، سه‌شنبه‌ی ما را به خیییییر بگذران! آممممین :)


منبع این نوشته : منبع

یک کلمه به وُکبیولِریتون اضافه کنین، لازم میشه!


دایی فیلم عروسیشونو نشون مامان می‌دادن.

مامان: "کاش من تو عروسیت می‌بودم"

من: "دایی یه بار دیگه عروسی بگیرین، این بار تو ایران"

دایی: "اگه عروسی بگیرم باید بیاین ناج کنین هااا!"

من: "باشه! شما بگیرین، ناج هم می‌کنیم :)"

مهندس: "ناج چیه؟"

من: "ناج یعنی دانس، یعنی بازی، یعنی رقص!"



+ حدودا یک سالی میشه ازدواج کردن. دایی چهار پنج سال از من بزرگتره، زن‌دایی چهار پنج سال از من کوچیکتره! و الان پاکستان زندگی می‌کنه. ان‌شاءالله تا چند وقت دیگه میره پیش دایی :)

+ دایی الان به چهار زبان می‌تونه صحبت کنه، من چی؟ :( کاش عربی می‌دونستم حداقل.

+ نمی‌دونم ناج به چه زبانیه، فک کنم اردو باشه.



منبع این نوشته : منبع
چهار ,یعنی

مختلفات


خواب دیدم به خونه‌مون حمله شده. بمب و انفجار و اینا. بعد دیدم صدای تیر هم میاد. گفتم تیر دیگه واسه چی؟ مگه خونه رو با تیر میزنن؟ چه احمق‌هایی! تیر رو دیوار که اثری نداره. ولی هر چی تو خواب اراده می‌کردم که این اشتباه احمقانه رو تصحیح کنم و تیر رو تبدیل به نارنجک و بمب کنم نمیشد که نمیشد، دشمن همچنان مصرانه با تیر میزد تو دیوار ما :))) بعد از مدتی یه‌کم هوشیار شدم، یه حالتی بین خواب و بیدار، دیدم صدای تیر همچنان هست! خوب دقت کردم فهمیدم صدای تخت بی‌بیه که پیچ‌هاش شل شده و بی‌بی که از بی‌قراری تو تخت وول می‌خوره تق‌تق صدا میده! غژغژ نمیکنه ها، تق‌تق صدا میده! نصف شبی طنز خوبی بود :) تلفیق خواب و بیداری؟ تبدیل بیداری به خواب؟ روحم اینجا بود بالاخره یا تو خواب؟ اصلا روح من چرا به جنگ فکر می‌کنه؟ :/

یه خواب دیگه هم دیدم که همونجا تو خواب تعجب کردم. یه آهنگ فنلاندی دکتر میم تو وبلاگش گذاشته بود که خواننده‌ش خانم بود با پس‌زمینه‌ی صدای مرد و زن. آهنگی که نمی‌فهممش، ولی قشنگه. از اون روز می‌خواستم واسه هدهد پلی کنم بشنوه، همه‌ش آقایون خونه بودن. بعد من نمی‌خواستم صدای زن رو واسه مرد پلی کنم که گناهش گردن من بیفته تو خواب بالاخره این کارو کردم و در کمال تعجب دیدم اون آقایی که صداش تو پس‌زمینه است شده خواننده‌ی اصلی! و صدای خانم هم نمیاد! دیگه خوابه دیگه، دست روحم بازه هر کار دلش می‌خواد می‌کنه :)))

مامان می‌گفتن یه خانواده‌ای از عسل خواستن که از مامان و آقای اجازه بگیرن که بیان خونه‌ی ما. بعد گفتن پسرش کارگره. داشتم فکر می‌کردم "کارگر؟ :(" که گفتن "نه، خیاطه" گفتم "نههههههههههه! اصصصصلا! اصصصصصلا! معتاد باشه، خیاط نباشه" دیگه من باشم رو کارگر تامل کنم! :|
هدهد هم از دوست شوهرش که حافظ قرآنه و فلانه و بهمانه و اسمشو تو نت سرچ کنی مداحی‌هاش میاد بالا و... می‌گفت. از دومادمون پرسیده خواهرزن نداری؟ اینم به هیچ‌کدوم از رفقاش در این مورد بروز نداده بجز همین! با خودش چی فکر کرده معلوم نیست! گفته همین حافظ قرآنه بهش می‌خوره :| بعد من همون موقع گوشیمو برداشتم رفتم وبلاگ لوسی‌می، داشتم می‌خوندم که هدهد با یه حرکت سریع قصد کرد گوشی رو ازم بگیره که نتونست. می‌گفت "چی نگاه می‌کنی که نیشت باز شده؟ :))))" فک کرده بود رفتم اسمش رو سرچ کردم :///
نهایتا هم بی‌بی آب پاکی رو ریختن رو دست همه، گفتن "لازم نکرده بیان! فعلا تسنیمو به هیشکی ندین. بشینه به مامانش کمک کنه" :||

امسال اصلا پک عیدی و اینا آماده نکردم واسه عید غدیر. نه این درمانگاه نه اون یکی. نمی‌دونم چه رسم الکی‌ایه :| کاش وربیفته! هیچ معنی نداره از نظر من. امروز شاید یه جعبه شیرینی ببرم، والسلام :)

این هم جوجو خوشگله‌مون. ننه‌ش بالاخره پذیرفته که بزرگ شده، تنها گذاشته خونه بمونه. کاش صحنه‌ای که تازه میخواد پرواز یاد بگیره رو هم ببینم.




منبع این نوشته : منبع
خواب ,صدای ,واسه ,گفتن ,هدهد ,خونه ,حافظ قرآنه ,دیدم صدای

سخت


مدتیه که بهش فکر می‌کنم، فکر کنم حلقه‌ی مفقوده‌ی شخصیتم رو پیدا کردم. البته فعلا بیشتر از این به ذهنم نمیرسه.
چیزی که ندارم "اعتماد به نفس" نیست، که نشون دادم اگه بخوام به راحتی می‌تونم حتی از اون اعتماد به نفسایی که بقیه خرج می‌کنن بیشتر بروز بدم.
قطعه‌ی گمشده‌ی پازل من عزت نفسه، همون که کلش دست خداست* و من معلوم نیست تا حالا کجا/ناکجا دنبالش می‌گشتم.
و معلوم نیست از این به بعد چطوری و کجا باید دنبالش بگردم.
همون که همه فک می‌کنن خیلی دارم و من الان فقط صفر مطلق رو حس می‌کنم.


* من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا... (۱۰ فاطر)


منبع این نوشته : منبع
معلوم نیست

انگشتان پفکی‌اش را لیس زده و فنجان اشکش را سر می‌کشد!


با مامان و آقای و هدهد اومدیم پارک، مثلا توت‌خوری! نیست اصلا! از سوپری خوراکی خریدیم که بخوریم، هر کدوم خوراکی‌هاشونو برداشتن رفتن یه طرفی! هدهد بستنی‌شو برداشت رفت که تلفنی با مخاطب خاصش حرف بزنه، مامان هم تخمه برداشت به آقای گفت "بیا راه بریم، حوصله‌م سر رفته!" فک کردم منظورشون اینه که سه نفری راه بریم که گفتن تو بشین ما برمی‌گردیم :||| چون دفعه‌ی قبلی واسم درس عبرت شده بود چیزی نگفتم. اون دفعه داداش و زن‌داداشم جلو، هدهد و نامزدش پشت سرشون، دو تا داداش‌های مجردم پشت سرشون، عسل و شوهرش هم به عنوان آخرین جفت داشتن با هم می‌رفتن. دیدم تکِ تک موندم، هرکی رفته سی خودش. ناخودآگاه گفتم "آقا چرا من تنهاااام؟" که همه برگشتن و قاه‌قاه خندیدن و گفتن "خوب منظوووور؟" :// وقتی می‌خواین جفتی راه برین چرا منو با خودتون می‌برین؟ اصلا قهر قهر تا روز قیامت☹



منبع این نوشته : منبع
هدهد

داداداداممممم! بنده دینامیت پختم :)


زدم تو کار شیرینی. دیشب استارتش رو زدم، با شیرینی آلمانی/مشهدی/مربایی.
عارضم به خدمتتون که پنج دقیقه بعد اذان رسیدم خونه و جنگی افطار کردم و نماز خوندم و پریدم تو آشپزخونه. تا ساعت دوازده مشغول بودم (که البته شامل زمان استراحت خمیر هم میشه) و آخرش یه تعداد بیسکوییت قهوه‌ای به دست آوردم که کل آشپزخونه رو منفجر کرده و خودشون قراره برن تو کیسه‌ی نون‌خشکه :) من قدم به قدم طبق دستوری رفتم که بقیه اونقد به‌به و چه‌چه کرده بودن، اما شیرینی‌ها بیسکوییتی شدن. می‌دونین اگه دست من بود یه روز از صبح تا شب (شاید هم شب تا صبح) اونقدر یه رسپی رو بالا و پایین می‌کردم و اونقدر می‌پختم و دور می‌ریختم تا آخرش یه چیز قابل‌قبولی دربیاد، ولی افسووووس و صدافسووووس که مامان مثل شیر بالاسر آشپزخونه ایستادن و تهدید اساسی کردن که حق ندارم آت و آشغال درست کنم :( فک می‌کنین من ناراحت یا نگران شدم از این تهدید؟ ترسیدم که نتونم رو علاقه‌ام کار کنم؟ خییییر! یه چیزی خیلی جالبه، اینکه شیش هفت سال پیش که پخت کیک رو استارت زدم هم همین وضع بود. هی چپ و راست همه گفتن نکن می‌سوزه، نکن خراب میشه، نکن خمیر می‌مونه، نکن حیف مواد که دور بریزیم، نکن حیف آب و برق و گاز و زمان و انرژی و... البته از حق نگذریم وقتی خوب میشد تعریف می‌کردن، وگرنه با شکایت و نارضایتی دائم که هیچ کاری دوام نداره. الان که از اون مراحل سوخته و خام و خمیر و خراب دراومده میگن بپز، بپز! مامان میگن دیگه شیرینی نپزی ها، اینجوری خراب میشه، فقط کیک بپز! :))) من هم می‌خندم و چیزی نمیگم، چون هم من هم مامان می‌دونیم که اگه امروز شیرینی نپزم، پس‌فردا می‌پزم بالاخره :)
حالا منو بگو، پریروز فکر شیرینی پختن زده به سرم، گفتم تا جمعه اونقد می‌پزم که واسه عید فطر لازم نباشه شیرینی بخریم!!! یعنی با خودم چی فکر کرده بودم؟ که در عرض سه روز شیرینی‌پز حرفه‌ای میشم؟

+ ولی مارمالاد هلو که برای وسطش پخته بودم خوب شده بود
+ فقط آقای از بیسکوییتام! امتحان کردن و گفتن "یه‌کم خشک (ترد) شده، وگرنه بقیه‌اش خوبه!" یعنی این خراب شده، بازم امتحان کنی بهتر میشه :) برای کیک هم آقای بودن که روحیه می‌دادن و می‌گفتن به مرور بهتر میشی :)


منبع این نوشته : منبع
شیرینی ,خراب ,کرده ,خمیر ,آشپزخونه ,خراب میشه،

کمی خاطره‌بازی


امروز صبح رفتیم خونه‌ی عسل، من که فک می‌کردم همه باهم میریم و برمی‌گردیم با شلوار تو خونه و دمپایی رفته بودم! اما الان که آقای و مامان تنهایی رفتن جای دیگه و ما بچه‌ها داریم با اتوبوس برمی‌گردیم فهمیدم همیشه باید با تجهیزات کامل از خونه خارج شد :|
خواهرم با عکس‌های عروسیش کلیپ درست کرده، گذاشته بود ببینیم. حدودا هفت سالی میشه ازدواج کرده. همه‌ی خواهر و برادرهام عوض شده بودن، یعنی خیییییلی عوض شده بودن اما من نه! عینهو همون وقتام. داداش کوچیکه‌م که انگار نوزادی بیش نبوده، الان ماشاءالله یک و هشتاده! بابای جوجه که هنوز داماد نشده بود چقده بیبی فیس بوده و البته موهاش مثل الان یه خروار! داداش کوچیکه‌م تا کمرش بود تو عکس‌ها :)) و مهندس! مهندس مو داشته هنوز الان نمی‌دونم چرا هی فرت و فرت کچل میکنه. هدهد هی نگاه می‌کرد و هی با هر عکس از خودش ذوق درمی‌کرد که داداشام یکی از یکی خوشگل‌تر و ماه‌تر! و البته می‌گفت چرا خوشگلی‌های خونواده به پسرا ارث رسیده :| خواهرم چهار تا مجلس داشت، عکس همه‌ی مجلس‌هاش شاد و خوشحال و ترگل ورگلن همگی، ولی عکس‌های شب عروسی اصلا انگار مجلس عزاست! گریه، چشم‌های قرمز و پف‌کرده، نگاه حسرت، چهره‌های مغموم! از همه ملتهب‌تر چشم‌های آقای بود. بابای جوجه هم گرفته بود تو عکس‌ها. یادمه موقع برگشت بابای جوجه پشت فرمون بود، تمام مسیر رو گریه کرد، آخر یه جا وسط خیابون زد رو ترمز و سرشو گذاشت رو فرمون و های های های های گریست :| هفت سال پیش واقعا بچه بود. (بابای جوجه یک سال و نیم از من کوچیکتره) یه نکته‌ی دیگه هم تو کلیپ کشف کردیم، تو یکی از عکس‌ها دو نفر کنار همدیگه و کنار دامادمون نشستن، این دو نفر همون دو نفری بودن که شش سال بعد با همدیگه همزمان اومدن خواستگاری هدهد که بالاخره یکیشون اوکی شد. خواهرم می‌گفت کی می‌دونست که قراره یه روزی بین این دو تا مخیر بشیم؟ واقعا کی می‌دونست؟ حتی حدس هم نمی‌زدیم :)
امروز یه بازی هم با معرفی مهندس دانلود کردم که متأسفانه تمام روز داشتم بازی می‌کردم :| بازی نمی‌کنم، گاهی هم که می‌کنم تا ته در آوردن شورش میرم جلو بعد به راحتی دیلیت می‌کنم :) اسمش کوئیز آو کینگزه.



منبع این نوشته : منبع
الان ,بابای ,جوجه ,بازی ,مهندس ,ع‌ها ,بابای جوجه ,داداش کوچیکه‌م

حمایت از کالای ملی


"کینوی پاکستانی، سیب ایرانی، کیله هندی، ناک چینایی، مالته مصری، شلیل ترکی...
گاهی از خودتان پرسیده‌اید این میوه‌ها چه قسم وارد بازار می‌شود؟ در حالی که بیشتر این میوه‌ها با بهترین کیفیت در افغانستان تولید می‌شود چرا باید از خارج وارد کنیم؟"


همه‌ی دنیا همینه، هر کشوری تأکید به مصرف تولیدات داخلی داره.


+ اون اسمای عجیب غریب به کدوم میوه‌ها می‌خورن به نظرتون؟ سرچ کنم معادلشونو می‌نویسم.

+ بی‌ربط نوشت: امروز صبح در حالی که خیلی خوابم میومد، به سختی از جام بلند شدم، ظرف‌های دیشب رو که از خستگی نشسته بودم شستم، آشپزخونه رو مرتب کردم و جارو زدم، صبحانه رو آماده کردم و با عجله زودتر از بابام از خونه اومدم بیرون :|| گاهی از بدو بدو خسته میشم.

+ به مامان گفتم یه ساندویچ برام درست می‌کنین؟ گفتن ببینم حالا. گفتم توش پنیر بزنین با خرما!


بعدا نوشت:

کینوی رو نفهمیدم چیه! سرچ هم نتیجه‌ای نداشت. شاید همون کینوا باشه.

کیله موزه!

ناک گلابیه!!!

مالته هم پرتقاله!



منبع این نوشته : منبع
میوه‌ها

معتنابه


امروز یکی از مریض‌ها گفت "کاش همه‌ی پرسنل مثل شما لباس می‌پوشیدن، آدم خجالت میکشه بهشون نگاه کنه!"
متوجه شدم که من اصلا لباس هیچ کدوم از همکارام رو ندیدم! واقعا ندیدم. متوجه شدم توجهم کاملا به خودم معطوفه و هیچ اعتنایی به جامعه و اطرافم ندارم.
من بی‌اعتنا شدم!! چه زنگ خطری!


منبع این نوشته : منبع

خمش باش خمش باش


میلیون میلیون حرفی که از دیروز نوشتم و کسی نخونده و ننوشتم و کسی نخونده، گواه اینه که وقت کافی ندارم، تمرکز کافی ندارم، عقل کافی هم ندارم.

امروز بعد از تعطیلات یه روز خیلی پرکار بود، روزهای پرکار رو دوست دارم :)

دیشب تا شیش بیدار بودم.



خدایا منو دوست داری؟

یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه، أذلّةٍ على المؤمنین، أعزةٍ على الکافرین، یجاهدون فى سبیل الله، و لا یخافون لومة لائم، ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء، والله واسع علیم/54مائده

میشه منو دوست داشته باشی؟


منبع این نوشته : منبع
دوست ,کافی ندارم،